رویکرد های جامعه شناختی نسبت به اخلاق

رویکرد های جامعه شناختی در حوزه اخلاق، از دوره های گذشته مورد توجه قرار گرفته است؛ در دوران نوین،  نظرات دورکیم، وبر، پارسونز و دیدگاه های گیدنز ، هابرماس مورد بررسی واقع شده است.

امیل دورکیم حیات فکری خود را با تلاش در بنیان نهادن یک «علم اخلاق» آغاز کرد (گیدنز ، 1363) . او معتقد بود که اخلاق، اساس همبستگی اجتماعی است و اخلاق دینی و سنتی را مبنای همبستگی مکانیکی، و اخلاق اجتماعی و مدنی  را اساس همبستگی ارگانیکی می دانست.

فرض اساسی او در بحث های اخلاقی این بود که جوامع گوناگون دارای رفتارهای اخلاقی متفاوتی اند و شرایط اجتماعی، منش های اخلاقی متفاوتی را ایجاب می کند؛ بنابراین قادر خواهیم بود که نظریه عام اخلاق داشته باشیم . بدین جهت دور کیم را می توان در زمرۀ نسبی گرایان اخلاقی به شمار آورد .

وی در این زمینه می گوید :” اخلاقیات زمان حال کاملاً با اخلاقیات دوران باستان در تضاد قرار می گیرد . در گذشته امور اخلاقی ریشه جمعی داشت ؛ یعنی، هر آنچه که روح جمعی را خدشه دار می کرد جرم تلقی می شد ، اما امروزه معنای جرم تغییر کرده و هر آنچه وجدان فردی را خدشه دار کند و به حقوق انسانی لطمه بزند غیر اخلاقی خوانده می شود. این به خاطر محوریت یافتن مفهوم فردیت و انسانیت است . او در ادامه  می گوید : در دوران مدرن اصول اعتقادی و عقاید حول انسان شکل گرفته و قوام یافته است در حالیکه آن دسته از عقایدی که ما را به گروه پیوند می داد به گذشته پیوسته است و به نظر می رسد گروه دارای ارزش در خود و برای خود است و تنها وسیله ای است برای شکوفایی و رشد ماهیت انسان همانطوری که مورد خواست آرمان های فعلی است” (دورکیم ،  1995).

بعد دیگر نگاه دور کیم به اخلاق، رابطه این مقوله با دین است . دورکیم در سال 1895 به این نتیجه رسیده بود که هر یک از جنبه های در هم تنیدۀ اخلاقی، به روشن ترین وجه در دین آشکار است. وی خاطر نشان ساخت که چیز های مقدس، از یک سو در مؤمنین ترس و احترام را بر می انگیزند و از سوی دیگر به فداکاری و ایثار امر می کنند . در واقع، فهم ریشه ها یا عملکرد زندگی اخلاقی بدون ارتباط دادن با دین غیر ممکن است و قرن ها است که اخلاق و دین به هم پیوند خورده و حتی کاملاً با هم آمیخته اند، و آشکار است که زندگی اخلاقی نتوانسته است و هرگز هم نخواهد توانست تمام ویژگی هایی را که با دین شریک است کنار بگذارد(دورکیم، 1360). او علاوه بر اینکه به رابطه دین و اخلاق اشاره می کند، به بیان اهداف یک عمل نیز می پردازد. به عقیده وی یک عمل فقط می تواند دو هدف داشته باشد. 1. فردی که من هستم. 2. دیگرانی غیر از من .

دورکیم بیان می کند هر عملی که در جهت صیانت آشکار فرد باشد، عملی اخلاقی تلقی نمی شود. اگر من به خاطر خانواده یا میهنم از خود حفاظت کنم، رفتار من از نظر باور عمومی، عاری از هرگونه ارزش اخلاقی است، ولی اعمالی که در جهت گسترش و تکامل وجود من هستند، چنانچه تاثیرات سودمندی برای افراد دیگری جز من داشته باشد ، اخلاقی محسوب می شوند و در صورتی که من تنها تلاش کنم به منظور کسب افتخار و کامیاب شدن و یا خلق یک اثر زیبای هنری برای خویش ، ذکاوت و نیروهای ذهنی خویش را گسترش دهم، در آن صورت هیچ گاه عمل من، همچون عملی اخلاقی تلقی نخواهد شد (همان منبع).

علاوه براین، او در جهت طرح دیدگاه های اخلاقی خود، ابتدا اخلاق را دور از حیث بررسی می کند . بعد  به دو مفهوم فرد گرایی اخلاقی و خود خواهی اشاره می کند. دورکیم در کتاب اخلاق حرفه ای و مدنی، اخلاق را از دو جهت بررسی می کند . ابتدا به مطالعه وظایفی می پردازد که فرد نسبت به گروهی که به آن تعلق دارد ، باید ادا کند و در بخش دوم به مطالعه وظایفی می پردازد که مستقل از گروه خاصی است که وی بدان تعلق دارد. به عنوان مثال، انسان باید به زندگی، دارایی و آبروی دیگران احترام بگذارد، هر چند که آنها عضو خانواده و کشورش نباشند. در واقع، این اخلاقیات برای همه افراد ضروری و مهم تلقی می شوند (دورکیم ، 1995). دلیل آن نیز اهمیت یافتن فردیت[1] و فرد گرایی در دوران مدرن است . دورکیم از دو نوع فرد گرایی نام می برد : فرد گرایی اخلاقی[2] و فرد گرایی خود خواهانه 1 او در کتاب تقسیم کار، این دو مفهوم را در تقابل با یکدیگر قرار می دهد . فردگرایی اخلاقی با نوعی نظام اخلاقی – اجتماعی همبسته است، که  در آن فرد فرد در پیوند با نظام اجتماعی و نظم اخلاقی آن شناخته می شود و فرد گرایی اخلاقی به معنای مسئول بودن فرد در برابر سایرافراد دیگر ، جامعه و اخلاق مدنی است .

فرد گرایی، اخلاق تعاون است و بر پایه احساس همدردی و یا رنج بشری و آرزوی برابری و عدالت، استوار و رشد آن ، موجب اقتدار اخلاقی است (کسل، 1383 ). مهمترین نتیجه حاصل از کتاب” تقسیم کار اجتماعی ” دورکیم، این بود که فرد گرایی اخلاقی پیش شرط لازم در همبستگی ارگانیکی است (گیدنز ، 1378) . دورکیم معتقد بود فردگرایی صرفاً برای ساخت فلسفی نیست، بلکه بخش زنده ای از سازمان اجتماعی جامعه معاصر است . فرد گرایی یا کیش فرد[3] بر پایه احساس همدردی یا رنج همنوعان ، آرزوی برابری و عدالت بنیاد نهاده شده و منشاء اجتماعی دارد. کیش فرد تنها شکل اخلاقی ممکن در جامعه ای صنعتی است که تقسیم کار بسیار تمایز یافته ای در آن وجود دارد .

ماکس وبر و رویکردهای اخلاقی او را می توان در امتداد دیدگاهش درباره انواع کنش و انواع عقلانیت جستجو کرد. وبر در جامعه شناسی خود، بر چهار نوع کنش اجتماعی تاکید می ورزد: کنش عقلانی معطوف به هدف ، کنش عقلانی معطوف به ارزش ، کنش عاطفی وکنش سنتی . او این چهار نوع کنش را چنین تعریف می کند :

1) هنگامی که رفتار عقلانی به سمت یک هدف جهت گیری شده، و برای رسیدن به هدف از ابزار عقلانی استفاده گردد و خود هدف نیز عقلانی باشد، چنین رفتاری «کنش عقلانی معطوف به هدف» نامیده می شود.

2) رفتار اجتماعی می تواند با اعتقاد آگاهانه به ارزشی مطلق صورت گیرد و در راه رسیدن به آن ارزش مسائل عقلانی به کار گرفته شود. چنین رفتاری، «رفتار عقلانی معطوف به ارزش» نامیده می شود.

3) رفتار اجتماعی ممکن است به صورت انفعالی و به ویژه عاطفی طبقه بندی گردد. در این حالت، رفتار حاصل شده ،ترکیب خاصی از احساسات و عواطف فرد است.

4) رفتار اجتماعی ممکن است به طور سنتی، یعنی بر این اساس که عادتی دیرینه بوده است، طبقه بندی شود (وبر ، 1367).

در بین انواع کنشی که وبر از آن نام می برد، موارد فوق منجر به دو نوع عقلانیت می شود. کنش عقلانی معطوف به هدف منجر، که به عقلانیت صوری1می انجامد و کنش عقلانی معطوف به ارزش،که زمینه ساز ظهور عقلانیت ذاتی2 می گردد. در جامعه ای که عقلانیت صوری حاکم است، روابط اجتماعی بین افراد محصول آشتی و توازن منافع بوده، و از احکام عقلانی و یا مصلحت ناشی می شود و بالعکس در جامعه ای که عقلانیت ذاتی حاکم است، روابط اجتماعی بر اساس همبستگی شرکت کنندگان، که زاییده وابستگی های عاطفی و سنتی است ، شکل می گیرد، که به تبع آن اخلاق حاکم در این جوامع، به ترتیب «اخلاق مسئولیت» و «اخلاق اعتقادی» خواهد بود.

«اخلاق مسئولیت» ، همان است که مرد عمل ناگزیر از به کار بستن آن است. حکم این اخلاق آن است که باید در وضعیتی معین قرار گرفت، نتایج تعمیم های ممکن را ملاحظه کرد و در بطن رویداد ها کاری کرد که به نتایجی معین بینجامد .

اخلاق مسئولیت، کنش را با معیار و «وسایل – هدف ها» تفسیر می کند. ، و به طور ساده اخلاقی است که منظور اصلی آن کارایی است و بنابراین ، انتخاب وسایل مناسب با هدف های مورد نظر تعریف می شود. البته منظور وبر از اخلاق مسئولیت پذیر، هر نوع وسیله ای به شرط کارایی نیست، چرا که به عقیده او هیچ کس چنین اخلاقی را تا به آخر پیگیری نخواهد کرد (آرون ، 1363).

وبر باور نداشت که آدمیان و جوامع بتوانند بر سر هدف های پیگیری شده، با هم به توافق برسند . وی از ارزشهای آفریده شده آدمیان، دریافتی اراده گرا داشت، و وجود سلسله مراتبی عام از غایات را منکر بود و بالاتر از آن، اعتقاد داشت که هر یک از ما مجبوریم ارزش های خود را از بین آنهایی که با هم ناسازگارند، برگزینیم. در زمینه کنش ، مجبور به انتخاب هایی هستیم که فداکاریهایی را با خود به  همراه دارند . وبر می گوید ارزش ها می توانند از نظر تاریخی با هم ناسازگار باشند، نه تنها از این لحاظ که یک جامعه معین قادر نیست که ارزش های نیرومند نظامی ، عدالت اجتماعی و فرهنگی را با هم تامین کند، بلکه از این لحاظ که تحقق برخی ارزش های اخلاقی ممکن است مخالف با تحقق برخی دیگر از ارزش های سیاسی باشد .مشکل مربوط به انتخاب ارزش ها، ما را به بحث «اخلاق اعتقادی» می کشاند .اخلاق اعتقادی افراد را وا می دارد که بر اساس احساسات خویش، بدون استناد آشکار یا ضمنی به عواقب اقدام ، عمل بکنند (همان منبع).

یورگن هابرماس، سیر تکوین منابع اخلاقی را بر اساس مراحل تکامل جهان زندگی بیان می کند . به نظر او، زندگی جوامع باستانی بر مبنای درک اسطوره ای از جهان است وکاربرد اسطوره ها، زمینه وحدت بخشی است و خصلت غیر عقلانی دارد (لسناف، 1378 ). هابرماس در این زمینه به دورکیم توجه کرده، و جهان زندگی جوامع اولیه را مبتنی بر اقتدار امر مقدس تعریف می کند و معتقد است اقتدار امر مقدس در چنین جوامعی، منبع اخلاقی یا راهبر اخـــلاقی است. به تدریج و با عقلانی شدن جهان زندگی، اعمــــال آیینی  (مناسکی ) خصلت کارکردی خود را به کنش ارتباطی منتقل می کنند. در جوامع اولیه، کارکرد اعمال آیینی، ایجاد وحدت و یکپارچگی در جامعه بود که به دلیل ظهور فرایند عقلانی شدن، این وظیفه را کنش ارتباطی برعهده گرفت و اقتدار هم رأیی، جایگزین امور مقدس شد (همان). هابر ماس در رویکردهای اخلاقی خویش، علاوه بر اثر پذیری از دورکیم از کانت نیز بهره گرفته است .

در واقع اخلاق اجتماعی هابرماس، ویژگیهای اخلاقی کانت را در مارکسیسم می پروراند. وی همچون کانت ، بحث خود را به موضوع رفتار درست محدود کرده و اعتبار اوامر هنجاری را اثبات و عقل عملی را از عقل نظری جدا می سازد . او شیوه ای را پیشنهاد می کند که جایگزین امر مطلق کانت می شود، و در زمینه معیارهای اخلاقی، معیاری را معتبر می داند که رضایت خاطر همه کسانی را که در ارتباط متقابل وجود دارند ، جلب می کند. این بدان معناست که فرآیند اعتبار بخشیدن به معیارهای اخلاقی، در اصل فرآیندی اجتماعی است و انجام آن به وسیلۀ شخص واحد و در انزوا امکان پذیر نیست . هابرماس اعتقاد دارد که این اصول، پیش فرض بسیاری از استدلال های عملی است و می گوید : شرکت جستن در مباحثه ای واقعی ، آزاد ، برابر و بدون تحمیل و اجبار ، کلید دستیابی به دیدگاه اخلاقی است .مشارکت واقعی اقتضا می کند که هر یک از شرکت کنندگان در بحث، از رهگذر درک و ارزیابی مبهم دیگران در استدلال و پاسخگویی به نقدهای آنان ، چشم اندازی از دیدگاه های آنان به دست آورد.

هابرماس بر این باور است که اخلاق اجتماعی، هم از حقوق و هویت افراد محافظت می کند و هم به منافع عمومی به رسمیت شناخته از سوی همگان، دست می یابد . تاکید وی بر فرآیند ارتباط است و روابط افراد را به ساحتی ورای چشم اندازهای خصوصی و شخصی آنان می کشاند. این ارتباط، عزت، احترام و شأن و منزلت مساوی آنان را تضمین نموده، و به لحاظ اجتماعی از شخصیت افراد در روند دستیابی به توافق با دیگران حمایت می کند . هرکس باید بر سر معیار هایی با دیگران به توافق برسد، زیرا چنین راه حلی منافع واقعی عموم را در پی خواهد داشت (بکر ، 1378 ) .

جهان شمولی یا عام گرایی1، مفهومی است که هابرماس در دیدگاه های خود درباره اخلاق، گفتمان آن را مطرح ساخته و آن را یکی از قواعد اساسی مباحثه2 می داند (هابرماس،1990) . در واقع، نقطه اشتراک هابرماس با کانت در همین مفهوم است. اما تفاوت این دو با یکدیگر بر سر آن است که برخورد کانت با سوالات و مسائل اخلاقی، از نوع حدیث نفس است، درحالی که  نحوه برخورد هابرماس، دیالوگی یا گفتمانی است. این بدان معناست که از نظر کانت، هر فردی باید بتواند هنجارهای بنیادین خودش را توجیه کند؛ اما هابرماس این کار را اشتباه می داند و معتقد است اینکه هر فرد جداگانه برای خود بیندیشد، کافی نیست و اصل مهم، فرآیند واقعی مباحثه است که می تواند به شرکت کنندگان چنین شناختی بدهد که آنها در مچموع نسبت به چیزی متقاعد و مجاب شده اند( لسناف،  1378).

در واقع، هابرماس مانند کلبرگ، مراحل رشد اخلاقی را به شیوه ای تکوینی می نگرد . کلبرگ معتقد بود که در مراحل اولیه رشد اخلاقی ، فرد به خاطر ترس از تنبیه و مجازات ، کارهای اخلاقی را انجام  می داد و نوعی خود مداری و خود خواهی وجود داشت. به تدریج و طی مراحلی ، اخلاق مبتنی بر اهداف فرد گرایانه و ابزاری، جای خود را به سازگاری و هما هنگی با نظم اجتماعی داد و رفتار افراد بر اساس انتظارات دیگران تنظیم شد و در این مرحله بود که افراد برای رسیدن به درک مشترک، تلاش می کردند و بدین ترتیب ، زمینه رسیدن به توافق برای آنان میسر می گردید، تا اینکه در مرحله نهایی بر اثر توافق های صورت گرفته  بین افراد، اصول اخلاقی عام شکل گرفتند. در این حالت، چون هنجارهای اخلاقی را خود اشخاص در توافق با یکدیگر تدوین کرده بودند، بنابراین مانند مرحله اول، احساس فشار بیرونی نداشتند . این ویژگی مربوط به مرحله پس از عرف است که از نظر کلبرگ مهمترین مرحله است . هابرماس نیز با اثر پذیری از کلبرگ، در کتاب کنش ارتباطی از انواع اخلاقیات (جادویی ، قانون ، اعتقادی و مسئولیت ) نام می برد

1 ( individuality

[2] ( ethical individualism

[3] ) Cult of individual

1 ) Formal rationality

2 ) Substantial rationality

1 ) universalism

2) argumentation

دسته بندی : علمی