شمال آفریقا از منظر سازه انگاری
فصل سوم
تاریخچه بیداری اسلامی
3 ـ 1 : مقدمه
تحولات بزرگ سیاسی و اجتماعی ریشه در واقعیات تاریخی، تمدنی و فرهنگی دارند، این مساله در دنیای اسلام و خصوصا منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا به دلیل برخورداری از سابقه تمدنی و هویت اسلامی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این منطقه علاوه بر آنکه محل تلاقی تمدن‌های کهن باستانی و ادیان بزرگ توحیدی می‌باشد، به دلیل مسائل ژئواستراتژیک، ژئوپولیتیک و ژئواکونومیک و مساله انرژی از دیرباز کانون تحولات و توجهات قدرت‌های بزرگ بوده است.
آنچه امروز پهنه وسیعی از خاورمیانه و شمال آفریقا را در برگرفته و با عنوان بیداری اسلامی از آن یاد می‌شود بنا به فرمایش رهبر معظم انقلاب، حوادثی بریده از ریشه‌های تاریخی و زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و فکری نیستند؛ لذا بررسی و ارائه تحلیل صحیح از رخدادهای اخیر خاورمیانه و شمال آفریقا مستلزم مطالعه دقیق تاریخ تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی این منطقه خصوصا در قرن اخیر است. برخی از اندیشمندان، رخدادهای کنونی را حاصل شکاف‌هایی می‌دانند که قدمت آنها به چند قرن پیش باز می‌گردد.
کشورهای عربی از آغاز استقلال خود، پس از جنگ جهانی دوم، تحت حکمرانی حکومت‌های دیکتاتور و اقتدارگرا بوده و تاریخ یکصد ساله آن‌ها همواره با مشخصه‌ی بی‌ثباتی و اقتدارگرایی شناخته شده است. بیشتر این کشورها پس از استقلال، دو مسیر متفاوت را پیموده‌اند، عده‌ای به غرب گرایش یافته و نخبگان حاکمان راه نزدیکی به غرب به رهبری امریکا را در پیش گرفتند و شماری نیز آمریکا ستیزی را مطلوب یافتند. در واقع، این کشورها نیز در دوران جنگ سرد – همچون دیگر کشورهای جهان – با مختصات نظام بین‌الملل هماهنگ شده و دو گروه مجزا را شکل دادند. گروهی به اردوگاه غرب و گروهی نیز به اردوگاه شرق پیوستند. در طول جنگ سرد، این کشورها توانستند با کمک همپیمانان خود – آمریکا یا شوروی – گروه‌های مخالف داخلی را به بهانه اینکه از بلوک رقیب دستور می‌گیرند، به راحتی سرکوب کنند. در این شرایط، در کنار رژیم‌های دیکتاتور عرب، دو ابرقدرت جنگ سرد نیز در راستای حفظ منافعشان خواهان حفظ وضع موجود بودند. پس از فروپاشی دیوار برلین در تاریخ 9 نوامبر 1989، جنگ سرد پایان یافت و دوران جدیدی آغاز شد. نظام بینالمللی نیز از دوقطبی منعطف به سلسله مراتبی غیر دستوری که در راس آن آمریکا قرار داشت، تغییر شکل داد. (Kaplan, 1962) ایالات متحده، به واسطه قدرت عظیم و بیرقیب خود، نفوذش را در جهان گسترش داد. خاورمیانه نیز در این زمان از اعمال نفوذ آمریکا در امان نماند.
از اینرو، یکی از عوامل تاثیرگذار در هر گونه تغییر یا ثبات در این منطقه، جهان غرب به رهبری آمریکاست. استراتژی غرب و در راس آن آمریکا، از زمان پایان یافتن نظم دوقطبی، بر این اصل استوار شد که ارزش‌های لیبرالی را در جهان حاکم کند. در عین حال، در استراتژی کلی غرب پس از جنگ سرد تا سال‌ها، خاورمیانه به عنوان موردی خاص و استثنایی بر قاعده مطرح بود و در بیشتر نقاط خاورمیانه عربی، بنا به دلایلی خاص، به صورت تلاشی برای ثبات و حفظ وضع موجود، نمود پیدا کرد. این در حالی بود که جوامع در خاورمیانه عربی، به ارزش‌های لیبرالی مدنظر غرب تمایل کمتری نشان می‌دادند. در نتیجه، جهتگیری غرب چیزی نبود جز حمایت از همان دیکتاتورهای منطقه که رویکرد فرمانبرداری از غرب را اتخاذ کرده بودند. فقط صدام حسین بود که در این دوره وارد چالش عمده‌ای با غرب شد که به دلیل عدول از خطوط قرمز تعیین شده توسط غرب از حکومتش ساقط شد. در سایر موارد، استراتژی غرب همواره در جهت ثبات و حفظ این رژیم‌ها بود. دلیل این حمایت‌ها آن بود که آنچه به عنوان سیاست‌های کلی یا همان استراتژی‌های این نظام‌ها خوانده می‌شد، اولا، کاملا در راستای منافع غرب بود، ثانیا فقط از سوی دولتمردان این کشورها و به سبب نفوذ بیش از حد آمریکا اتخاذ شده بود، و در واقع مردم نقش و تاثیر چندانی در شکلدهی و تنظیم آن‌ها نداشتند و ثالثا، این استراتژی‌ها تنها می‌توانست از سوی حکومت‌های اقتدارگرا و دیکتاتور اتخاذ و در نهایت عملی شود، چرا که تقریبا کوچک‌ترین سهمی برای ملت در جهت مشارکت در اتخاذ تصمیمات و شکلدهی به استراتژی‌های کلان کشوری قائل نبودند. در این صورت، انتظار می‌رفت غرب در راستای تامین منافع خود، از هیچ تلاشی برای حفظ این حکومت‌ها دریغ نورزد. از مهم‌ترین استراتژی‌های دیکتاتورهای عرب که در راستای منافع غرب بود، می‌توان به مواردی اشاره کرد از جمله: مدارا و مماشات با اسراییل، مخالفت با هرگونه اسلامگرایی با توجه به اسلام هراسی غرب، فرمانبری محض از غرب در امور بینالمللی، سیاست ایران هراسی و مقابله با انقلاب اسلامی ایران، به عنوان نظامی که مخالف سلطه غرب در منطقه است، تامین امنیت انرژی غرب، انعقاد پیمان‌های نظامی، امنیتی و دفاعی با غرب و اعطای پایگاه‌های نظامی به آمریکا در منطقه.
