اسطورهشناسان درباره منشأ اسطوره نظرات متفاوتی عنوان میکنند. فریزر خاستگاه اسطوره را در آیین باروری مردمان باستان میداند. از نظر الیاده۱ منشأ اسطوره، داستان آفرینش است. از نظر «مولر»۲ افسانه و اسطوره «حاصل ضعف ذاتی زبان است؛ زیرا که دلالت زبانی همیشه حاوی نوعی ابهام یا ایهام است و افسانه از این تشابهات لفظی سرچشمه میگیرد»(دریابندری، ۱۳۸۰: ۴۶). همچنین «کاسیرر»۳، «دورکیم»۴، «لوی استروس»۵ و… نظرات دیگری عنوان کردهاند که برشمردن هریک باعث اطاله کلام میشود. از میان این دیدگاههای متفاوت، آیین باروری فریزر و داستان آفرینش الیاده، به بحث کهنالگوها مرتبطند.
در میان کهنالگوهای اسطورهشناختی، کهنالگوی آفرینش جایگاه ویژهای دارد. این کهنالگو، به دلیل آنکه درباره منشأ و آغاز جهان و پیدایش چیزهای دیگر بحث میکند، به نظر میرسد بیان کننده منشأ اسطوره باشد. کهنالگوی آفرینش بر پایه نظریات میرچا الیاده درمورد اسطوره و منشأ آن به وجود آمده است. اگرچه فریزر با نشان دادن شواهد متعدد از مناطق مختلف جهان، نقش کهنالگوی باروری را در پیدایش اساطیر، آیین و دین نشان داده است(نک:کهنالگوی باروری) اما «اگر به اسناد ماقبل تاریخ توجّه کنیم، در این مورد حق را به الیاده میدهیم. آیین باروری را نمیتوان منشأ اسطوره و مذهب دانست زیرا ممکن نیست چنین آیینی تا پیش از اختراع کشاورزی در عصر نوسنگی به وجود آمده باشد. به نظر الیاده اسطوره و آیین بسی پیشتر از اینها، در اواخر عصر پارینه سنگی وجود داشته است»(کوپ، ۱۳۸۴: ۶۰).
از نظر الیاده اسطوره «تاریخ راستینی است که در سرآغاز زمان روی داده و الگویی برای رفتار انسان فراهم آورده است. انسان جامعه باستانی با تقلید از کردارهای سرمشقگونه خدا یا قهرمانی اسطورهای یا تنها با بازگویی ماجراجوییهای آنان، خود را از زمان فانی دور میکند و به شکلی جادویی وارد زمان بزرگ، زمان مقدّس میشود»(الیاده، ۱۳۸۲: ۲۴). زمان مقدّس، زمان آغاز هستی و پیدایش جهان است که انسان همواره آرزوی بازگشت به آن دارد و با آیینهای خاصی در پی بازسازی آن است. پس از این زمان مقدّس آفرینش، زمان نامقدّس یا کفرآمیز آغاز میشود و زمان مقدس با درک انسان از زمان کفرآمیز معنا پیدا میکند. یادآوری و بازسازی زمان مقدس یا آفرینش جهان و انسان به صورتهای گوناگون در اسطوره و داستانها نمود پیدا میکند از جمله بازخوانی آفرینش نخستین، یاد کردن از نخستینها، مقدسنمایی، دوستی با حیوانات، ساخت مسکن و شهرها و… که در ادامه به این موارد در دارابنامه پرداخته میشود:
۳- ۱-۲٫ آفرینش جهان و انسان
چگونگی پیدایش جهان از درونمایههای اصلی اساطیر به شمار میرود. در اساطیر ملل مختلف برای شروع جهان و خلقت هر آنچه در آن وجود دارد، داستانهای متعددی ذکر شده است که بسیاری از آنها با هم شباهتهای کلی و یا جزیی دارند. «اساطیری که در مورد آغاز جهان و خلقت انسان به دست ما رسیده است، داستانهایی توجیهیاند که انسانهای نخستین و اندیشمندان آنان، برای پاسخگویی به پرسشهای بشر درباره مبدأ هستی برساختهاند»(رضایی، ۱۳۸۳: ۱۳). آنها با بازگویی این داستانها رویدادهای مهم گذشته خود را به طور ادواری بازسازی میکردند. مواردی که «در لحظه آغاز صورت گرفته و از کیهانزایی، انسانزایی و اسطورههای پایهگذار (نهادها، تمدنها و فرهنگ) تشکیل شده و میبایست به یاد سپرده شوند»(الیاده، ۱۳۸۲: ۴۴).
طرسوسی برای داستان پیدایش جهان، منابعی غنی از اساطیر ملّی ایرانی و قصص قرآنی در اختیار داشته است. او یکی از این داستانها را به صورت موجز چنین بیان میکند: «خداوند عالم و آفریدگار بنی آدم زمین را بر پشت گاو و ماهی آفریده است»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۹۵). تفصیل این داستان در قصصالانبیاء بدین گونه است: «آنگاه آن آب را قرار داد، پس ماهی را بیافرید بر سر آب، پس هفتاد سال خاکی آفرید بر پشت ماهی، بالای آن خاک چهل ارش و آن خاک ثری است. آنگاه از پس هفتاد سال گاوی عظیم بیافرید بر پشت این ماهی، پایهای وی زیر خاک اندر قرار گرفت و این زمینها بر سر وی بفرمود نهادن، و مرین گاو را روزی همیرساند و میدارد آرامیده تا هرگز نجنبد»(نیشابوری، ۱۳۵۹: ۴).
در دارابنامه به اساطیر قبل از اسلام درباره خلقت هم اشاره شده است. آفرینش بر اساس روایات زردتشتی، دوبنی است. «هرمزد از آن خودی خویش، از روشنی مادی، تن آفریدگان خویش را فراز آفرید به تنِ آتشِ روشن، سپید… اهریمن از تاریکی مادی آن آفریدگان خویش را فراز ساخت: تبهکار، بِدان تنِ سیاهِ خاکستریِ شایسته جهان تاریکی»(بهار، ۱۳۷۵: ۳۶). دیوان از آفریدگان مهم اهریمن هستند که همانند خالقشان، نماد تاریکی و زشتی و بدی هستند. «اندرین دریا زمینی است که آنرا زمین مهکال گویند و در آن زمین اهرمنانند…اسکندر نگاه کرد جزیرهای دید چند فرسنگ درازا و پهنا، و تاریکی از آن کوه بیرون میآمد و خروش از آن جزیره برخاسته بود…دیوان شارستان پدید آمدند چنانکه هریکی را سر به عیوق میرسید. میآمدند پیچانپیچان…هریکی به علامتی هر کدام زشتتر»(همانجا: ج۲/۴۵۴- ۴۵۸). همچنین نک: (همانجا: ج۱/۱۸۷- ۱۸۹).
نخستین انسان، در دارابنامه بسیار مورد توجه است. علاوه برآنکه فصلی مجزا از کتاب به زیارت خاک آدم اختصاص دارد و اسکندر در راه رسیدن به آنجا با عجایب بسیاری روبرو میشود(همانجا: ج۲//۲۸۱ -۳۰۱)، در لابلای کتاب بارها به انسان نخستین اشاره میشود. آدم ـ برگرفته از قصص قرآنی و پیشتر از آن در داستان آفرینش در تورات۶ـ از خاک آفریده شده است. «از خاک سیاه آدمی پیدا کند و از وی چندین هزار فرزند پیدا آورد»(همانجا: ج۱/۹۹). او پس از خوردن میوه ممنوعه به زمین رانده میشود و در سراندیب هند هبوط میکند و گویا همانجا از دنیا میرود. «در شب تیره از آنجا بیرون رفتم و به سراندیب آمدم به تربت آدم علیهالسّلام»(همانجا: ج۲/۲۹۸). طرسوسی هرکدام از این روایات را خلاصه و کوتاه بیان میکند گویا در این مورد، تقدّس موضوع مانع از خیالپردازیهای مرسوم او شده است.
«از ویژگیهای کهنالگوی انسان نخستین در اساطیر، تقابل این نمونه آغازین جدا شده از جهان خدایان با مظاهر ازلی شر است که در جلوههایی چون فتنه و دامی که از جانب خدایان در برابر انسان قرار میگیرد با کینه و تهاجم شیطان یا خدای شر به جهان برین و بهشت الهیای که انسان در آن آرام گرفته بود، متبلور میشود»(قائمی، ۱۳۹۱: ۴۰). در دارابنامه به صراحت از فریب خوردن انسان در بهشت و نقش شیطان بحثی به میان نمیآید، امّا از گندمی که باعث آوارگی او شده است یاد میکند:«گفت ای ملکالروم، این آن گندم است که آدم را از بهر او از بهشت بیرون کردند و چون بیرون آمد جبرئیل بیاورد و به وی داد وگفت بکار و بدرو تا نانت باشد»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۲۹۹). او در اینجا با یادآوری گناه نخستین و سیر دورانی بازگشت به گذشته، دوران مقدّس را بازسازی میکند و مجدداً به زمان کنونی کفرآمیز برمیگردد و گناهان کنونی را به گذشته مرتبط میکند و آرزوی بازگشت به زمان پیش از هبوط را به طور ضمنی بیان میکند: «هر چند خیانت بیشتر گردد گندم ضعیفتر شود و رحم و کینه بیشتر و دل سیاهتر و مردم پرگناهتر. اگر همه خدای ترس بودندی و به راه حق رفتندی گندم همان چهار من ماندی»(همانجا).
طرسوسی همچنین از فرزندان آدم در زمین یاد میکند: داستان هابیل و قابیل را بدون تغییر بیان میکند(همانجا: ۲۳۸). از مهابیل فرزند شیث ابن آدم یاد میکند که بنابر گفته طرسوسی صاحب فرزندان بیشماری میشود(همانجا: ۳۰۰) و اندهیره دختر آدم که دختری صاحب جمال بوده است و از ازدواج سرباز میزند و برای خود قصری در میان آب بنا میکند(همانجا: ۲۴۰).
همچنین کیومرث که «به صورت یک نماد نطفه انسانی در ادبیات پهلوی»(بهار، ۱۳۸۶: ۳۷۶) در ادوار بعد شکلی انسانی به خود میگیرد و نخستین انسان اساطیری و در شاهنامه نخستین شاه است۷، در دارابنامه به یک منشأ زمانی به عنوان قدیمیترین فرد تبدیل شده است: «بدانکه از روزگار کیومرث باز گنجهاست که درین جزیرهها نهادهاند»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/ ۱۱۵ و نیز همانجا: ۵۴۶).
اسکندر قبل از رسیدن به پادشاهی خوابی با این مضمون میبیند: «به خواب دید که یزدان تعالی او را چندان بالا دادی که هر دو پای او بر پشت ماهی بودی و سر او بر اوج فلک میبودی و یک دست او به مشرق و یک دست به مغرب، آنگاه دست دراز کردی و آفتاب و ماهتاب به دو دست گرفتی و هر دو را بیاوردی و آن دو را بر یکدیگر بمالیدی و باز رها کردی، یکی به سوی مشرق رفتی و یکی به سوی مغرب…»(همانجا: ۴۳۵). اسکندری که در این خواب وصف میشود بسیار شبیه انسان غولپیکری است که در اساطیر بعضی ملل از جمله چین و هند در ابتدا وجود داشت و بعدها از تکههای پیکر او جهان آفریده شد. «در تمدن غرب انسان غولآسای دربرگیرنده جهان تا حدود زیادی با مسیح و در شرق با کریشنا یکی انگاشته شده است. در کتاب عهد قدیم این شخصیت نمادین به شکل “پسر انسان” جلوهگر شده که در عرفان یهود بعدها نام آن را آدم کادمون گذاشت»(یونگ، ۱۳۷۸: ۳۰۲).
طرسوسی از انسان غولآسای اساطیر نیز یاد میکند: «اسکندر گفت کندرف که بوده است؟ افلاطون گفت عاج ابن عوج۸٫٫٫ و چنین گویند… چون موسی علیهالسلام عصایی زد بر کف پای او و او را بیفگند. سر او به مصر ماند و پایهای او بدان جزیره و سیصد فرسنگ بالای کندرف بود. چون آن عصا موسی بزد بر کعب او آمد، بیفتاد و پایهای او به سوی آن جزیره شد و جان بداد»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۵۲۸).
۳- ۱- ۳٫ بیمرگی
توجه به انسان نخستین از «اسطوره بهشت» نشأت میگیردکه ترسیم کننده محیطی سرشار از سعادت و آرامش و جاودانگی و بیمرگی بود. عمر طولانی و آسیبناپذیری و در نهایت جاودانگی انسان، خواست و آرزوی انسان است که ریشه در یادآوریهای او از بهشت و میل به تجربه مجدد آن است که در ادبیات و اساطیر نمود دارد و در دارابنامه به هرسه شکل آن اشاره شده است:
۳- ۱- ۳- ۱٫ عمر طولانی
از خصوصیات مهّم قهرمانان اساطیری عمر طولانی آنهاست. «از جمشید نیکو رمه، پسر ویونگهان، سود این بود که او ششصد سال بیمرگی را بر همه آفرینش دادار هرمزد بساخت»(بهار، ۱۳۷۵: ۲۲۱). همچنین رستم قهرمان شاهنامه عمری دستکم ششصد ساله دارد. امّا عمر طولانی در دارابنامه به پهلوانان اختصاص ندارد و مختص تارکان دنیاست. زاهدی که داراب را در دریای عمان نجات میدهد، هزار و هفتصد عمر دارد و هفتصد سال آخر عمرش را در غاری با عبادت پروردگار سر میکند(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۸۰). اسکندر در سراندیب با افرادی با سنین دویست، چهارصد، هزار و هزار و دویست سال روبرو میشود و علت عمر طولانی آنها را جویا میشود و آنها دلیل عمر طولانی خود را دوری از آمیزش با زنان عنوان میکنند(همانجا: ج۲/ ۲۸۹- ۲۹۰). «گفت از صحبت زنان دست بدارید تا عمر شما دراز گردد که هر باری که با او صحبت کنی همچو تویی از تو جدا گردد و ضعفی در تو پدید آید و چون صحبت نکنی ضعیف نگردی و چون همچو خویشتنی از خویش جدا نکنی برجای بمانی و زندگانی به باد ندهی»(همانجا: ۳۶۴). برای مثالهای دیگر نک: (همانجا: ۴۱۵، ۴۳۰، ۴۳۲، ۴۵۴، ۴۵۶).
۳- ۱- ۳- ۲٫آسیبناپذیری
رویینتنی و آسیبناپذیری ویژگی خاصی است که تنها عده اندکی از پهلوانان از آن برخوردارند. «آشیل»، «بالدر»، «زیگفرید»، «اسفندیار» و… دارای این ویژگی هستند. اسفندیار پدر بهمن و نیای داراب است. «به روایتی زرتشت او را رویین تن میسازد و تنها چشمهای اوست که آسیبپذیر میماند»(هینلز، ۱۳۸۳: ۱۲۵). امّا سهروردی رویین تنی اسفندیار را در زره او میداند(بهار، ۱۳۸۶: ۳۷۱). این روایت به ببر بیان رستم شباهت دارد. «رستم نیز جامهای زخمناپذیر دارد به نام ببر بیان … ببر بیان یا پلنگینه جامهای است تیره رنگ دارای پر یا مو که در آتش نمیسوزد و در آب تر نمیگردد و هیچ سلاحی بر آن کارگر نیست»(خالقی مطلق، ۱۳۷۲: ۲۹۰- ۲۹۱). طرسوسی در ترسیم شکست ناپذیری داراب همانند سهروردی، زره اسفندیار را عامل رویینتنی او میداند که بعدها به دست داراب میرسد و چون او رویینتن میشود. طرسوسی قدمت این زره را به زمان آدم میرساند: «هیچکس بر وی ظفر نیافت از آنکه زره اسفندیار داشت و از آن اردشیر، هیچ سلاحی بر وی کار نمیکرد و نخستین پیراهن آدم داشت از پوست پلنگ آزده. گویند کیخسرو به لهراسب داد و لهراسب به گشتاسب و گشتاسب به اسفندیار»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۶۷). در اینجا باز طرسوسی به نقطه آغازین بازمیگردد و زمان مقدس را به این شکل یادآوری میکند. «در روایت اخیر منظور از پیرهن آدم که از پوست پلنگ بوده، همان پلنگینه گیومرث است: پلنگینه پوشید خود با گروه»(خالقی مطلق، ۱۳۷۲: ۲۸۹).
۳- ۱- ۳- ۳٫ جاودانگی
بیمرگی غایت آرزوی بشر و نشانه حسرت دائمی او برای بهشت از دست رفته است که مرگ در آن راه نداشت. «در اسطوره، زمان ازلی به شکل آرکیتایپ دایره است. شخص خواستار جاودانگی باید به سرآغاز جهان سفر کند؛ جاییکه خورشید طلوع میکند. در تاریکی مطلق و در سرزمین نور، جاییکه تقابل مرگ و زندگی مانند صحنه متفاوت نور در کنار تاریکی موجب شگفتی است»(اکرمی، ۱۳۸۹: ۱۷). در اساطیر رؤیای جاودانگی برای چند تن به حقیقت پیوسته است. «پشوتن پسر بزرگ گشتاسب و برادر اسفندیار در روایتی با خوردن شیر و نان درون(یعنی غذایی که بر آن دعا خوانند) از دست زرتشت جاودان میشود»(هینلز، ۱۳۸۳: ۱۲۷). در قصص دینی خضر و الیاس چشمه حیوان را مییابند و با نوشیدن از آن جاودان میشوند. «در افسانه اسکندر… [اسکندر] از سرزمین تاریکی جاوید به دنبال آب زندگانی میگذرد، امّا از آشپز و دخترش شکست میخورد»(دیکسون، ۱۳۸۵: ۱۰۲). در دارابنامه، الیاس و خضر آب زندگانی را مییابند و جاوید میشوند و اسکندر ناامید از جاودانگی به استقبال مرگ میرود(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۵۹۰- ۵۹۱). نکته عجیب آنکه با وجود خویشاوندی پشوتن با داراب و فرزندانش، در دارابنامه اثری از او به چشم نمیخورد و به جاودانگی او اشارهای نمیشود.
۳- ۱- ۴٫ تقدّسنمایی
یکی دیگر از جلوههای توجّه انسان به زمان مقدس، مقدس نشان دادن چیزهای اطراف است. «حس اسطورهای ـ آیینی چیزی است که فرد خود را موجودی ازلی و چیزهای عادی را اموری مقدسنما میداند. یک درخت “درخت آفرینش” میشود، یک برکه یا دریاچه جای آبهای آغازین را میگیرد: از دنیای خاکی که پر از ابتذال و عادت است مکانی آسمانی آفریده میشود، چنانکه گویی جاودانگی دیگر بار از جهان فانی سر برمیآورد»(کوپ، ۱۳۸۴: ۶۲).
«فرّه» خصیصه بارز افراد مقدس و اهورایی اساطیر ایرانی است. شاهان مشروعیت خود را به داشتن فرّه منسوب میکردند و شاهی چون جمشید به دلیل بزهکار شدن، فرّه را از دست میدهد و مغلوب ضحاک میشود. داراب نیز نسبش به شاهان اساطیری میرسد و دارای فرّ ایزدی است که همزمان با به دنیا آمدنش، با اوست: «از وی پسری متولّد شد که فرّ وی نور شمع را خیره کردی»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/ ۱۱). اسکندر و بوراندخت که فرزند و نوه داراب هستند از این موهبت برخوردارند: «گفت ای اسکندر، دیدی که بوراندخت فرّ ایزدی دارد»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۲۴۱). «بوراندخت گفت اسکندر هم فرّ ایزدی دارد»(همانجا: ۲۵۹).
بسیاری از موارد خارقالعاده در دارابنامه، نشانی از تقدّس با خود دارند و آب در صدر این مقدّسات قرار دارد. نقش آب در آفرینش در بسیاری از اساطیر پررنگ است. حتی در قرآن کریم این نقش مورد تأکید قرار گرفته است. در آیه ۳۰ سوره انبیاء میخوانیم «و پیدا کردیم از آب هر چیز زنده را». بنابراین جای تعجب ندارد که طرسوسی به مواردی که به آب مربوط است از جمله چاه، چشمه و… تصویری اسطورهای و یا مقدّس ببخشد:
«در زیر آن درخت چاهیست از طلسم جمشید، که هر کرا غایبی باشد و بر سر آن چاه رود و از آن چاه بپرسد که غایب من کجاست، از آن چاه آواز آید که آن غایب کجاست»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/ ۱۲۸).
«در زیر درخت چشمهایست، آن را چشمه عافیت گویند و آن معجزه نوح پیغمبرست، هر بیماری بدان چشمه فرو شود خدای تعالی او را عافیت دهد»(همانجا: ۱۳۰).
«بدان که این چشمه را اندهیره برآورده است و او را فرّ ایزدی بود و این جانوران همه از دل عاشق او بودند»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۲۴۱).
درخت از دیگر مقدسات است که «به عنوان نماد ارتباطی میان زمین و آسمان شناخته شده است در این مفهوم درخت حالتی مرکزی و خودمدار دارد، تا به حدی که درخت کیهان با محور جهان هممعنی و مترادف است»(شوالیه، ۱۳۸۸: ۱۸۹). طرسوسی، همانند مواردی که برای آب ذکر شد، تقدّس درخت را به اشخاص مقدّس نسبت میدهد:
«گفت این را حوّا نشانده است برین بالای کوه و هر روز آدم و حوّا بیامدندی تا بدین زیر درخت و نبیرگان ایشان با ایشان بودندی»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۲۷۸).
«هرگز بدان گونه درخت ندیده بود از بزرگی و خوبی و بوی خوش از آن درخت میآمد. بپرسید که این درخت چه درخت است؟ حکما گفتند این درخت آدم نشانده است که جبرئیل از بهشت آورده است»(همانجا: ۵۶۹). برای مثالهای دیگر نک: (همانجا:۲۷۵، ۲۷۷، ۴۱۷، ۵۷۵، ۵۷۶ و…).
خاک عنصری دیگری است که مقدّس میشود. «مشتی خاک بیاوردند و بر دست اسکندر دادند و گفتند بگیر این خاک را و چون با دیوان مقابل شوی این خاک را به سوی ایشان انداز و بگوی به حرمت پیغامبرآخرالزمان. این خاک از آن معدنست که آنجا متولّد خواهد شد»(همانجا: ۴۷۱). تفاوت تقدس این مورد با سایر موارد در این است که تقدّس آن به آینده و اتفاقات آن موکول است و از این نظر نمونهای نادر است.
سنگ نیز از این مقدسسازی بی نصیب نیست: «این آن دو سنگ بود که آدم از بهشت بیرون آورده بود و به دست هر فرزندی داده بوده است تا آنگاه که به دست کیخسرو افتاد؛ که هر که این سنگ نگاه داشتی به برکت این سنگ هرچه از خدای بخواستی بیافتی»(همانجا: ج۱/۸۲).
حتی بتها نیز چهرهای روحانی و الهی به خود میگیرند: «افلاطون گفت پنج هزار سالست تا این صورت درین هیکل است و ده هزار سالست تا خدای عزّوجلّ این را بیافریده است»(همانجا: ۲۷۶). نمونه بت مقدس همانند سنگ و خاک مقدس در دارابنامه نادر است و به همین یک مورد اختصاص دارد.
۳- ۱- ۵٫ دوستی با حیوانات
بازسازی زمان مقدّس را میتوان در دوستی با حیوانات مشاهده کرد. «دوستی با جانوران و دانستن زبانشان، به نشانگان(سندرم) مینوی تعلق دارد. در زمان سرآغاز پیش از هبوط این دوستی جزء ناگزیر شرایط خاستگاهی انسان بود»(الیاده، ۱۳۸۲: ۶۰). پس از خلقت آدم «خدا هر حیوان صحرا و هر پرنده آسمان را از زمین سرشت و نزد آدم آورد تا ببیند که چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم هر ذیحیات را خواند، همان نام او شد»(کتاب پیدایش:۱۹).کاملترین رابطه دنیوی انسان با حیوانات به زمان سلیمان نبی برمیگردد. او با دانستن زبان آنها، نمونه بهشتی این کهنالگو را بازسازی کرده و شکل زمینی آن را نشان میدهد. در دارابنامه به دوستی با حیوانات چندان پرداخته نشده است و مثالهای آن محدود به موارد زیر است(رابطه پهلوانان با اسبهایشان، به کهنالگوی قهرمان اختصاص دارد بنابراین در جای خود به آن اشاره میشود):
«کیخسرو به روزگاری که اینجا بگذشت، این شارستان برآورد و مردم بنشاند و یکی از ایران زمین بدین جا امیرگردانید و این کوشک بساخت و با این کپیان۹ و حمدونگان بماندند و برفتند»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/ ۱۵۹).
«تا چنان شد که مردمان آبی با ایشان گستاخ شدند و آشنایی گرفتند و گاه و بیگاه از آب برآمدندی و تا به زیر خوازه آمدندی و با ایشان بنشستندی و به اشارت سخن گفتندی»(همانجا: ۱۷۱).
«طمروسیه از وی بترسید که هرگز چنان ندیده بود و در آن بود بگریزد که آن مار بیامد و سر پیش طمروسیه داشت و بخفت»(همانجا: ۱۸۸).
«این ماران این جزیره عظیم سهمناک باشند و خرد و بزرگ این جزیره بدین ماران گستاخ باشند و ایشان را این ماران چیزی نگویند»(همانجا: ج۲/ ۳۸۴).
در مثالهایی که ذکر شد، زندگی با حیوانات، با اشاره سخن گفتن با آنها، خوابیدن در کنار آنها و انس گرفتن با حیوانات مختلف هر کدام بیانگر دوستی و ایجاد ارتباط با آنهاست که به کهنالگوی آفرینش و بخش دوستی با حیوانات اختصاص دارد.
گونه افراطی این دوستی، رابطه جنسی بین انسان حیوان است که ظاهراً نمونه کهنی دارد وبه زمان مقدّس میرسد: «یک افسانه که بعدها پیدا شد چنین وانمود میکند که مار موسوم به لیلیت در باغ بهشت زن اول آدم بود که از وصلت با او گروهی از شیاطین بوجود آمد»(یونگ، ۱۳۷۷: ۷۴). در دارابنامه، زندگی در میان میمونها(کپیان) به تولّد موجوداتی نیمه انسان ونیمه حیوان منجر میشود(نک: طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/ ۱۶۲-۱۶۷ و ج۲/۴۷۷).

این را هم حتما بخوانید :   بررسی تأثیر اشتراک دانش بر رفتار نوآورانه کارکنان کارکنان با در نظر گرفتن اثر تعدیل گر ...

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.
Tags: