دانلود پایان نامه

– سنتی که پس از مرگ شوهر زن نیز به درون آتشی که جسد مرد را می سوزاد قدم گذارده و همراه با جسد شوهر سوزانده می شود- در اقوام هندو و الزامهای اخلاقی آن توضیحاتی را ارائه کند، در واقع او در مقام استفاده از اخلاق توصیفی است.
ب) اخلاق هنجاری.279 در این گرایش تلاش می شود تا در مورد مفاهیم بنیادینی همچون خوب و بد، باید و نباید، صواب و خطا و تکلیف سخن به میان آورده شود.
ج) فرا اخلاق یا اخلاق تحلیلی.280 این گرایش در اخلاق، مشخصاً با سه حوزه زیر درگیر است. 1- معرفت شناسی اخلاق،281 که به موضوعات معرفتشناختی اخلاق پرداخته و در واقع میتوان آن را تلاشی برای توجیه احکام اخلاقی و صدق گزارههای اخلاقی دانست. 2- دلالتشناسی یا معنا شناسی اخلاق282، که تلاش دارد تا معانی و مفاهیم اخلاقی نظیر خوب و بد، درست و نادرست، فضیلت و رذیلت را مشخص گرداند. 3- وجود شناسی اخلاق283 که این حوزه در پی آن است تا نشان دهد آیا گزارههای اخلاقی در حقیقت وجود دارند یا این که در حقیقت آنها ساخته و بافته ذهن انسانها هستند.
امروز هنگامی که واژه فلسفه اخلاق به کار میرود تنها دو گرایش آخر یعنی اخلاق هنجاری و فلسفه اخلاق به ذهن متبادر میگردد. هرچند که برخی در گذشته اطلاق نام فلسفه اخلاق را تنها بر فرااخلاق جایز میدانستند. اما به طور کلی امروزه فلسفه اخلاق هر دو معنای پیش گفته را در بر دارد.
آنچه در این سطور میآید بررسی اخلاق هنجاری است و نویسنده در تلاش است تا با نشان دادن برخی مؤلفهها، شمایی کلی از چگونگی نظام اخلاقی اندرزنامهها را به دست دهد. برایند این تبیینها، نشانگر وجود نظام اخلاقی فضیلتمند است که بعضاً واجد ویژگی و شاخصههای منحصر به فردی است. پیش از ورود به چنین موضوعی لازم است تا اخلاق هنجاری بررسی و حدود آن مشخص گردند.
در اخلاق هنجاری مفاهیم هفت گانه خوب و بد، صواب و خطا، باید و نباید و وظیفه محمول قضیه واقع می شوند. یعنی به عنوان مثال گفته میشود ایثار خوب است. یا نوعدوستی یک وظیفه است یا این که شجاعت باید اختیاری باشد. کارکرد اخلاق هنجاری، تبیین ملاکها و معیارهای افعالی است که انسان در مقام عمل با آن مواجه میگردد. از همین رو باید گفت که فیلسوف اخلاق هنجاری در تلاش است تا منظومهای از گزارههای اخلاق هنجاری را ارائه دهد، یا دست کم نشان دهد که گزارههای اخلاقی هنجاری بنیادین، چگونه به طرز عقلانی تایید و تقویت میشوند 284 اخلاق هنجاری در تلاش است تا اولاً از داوریهای عام ارزشی، دفاعی منطقی داشته باشد و ثانیاً تبیینی جامع را از آنها ارائه دهد. ویژگی مهم اخلاق هنجاری خنثی نبودن آن است و این اخلاق علاوه بر آن که توصیهاش به انسان این است که خوب باشد همچنین او را وادار میکند که یک ناظر، توصیهگر و قاضی نیز باشد.285
دانشمندان فلسفه اخلاق، اخلاق هنجاری را به سه گروه تقسیم نموده اند. الف)وظیفه باوران. بسیار معروف است که قهرمان این گرایش جان استوارت میل است. این گرایش از اخلاق هنجاری بر این باور است که نتایج یک فعل معیاری برای اخلاقی بودن فعل است. البته در این که نتیجه چیست، موضوعی است که در میان معتقدان به این گرایش وحدت نظر یکسانی وجود ندارد. برخی از آنها خیر نهایی را در لذت میبینند، برخی در قدرت و عدهای هم خیر نهایی را در رشد و تکامل نفس و کمال گروی جستجو مینمایند. با این همه شاید بتوان سودگرایی را مشهورترین شکل نتیجه گرایی دانست که در آن تلاش میشود تا رفاه286 شخص، ارزش واقعی قلمداد شود. اخلاق نتیجهگرا را به دو گروه خودمحوران و فایدهمحوران تقسیم نمودهاند. خودمحوران سعی دارند تا با کسب سود و نفع بیشتر، رنج و درد شخصی انسانها را از بین ببرند و فایده محورانی همچون بنتام تمایل دارند که تنها لذت و رفاه نتایج است که خیر را به همراه دارد.
ب) اخلاق وظیفهنگر. شاید بتوان کانت را نماینده بزرگ این مکتب قلمداد نمود. وظیفهگرایان اعمال انسانی را دو گونه میدانند، اعمالی که به خودی خود خوباند و آنهایی که فی نفسه خطا هستند. در نظر این فیلسوفان ملاک خوبی و بدی یک فعل نتیجه فعل نیست؛ بلکه ما کارهایی که ذاتاً خوب هستند را انجام میدهیم و از انجام کارهایی که ذاتاً بداند اجتناب میکنیم. کانت بر این باور است که همانطور که فرهنگها نمیتوانند مبین احکام اخلاقی باشند، فرامین الهی نیز نمیتوانند مورد استناد این احکام قرار گیرند. او معتقد است که فعل اخلاقی را تنها به قصد خود فعل باید انجام داد و نه اهداف و یا غایات آن. به تعبیر دیگر کانت خود اخلاق را غایت میداند نه این که نگاهی ابزاری به آن داشته باشد.287 این همان اصلی است که آن را «اصل هدف فی نفسه» دانستهاند. کانت در مدل اخلاق خود بر آن است که اصل اخلاقی باید عام و فراگیر باشد و نمیتوان اصلی را اخلاقی خواند مگر آنکه کلیتپذیر نباشد.
وظیفهگرایان را به دو دستۀ وظیفهگرایان عملمحور288 و قاعدهمحور289 تقسیم نمودهاند. از نگاه عملمحوران همۀ احکام جزیی هستند که معیار صواب یا خطا بودن آنها را یک یا چند قاعده مشخص مینماید. بسیاری از اگزیستانسالیتها و باتلر از این گروهاند. در مقابل نیز کسانی چون راس و کانت به وظیفهگرایی قاعدهمحور اعتقاد دارند و از آن دفاع میکنند.
ج) گرایش سوم در اخلاق هنجاری را فضیلتمحوران تشکیل میدهند. این گرایش، برخلاف اخلاق نتیجهگرا که بر سودمندی نتایج تأکید دارند و همچنین بر خلاف وظیفهگرایان که درصدد عمل به وظایف و قوانین هستند، به دنبال انسان فضیلتمند هستند. به تعبیر دیگر آنها معتقدند که مسئ
له اصلی اخلاق و نظام اخلاقی منش فرد است و نه کنش او.290 فضیلت گرایان ویژگیهای شخصیتی را در اخلاق دخالت داده و تیغ تندی را بر وظیفه و نتیجهگرایان کشیده و اظهار داشتهاند، اخلاقی را که شما ادعای آن را دارید، تنها بر مفاهیم عملی و خود عمل تأکید دارد، در حالی که شما در برداشت خود از فاعل خیر غافل هستید. همچنین از دیگر نقدهای آنها بر وظیفه و نتیجه گرایان این است که این دو گرایش را متهم به عدم دخالت انگیزۀ اخلاقی و عدم توانایی نظریاتشان در موضوع رهبری انگیزهها میدانند291. به صورت خلاصه میتوان گفت که فضیلتگرایان در پی یافتن به این سؤال هستند که چگونه باید انسانی شریف شویم. به همین منظور این نظریه تلاش دارد تا تبیینی جامع را از فضایل و رذایل ارائه نماید و موارد ابتنا و افتراق هرکدام از آنها را مشخص نموده و به سؤالاتی از این دست که منبع یادگیری فضائل کدامند؟ ملاک روایی و ناروایی یک عمل چیست؟ چرا باید فضیلت مند بود و… پاسخ گوید.
2. زمینه و زمانه اخلاق فضیلت
1.2. سقراط
در طول تاریخ اخلاق فضیلتگرا همواره پیروان خود را داشته، ولی شاید بتوان از سقراط به عنوان اولین کسی یاد کرد که از دریچۀ فلسفه، به موضوعات فلسفی پرداخت. او معتقد بود که فضیلت ملکهای عقلانی است که نهایتا به عمل منتهی می شود.292 سقراط تعریف فضیلت به مصادیق را رد میکند و معتقد است فضیلت نه جزء طبیعت ما و نه می توان آن را آموخت. بلکه فضیلت تنها با عنایت خداوند در آدمی جایگزین میگردد293
2.2. افلاطون
پس از سقراط افلاطون تلاش های بسیاری برای تبیین فضیلت انجام داد او فضیلت را معرفت می دانست که حکومت عقل موجبات اعتدال را فراهم میآورد.294 انسان عادل در نظر افلاطون کسی است که حیات درونی خود را نظم میدهد و خودش ارباب خود است. او همواره در این اندیشه است که چه چیز می تواند او را در این مسیر پایدار نگه دارد.295 افلاطون بر خلاف سقراط ریشه و مبداء فضایل را در مُثُل میبیند. افلاطون همانند سقراط296 بر این باور است که انسانها به خاطر جهل به سراغ بدی میروند و اگر انسانی هشیار باشد، هیچگاه دانسته و به صورت ارادی مرتکب بدی نمیشود و در واقع علت انجام شرور مشتبه شدن خیر برای آنان است. امتیاز چنین دیدگاهی آن است که ملکات عادتی را از حیطۀ ملکات فضیلتی جدا میبیند.297
3.2. ارسطو
ارسطو همانند افلاطون نگاهی فضیلتمدار به اخلاق دارد. او فضیلت موجودات را متناسب با غایات آنها میداند. ارسطو بر این باور است که فضیلت در گروه سجایای اکتسابی است298 و معتقد است که زمانی فضیلت محقق میگردد که در مورد احساسات و اعمال خود به خوبی عمل کنیم و تعادل داشته باشیم. ارسطو روح را به دو بخش تقسیم میکند: یکی عقلانی و دیگری غیر عقلانی. او معتقد است شخص با فضیلت کسی است بخش عقلانی روح خود را آنگونه توسعه دهد که بتواند بخش غیر عقلانی را در کنترل داشته باشد. در نظر ارسطو فضیلتهای فکری از فضائل اخلاقی مجزا هستند. فضیلتهای اخلاقی را نمیتوان آموزش دید بلکه تنها از طریق تمرین و عادات می توان به آنها دست یافت. اما فضائل فکری در پرتو آموزش است که فرا گرفته میشوند. هم افلاطون و هم ارسطو به اخلاق فضیلتی معتقدند؛ با این حال افلاطون کردار خوب را منوط به وجود فضائل میداند، اما در نظر ارسطو عکس این قضیه صادق است و اخلاق مبتی بر فضیلت در گرو اخلاق مبتنی بر کردار است.299 تفاوت دیگر اخلاق این دو متفکر یونانی در آن است که افلاطون برای ذات خیر، جوهری کلی را در نظر میگیرد در حالی که ارسطو این نظر را رد کرده و معتقد است خیر بشر را باید برحسب خودش و از راه تجربه شخصی دانست.300
اعتدال در اندیشه اخلاقی ارسطو همانند افلاطون نقشی بسیار پُر رنگ دارد. ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخس تأکید دارد که فضائل عبارت است از حد میانه صحیح که البته استعدادهایی اکتسابیاند و منشأ آنها تمرین و ممارست است که با عقل سلیم مطابقت کامل دارند.301 ارسطو اخلاقی را حاصل ملکات، خصوصیات و رفتارهای آدمی میداند که باید از راه عمل بدان دست یافت. او فضیلت را حد وسط میان دو حد افراط و تفریط میداند و میگوید حد وسط، ملکهای است که موجب انتخاب آزاد در عمل میشود و منحصرا متوقف بر اراده آدمی است و متضمن حد وسطی است از لحاظ ماست که از راه تعقل مشخص میگردد.302
4.2. دوران متأخر
پس از جنگ جهانی دوم برخی فیلسوفان اخلاق که نا کارآمدی اخلاق نتیجه و وظیفهگرا را در حل مشکلات بشری دیده بودند به تشکیک در مبانی این دو مکتب اخلاقی پرداختند. عدهای از این فیلسوفان بازگشت به اخلاق فضیلتی را راه حل مناسبی برای آلام بشر دانستند. بنابر مشهور اولین بار خانم الیزابت آنسکوم در سال 1958 مقالهای تحت عنوان «فلسفۀ اخلاق مدرن» 303را به نگارش درآورد و به سردمداران مکاتب اخلاقی آن روز انتقاداتی جدی را وارد کرد. آنسکوم در این مقاله میگوید:
«دیگر آن که مفاهیم الزام و وظیفه -یعنی الزام و وظیفه اخلاقی- و این که چه عملی اخلاقاً درست یا نادرست است و معنای اخلاقی “باید” می بایست دور انداخته شود»304
شاید بتوان السدیر مکاینتایر را مهمترین مدافع اخلاق فضیلتمحور دانست که دو کتاب معروف او یعنی در «پی فضیلت» 305 و «عدالت برای که؟ کدام عقلانیت؟»306 در رد مکاتب دیگر اخلاق هنجاری و اثبات اخلاق فضیلتمدار به رشته تحریر درآمد. مکاینتایر یک ارسطوگرا است که مشکل جهان کنونی را عدم توانایی نتیجه و وظیفه گرایان در حل مشکلات بشری میداند. او سه ویژگی را برای فضیلت ضروری میبیند. نخست آن که او برای مفهوم «عمل» ن
قشی ویژه را در نظر میگیرد. دوم او انسان فضیلتمند را موجب وحدت بخشی به حیات بشر میداند و سوم این که این فضایل بقای سنت اخلاقی رادر جوامع به همراه دارند.307
خانم آیریس مرداک هم کوششهای جدی را در مهم جلوه دادن اخلاق فضیلت از خود به نمایش گذارده است. او نیز با نقد گرایشهای وظیفه و نتیجهگرا سعی کرده تا تقریری جدید از اخلاق فضیلتمند به دست دهد. او اخلاق را تنها بر ساحتهای بیرونی محدود نکرده و آن را به ساحتهای خصوصی و درونی، عواطف و احساسات نیز راه داده است. مرداک تلاش میکند تا با پیش کشیدن پای هنر به فضیلت این گرایش را یک گام ارتقا دهد308 و معتقد است، انسانی میخواهد و میتواند اخلاقی باشد که به نسبت به یکایک انسانها عاشق باشد. او عشق را هم شرط لازم و هم کافی شناخت هر واقعیتی از جمله واقعیت انسانی میداند و می گوید ما به فلسفۀ اخلاقی نیاز مندیم که در آن مفهوم عشق -که امروزه این قدر به ندرت ذکری از آن به میان می آورند- بتواند


پاسخی بگذارید