این عوامل، که به فاصله گرفتن هر چه بیشتر دولت از جامعه منجر می‌شد، خیزشی مردمی را در پی داشت که به بیداری اسلامی و یا به اصطلاح متون غربی، بهار عربی شهرت یافت. در این فصل و فصول بعدی، به تاریخچه و دلایل شکلگیری بیداری اسلامی پرداخته خواهد شد که در واقع، همان خویشتنیابی، غفلت ستیزی، تولی و تبری، پاسداری و حراست از کیان اسلامی، سازشناپذیری در برابر دشمن، نفی سلطه بیگانه و استبداد، استضعافزدایی و ظلمزدایی در کشورهای اسلامی است. (سالار، 113:1388) که عده‌ای از صاحب نظران آغاز آن را از تلاش شخصیت‌هایی چون امیر عبدالقادر، سید جمالالدین اسدآبادی، شیخ فضلالله نوری، سید حسن مدرس و همچنین امام خمینی (ره) می‌دانند. (شیبانی فر، 104:1384) و عده‌ای دیگر، نقطه عزیمت آن را در دهه 70 میلادی و به ویژه وقوع انقلاب اسلامی ایران جستجو می‌کنند.
3 ـ 2 :پیشینه بیداری اسلامی
پدیده بیداری اسلامی، گرچه ریشه در تاریخ دارد ولی در دهه‌های اخیر به دلایل مختلفی چون هجوم استعمار غربی به کشورهای اسلامی، توسعه یافته است. با مرور تاریخ بیداری اسلامی، هم می‌توان به ریشه‌های تاریخی بیداری اسلامی پی برد و هم علت توسعه‌اش را در دهه‌های اخیر دریافت؛ با ظهور اسلام، تحولی عظیم در تاریخ بشریت اتفاق افتاد به آن علت که: اسلام، مرزهای نژادی، جغرافیایی و قومی را در نوردید و برپایه کلمه الله، جوامع مختلف را به یکدیگر نزدیک کرد و قدرت مادی و معنوی شگرف و شگفت در ایمان آورندگان، به وجود آورد. به دیگر بیان، در میان اقوامی که نه بهره‌ای از فرهنگ و تمدن آن زمان برده بودند و نه دارای قدرت مادی بودند، هم عزت دنیوی پدید آورد و هم آنان را به اوج معنویت برد و نیز، در شرایطی که هم تمدن یونان در اوج شهرت بود و هم قدرت‌هایی مانند امپراتوری ایران و روم، ابرقدرت‌های زمان بودند، اسلام ظهور کرد و اولاً، آن دو قدرت بزرگ را شکست داد و ثانیاً، به سرعت در جغرافیای زمین گسترش یافت و دیری نپایید که بخش بزرگی از دنیای آن زمان را در اختیار گرفت. این گسترش تنها ارضی و مرزی نبود بلکه دنیای فکر و اندیشه اسلامی به موازات قدرت نظامی و اقتصادی جهان اسلام توسعه پیدا کرد و این زمانی بود که اروپای آن دوران، دوران افول خود را طی می‌کرد ولی فرهنگ و تمدن اسلامی همچنان رو به توسعه بود و حتی زمانی که تمدن اسلامی در اوج شهرت و معروفیت خود قرار گرفت، تمدن غرب در خواب فرو رفت به گونه‌ای که بعدها غربی‌ها آن دوران را “عصر تاریکی در غرب”، نام نهادند. زیرا در برابر اسلام، آنان چیزی برای ارائه کردن به جهان بشریت نداشتند. جنگ‌های صلیبی در حقیقت، پاتکی بودکه غرب به جهان اسلام زد، البته اگرچه در طول دو قرن نتوانست آنچه را که از نظر نظامی می‌خواست به دست آورد اما با فرهنگ و ادبیات و پیشرفت‌های فکری جهان اسلام به تدریج آشنا شد و این خود زمینهای برای بیداری غرب شد. به همین دلیل، دوره رنسانس به معنی پشتسرگذاشتن عصر تاریکی و آغاز دوره‌ای بود که به آن، عصر روشنایی یا روشنگری گفته‌اند و بدین ترتیب، غربی‌ها تحت تأثیر جهان اسلام و با الگوگیری از آن، کمکم توانستند پیشرفت‌های شگرفی در قرون هفده، هیجده و نوزده به وجود آورند. (ولایتی،132:1384)
در این دوران به آهستگی جهان اسلام، تحت تأثیر دو عامل به خواب فرو رفت و عقب افتاد: یکی استعمار و استثماری بود که غرب در این منطقه مهم جغرافیایی و فکری انجام داد و دوم استبداد و انحرافی که حکام مسلمان به آن روی آوردند و این دو، موجب دور افتادن مسلمانان از افکار و اندیشه‌های ناب اسلامی گردید و لذا ضربه مهمی بر پیکر جهان اسلام وارد آمد و این ضربه، در جنگ جهانی اول به اوج خود رسید چون که امپراتوری عثمانی عمدتا به همان دو دلیل مهم، منقرض شد و مسلمانان پناهگاه اندکی که عثمانی‌ها فراهم آورده بودند، از دست دادند و لذا تهاجمی دهشتناک از لحاظ نظامی و از لحاظ فکری از ناحیه غرب برجهان اسلام آغاز گردید. بهطوری که مسلمانان بسیاری از خود بیگانه شده، اسلام را عامل عقب ماندگی دیده و در نتیجه، نگاه به دست غرب کرده و امیدوار بودند که شاید با الگو گرفتن از غرب بتوانند عقبافتادگی خود را جبران کنند. البته در این دوران، کسانی هم بودند که با هوشیاری و درک عمیق از اوضاع و شرایط به این نتیجه دست یافتند: علت عقبافتادگی و به خواب رفتن جهان اسلام، از اسلام نیست بلکه بدان خاطر است که مسلمانان از اسلام، دور شده و از اندیشه‌های اسلامی فاصله گرفته‌اند. شخصیت‌هایی مانند سیدجمالالدین اسدآبادی، سید قطب، حسن البنا و امثالهم در این دوره و در این راستا، تلاش زیادی کردند تا مسلمانان را از خواب سنگین بیدار و به آن‌ها بفهمانند که علت شکست و عقبافتادگی آن‌ها چیست و چه باید کرد؟ (همان:217)
آخرین ضربه اساسی که جهان غرب برجهان اسلام زد، شکل دادن و تحمیل، صهیونیسم بود که بذر آن را در سرزمین مقدس فلسطین کاشت. در این زمان، آرنولد توینبی-مورخ معروف انگلیسی- در بررسی تمدن‌ها و در کتاب تمدن در بوته آزمایش، جمله بسیار مهم و تاریخی زیر را مطرح ساخت، پاناسلامیزم خوابیده است اما اگر مستضعفین جهان بر ضد سلطه غرب، شورش کنند و تحت یک رهبری قرار گیرند، این خفته، بیدار خواهد شد و بانگ این شورش، ممکن است در برانگیختن روح نظامی اسلام مؤثر افتاد و اسلام بار دیگر برای ایفای نقش تاریخی خود، قیام کند. (همان :218)
پیشبینی توینبی در 1979 با انقلاب اسلامی ایران که انفجار نور بود، به وقوع پیوست. انقلابی که با دست خالی و با تکیه بر شعار الله اکبر و بازگشت به ارزش‌های اسلامی در مقابل همه قدرت‌های بزرگ و ابرقدرت‌ها ایستاد و توانست نه تنها نقطه عطفی در تاریخ تحولات ایران بلکه نقطه عطفی در جهان اسلام و بلکه در کل تاریخ بشری گردد. با این حرکت، آن خفته، بیدار شد و به سرعت در سراسر جهان اسلام گسترش پیدا کرد و لذا هنوز دو سالی از انقلاب نگذشته بود که در لبنان، عده‌ای جوان با ایمان، پنج قدرت بزرگ آن زمان را که در آن کشور پایگاه داشتند، یعنی آمریکا، انگلیس، فرانسه، ایتالیا و اسرائیل را به زانو درآورند و بدون دادن کوچک‌ترین امتیازی، آن‌ها را وادار به فرار کردند. در افغانستان، امپراتوری انگلیس و روسیه به زانو درآمده و اینک می‌رود که امپراتوری آمریکا را از حمله و اشغال افغانستان پشیمان نماید و به شکست آن کشور در این بخش از جهان منجر شود. در ترکیه، الجزایر و سایر کشورهای اسلامی، تنها بانگی که امروز بلند می‌شود ندای اسلام است و در فلسطین اشغالی، انتفاضه، امان را از صهیونیسم و امپریالیسم گرفته است. بنابراین باید گفت: اگر آمریکا امروز به فکر تداوم اشغال عراق

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید