. مفهوم حکومت

معناى لغوى حکومت عبارت است از: فرمان دادن، امر کردن، فرمانروایى، سلطنت، پادشاهى، داورى و قضاوت. (57)

حکومت و دولت در کاربرد کهن و نوین خود، به معانى متعددى به کار رفته اند که در برخى از آن ها مرادف یک دیگر و در برخى از موارد متفاوت با یک دیگرند.

دولت در اصطلاح مدرن آن، عبارت از اجتماع انسان هایى است که در سرزمین خاصى سکونت کرده اند و داراى حکومتى هستند که بر آن ها اعمال حکومت مى‌کنند. بر اساس این تعریف، دولت در معناى وسیع کلمه، داراى چهار رکن اساسى است: قلمرو و یا سرزمین، جمعیت یا ملت، حکومت (سه قوه) و حاکمیت. (58)

بنابراین، تعریف حکومت مرادف با دولت نیست؛ بلکه یکى از عناصر چهارگانه آن است، اما اگر دولت را قدرت سیاسى سازمان یافته اى که امر و نهى مى‌کند، تعریف کنیم، مرادف با حکومت مى‌شود. بر طبق این تعریف، دولت به معناى قوه مجریه کشور و هیاءت دولت که وظیفه اجراى قانون را بر عهده دارد، نیست؛ بلکه به مفهوم هیاءت حاکمه اى است که مجموعه سازمان ها و نهادهاى قدرت را شامل مى‌شود، بنابراین، این معنا را از حکومت و دولت مقصود ماست که سه جنبه متمایز و در عین حال، مرتبط به هم دارد:

1) حکومت و دولت صاحب اقتدار است و امر و نهى مى‌کند و فرمان مى راند.

این آمریت و اقتدار ویژگى تفکیک ناپذیر همه شکل هاى حکومت و دولت است.

2) حکومت اعمال قدرت مى‌کند؛ یعنى وظایفى را بر عهده مى گیرد و در سطح جامعه و در برابر دیگر حکومت ها، داراى کارکرد است.

3) حکومت داراى سازمان و ساختار است؛ یعنى ارگان ها و نهادهایى براى اعمال حاکمیت خویش دارد.

بنابراین، حکومت قدرتى سیاسى است که امر و نهى مى‌کند، قانون گذارى و سیاست گذارى و اجرا را بر عهده دارد و مسؤ ولیت قضاوت و داورى و برقرارى نظم و امنیت را بر دوش مى کشد. البته معانى و تعاریف دیگرى هم براى حکومت شده است که نزدیک به هم هستند:

حکومت یا نظام سیاسى عبارت است از مجموعه اى از سازمان هاى اجتماعى که براى تأمین روابط طبقات اجتماعى و حفظ انتظام جامعه به وجود مى آیند. (59)

این سازمان ها در جوامع ابتدایى وجود ندارند، جامعه ابتدایى به علت پیوستگى و تجانس عظیم خود، بدون متابعت از شخص یا سازمانى معین، عمل مى‌کند و فقط به هنگام حوادث مهم مانند جنگ که تمرکز نیروهاى جامعه و هدایت دقیق آن ها ضرورت مى یابد شخص یا اشخاص برجسته اى را که در نظر مردم داراى توانایى هاى فوق العاده هستند به طور موقت به ریاست انتخاب مى‌کنند. اما این ریاست معمولا پایدار و ریشه دار نمى باشد. (60)

و یا به تعبیرى دیگر: حکومت به معناى کوششى است که براى تحت قاعده مشخص درآوردن و تبیین نحوه پیوند عناصر یک نظام سیاسى خاص صورت مى گیرد. نظام سیاسى را همچنین مجموعه‌محسوس، نهادها وانگیزه‌ها مى‌دانندکه ساخت قدرت را ممکن مى‌سازد. (61)

و همچنین در تعریف دیگرى آمده است: حکومت عبارت است از: فرمان روایى یک شخص و یا یک هیاءت حاکمه و یا هیاءت هاى مختلف بر جامعه اى، به منظور تنظیم و اصلاح امور اجتماعى و انتظام امر معاش آن جامعه. (62)

ژان ژاک روسو مى گوید: حکومت واسطه اى است بین رعایا و هیاءت حاکمه که آن ها را به هم دیگر مربوط مى‌سازد و اجراى قانون و حفظ آزادى سیاسى را به عهده مى گیرد. (63) اما تاریخ بشر پیوسته شاهد دریافت مفهومى سلطه گرانه از مفهوم حکومت بوده است و این مفهوم رایج از دریافت مفهوم حکومت به شمار مى آمده است. گاه صریح و آشکار و گاه غیر مستقیم و در پرده و فریب کارانه دریافت متداول از مفهوم حکومت، حکمرانى، گردن کشى، گردن فرازى، سلطه، تجبر، تحکم، خودکامگى و برخوردارى گروه و طبقه خاصى از همه چیز و اعمال اراده خودى یا گروهى اندک بر اراده جمعى و گروه کثیر بوده است.

بسیارى حکومت را به مفهوم تسلط بر جان، مال و ناموس مردم و تصرف در همه امور مردم مى دانستند. بر این اساس، حکومت هاى خودکامه فردى یا جمعى را شکل داده اند و در بسیارى از موارد، چون حکومت شوندگان همین دریافت را از مفهوم حکومت داشتند، این سلطه گرى و فرمان روایى را امرى طبیعى دانسته و بدان تن داده اند و به سلطه گرى رایج رضایت داده اند. و گاه حکومت از مفهوم واقعى خود چنان دور شده که به مفهوم حکومت مطلقه و به صورت به بندگى کشیدن برخى دیگر جلوه کرده است.

در بسیارى از حکومت ها حاکمان مفهوم حکومت را با خودراءیى و خودکامگى مترادف مى دیدند و حکومت را حق خویش مى پنداشتند و بالطبع، براى دیگران هیچ حقى قائل نبوده اند و از این رو، اجازه اندیشیدن، سخن گفتن، انتخاب کردن، انتقاد کردن و نصیحت کردن به کسى نمى دادند، جز در آنچه آنان مى پسندیدند و بدان رضایت مى دادند.

اما مفهوم حکومت در نهج البلاغه و اندیشه و سیره على علیه السلام به مفهوم مدیریت، هدایت، محبت، مشارکت و خدمت به مردم است. این مفهوم به زیبایى تمام در سخن و عمل على علیه السلام جلوه یافته است. آن حضرت تلاش کرد تا مفهوم بدى که از حکومت در اذهان باقى مانده بود، را از بین ببرد و مفهوم درست و حقیقى آن را محقق سازد. امام على علیه السلام در نامه اى که به اشعث بن قیس، استاندار آذربایجان نوشته است، مفهوم درست و انسانى حکومت را مطرح مى‌کند.

اشعث بن قیس پیش از حکومت امام علیه السلام، در دوران خلیفه سوم به استاندارى آذربایجان منصوب شده بود و حکومت را آن گونه مى فهمید که فهم رایج عصر خلیفه سوم بود؛ یعنى تسلط، تجبر، خودمحورى و خودکامگى.

امام على علیه السلام پس از مدتى کوتاه او را از استاندارى آذربایجان عزل نمود. نامه امام على علیه السلام به اشعث بن قیس در تبیین نگاه آن حضرت به حکومت و دریافت حضرت از مفهوم حکومت بسیار در خور دقت و توجه است.

امام على علیه السلام به اشعث بن قیس فرمود:

و ان عملک لیس لک بطعمه و لکنه فى عنقک امانه، و انت مسترعى لمن فوقک. لیس لک ان تفتات فى رعیه، و لا تخاطر الا بوثیقه، و فى یدیک مال من مال الله عزوجل، و انت من خزانه حتى تسلمه الى، و لعلى الا اکون شر ولاتک لک، والسلام. (64)

همانا پست فرماندارى براى تو وسیله آب و نان نخواهد بود، بلکه امانتى است در گردن تو، باید از فرمانده و امامت اطاعت کنى، تو حق ندارى نسبت به رعیت استبداد ورزى، و بدون دستور به کار مهمى اقدام نمایى، در دست تو اموالى از ثروتهاى خداى بزرگ و عزیز است، و تو خزانه دار آنى تا به من بسپارى، امیدوارم براى تو بدترین زمامدار نباشم، با درود. حضرت على علیه السلام این برداشت که حکومت طعمه اى در اختیار زمامداران است که هرگونه بخواهند مى توانند عمل کنند، را نفى مى‌کند و نقطه مقابل چنین برداشتى را اثبات مى‌کند؛ یعنى حکومت مسؤ ولیت و امانتى است که بر گردن زمامداران است و حکومت باید پاسخگو باشد و براى اقدامات خود حجت روشن داشته باشد. حاکمان در واقع، خزانه داران و وکیلان مردمند؛ حضرت على علیه السلام فرمود:

ان السلطان لا مین الله فى الارض و مقیم العدل فى البلاد و العباد و وزعته فى الارض؛ (65)

همانا زمامدار، امین خدا در زمین، برپادارنده عدالت در جامعه و عامل جلوگیرى از فساد و گناه در میان مردم است.

اگر کسى چنین تفکرى داشته باشد که حکومت یعنى تسلط، تجبر و استبداد به راءى، این امر باعث فساد دل و خرابى دین و دگرگونى حکومت مى‌شود.

على علیه السلام در نهج البلاغه مى‌فرماید:

و لا تقولن انى مومر امر فاطاع فان ذلک ادغال فى القلب و منهکه للدین و تقرب من الغیر…؛ (66)

مبادا بگویى من اکنون بر آنان مسلطم، فرمان دادن از من است و از آنان اطاعت کردن، که عین راه یافتن فساد در دل و خرابى در دین و نزدیک شدن تغییر و تحول (در قدرت) است.

فهم خودکامانه و سلطه گرانه از حکومت، انسان را به تندى، سرکشى، غرور و تکبر مى کشاند. همین که انسان تصور کند که بر دیگران مسلط است و از او فرمان دادن است و از دیگران بى چون و چرا فرمان بردن، از مرتبه انسانى بیرون مى‌شود و خرد و عقل خود را از دست خواهد داد.

على علیه السلام در نامه اش به مالک اشتر چنین مى‌فرماید:

و اذا احدث لک ما انت فیه من سلطانک ابهه او مخیله، فانظر الى عظم ملک الله فوقک، و قدرته منک على ما لا تقدر علیه من نفسک، فان ذلک یطامن الیک من طماحک، و یکف عنک من غربک، و یفى ء الیک بما عزب عنک من عقلک! (67)

و اگر با مقام و قدرتى که دارى، دچار تکبر یا خود بزرگ بینى شدى به بزرگى حکومت پروردگار که برتر از تو است بنگر، که تو را از آن سرکشى نجات مى دهد، و تند روى تو را فرو مى نشاند، و عقل و اندیشه ات را به جایگاه اصلى باز مى گرداند.

همچنین در این زمینه مى‌فرماید:

و اعتمدوا وضع التذلل على رؤ وسکم، و القاء التعزز تحت اقدامکم، و خلع التکبر من اعناقکم؛ و اتخذوا التواضع مسلحه بینکم و بین عدوکم ابلیس و جنوده؛ فان له من کل امه جنودا و اعوانا، و رجلا و فرسانا. (68)

تاج تواضع و فروتنى را بر سر نهید و تکبر و خودپسندى را زیر پا بگذارید و حلقه هاى زنجیر خود بزرگ بینى را از گردن باز کنید، و تواضع و فروتنى را سنگر میان خود و شیطان و لشکریانش قرار دهید، زیرا شیطان از هر گروهى لشکریان و یارانى سواره و پیاده دارد.

حضرت على علیه السلام تفکر سلطه گرانه، درنده خویانه و خودکامگى را نفى مى‌کند و حاکمان را دعوت به محبت و مهربانى مى‌کند:

و اشعر قلبک الرحمه للرعیه، و المحبه لهم، و اللطف بهم، علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم، فانهم صنفان: اما اخ لک فى الدین، او نظیر لک فى الخلق، یفرط منهم الزلل، و تعرض ‍ لهم العلل، ویوتى على ایدیهم فى العمد و الخطا، فاعطهم من عفوک و صفحک مثل الذى تحب و ترضى ان یعطیک الله من عفوه و صفحه. (69)

مهربانى با مردم را پوشش دل خویش قرار ده، و با همه دوست و مهربان باش، مبادا هرگز، چونان حیوان شکارى باشى که خوردن آنان را غنیمت دانى، زیرا مردم دو دسته اند، دسته اى برادر دینى تو، و دسته دیگر همانند تو در آفرینش مى باشند، اگر گناهى از آنان سر مى زند، یا علتهایى بر آنان عارض مى‌شود، یا خواسته و ناخواسته، اشتباهى مرتکب مى گردند، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گیر، آن گونه که دوست دارى خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد.

یعنى فهم سلطه گرانه و خودکامانه از حکومت انسان را تا جانورى درنده خوى تنزل مى دهد و باعث مى‌شود که کرامت و عزت انسان ها و حریم آن ها شکسته شود.

شهید مطهرى رحمه الله در رابطه با مفهوم حکومت در نهج البلاغه مى‌فرماید:

در نهج البلاغه، با آن که این کتاب مقدس قبل از هر چیز کتاب توحید و عرفان است و در سراسر آن سخن خدا است و در همه جا نام خدا به چشم مى خورد، از حقوق واقعى توده مردم و موقع شایسته و ممتاز آن ها در برابر حکمران و این که مقام واقعى حکمران امانتدارى و نگهبانى حقوق مردم است، غفلت نشد؛ بلکه بدان توجه شده است. در منطق این کتاب شریف، امام و حکمران، امین و پاسبان حقوق مردم و مسؤ ول در برابر آن ها است.

از این دو حکمران و مردم اگر بناست یکى براى دیگرى باشد، این حکمران است که براى توده مردم است نه توده مردم براى حکمران. (70)

امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان دیگرى، مفهوم حقیقى حکومت را پاسدارى از حرمت، حقوق و آزادى هاى مردم مى‌داند.

السلطان وزعه الله فى ارضه؛ (71)

حاکمان پاسبانان خدایند در زمین او.

بنابراین، در اندیشه سیاسى امام على علیه السلام در مفهوم حکومت هیچ نشانه اى از تسلط، تجبر و خودکامگى نیست و اگر زمامداران خود را مسلط بر مردمان ببینند و احساس ‍ کنند که بر هر تصمیمى و بر هر عملى مجازند، بى گمان به خودکامگى و سلطه گرى کشیده مى شوند؛ بلکه مفهوم حکومت مدیریت، امانتدارى، خدمتگزارى و مهرورزى و هدایت مسؤ ولیت و پاسدارى از حقوق و آزادى هاى مردم مى باشد.

دسته بندی : علمی