«گفت این آتش چرا کردهاند؟ گفت اینها همه ماهپرستند. چون ماه نهان شود اینها برین هیکل آتش کنند… تا راه غلط نکند»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۳۴۶- ۴۳۷). «ایشان گفتند … ما ماه میبینیم و میپرستیم»(همانجا: ۴۴۳). برای مثالهای دیگر نک: (همانجا: ۴۱۵ و ۴۲۵)
خورشید یکی دیگر از اجرام سماوی است که مناطق پرستش آن بسیار گسترده بوده است. «هرجا که از دولت شاهان و پهلوانان و امپراطوریها، تاریخ پیش میرود، خورشید غلبه دارد. نقش شاه در انباشت و بخشش یا اعطای زندگی چه در مقیاس کیهانی و چه در مرتبه اجتماع مبین پیوند عناصر خورشیدی با عناصر نباتی است»(ذوالفقاری، ۱۳۸۹: ۲۷). «بهطور کلی خدایان گیاهان و رستنیها، صفات و متعلقات خورشیدی دارند. خورشید دارای زعامت و اقتداری کیهانی و زیستی است و بنابراین همچون خداـ شاهـ درخت زندگی، واجد عناصر گیاهی است»(بایار، ۱۳۸۷: ۱۱۰). با نقش عظیمی که خورشید در کشاورزی و زندگی مردمان دارد طبیعی است آن را همانند ماه از خدایان بدانند: «گفت: نی، آفتابپرستند و خدای را آفتاب دانند که در سال چهل شبانروز آنجا آفتاب بود»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۳۹۵). برای مشاهده موارد دیگری از پرستش آفتاب در دارابنامه نک: (همانجا: ج۱/ ۱۴۰ و ج۲/ ۲۶۵ و ۴۱۵ ).
درخت یکی دیگر از پدیدههای طبیعی است که بسیار مورد توجّه است. با همه اهمیتی که درخت در زندگی مردمان دارد و پرستش آن در بین اقوام آریایی در زمانهای اوّلیه در بعضی از مناطق رواج داشت، اما از پرستش آن در دارابنامه خبری نیست و تنها مواردی از تقدّس آن وجود دارد که میتواند یادآور این آیین کهن باشد که به مرور زمان از جنبه خداگونگی درخت کاسته شده و صورت تقدّس آن باقی مانده باشد. «درختی که مقدّس است و تقدیس شده، به ایزدان و زن ایزدان شباهت تام و تمام یافته است و متّصف به همه صفات آنان است از قبیل باروری و جاودانگی»(بوکور، ۱۳۸۷: ۱۹). در بخش کهنالگوی آفرینش به نمونههای تقدّس درخت در داربنامه اشاره شد.
پیشتر به جنبه تقدّس رودها و چشمهها اشاره شد که نشاندهنده توجه و پرستش خدای آب و باروری است. لازم به ذکر است که آناهیتا، در اوستا رودی توصیف شده است که «از کوه هُکَر به دریای فَراخکَرت ریزد» (اوستا ، ۱۳۸۵: ج۱/ ۲۹۸).
به جز پدیدههای طبیعی، در دارابنامه از پرستش انسان هم موردی ذکر شده است. پادشاه مصر دختر زیبایی دارد که او را میپرستد و در برابر آن سجده میکند و سرانجام این دختر را برای رود نیل قربانی میکند(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۵۲۴- ۵۳۰). به دلیل ویژگی باروری و زایایی زن، غالباً خدایان باروری به شکل زن تصور شدهاند و به بیان دیگر الهههای باروریاند و پرستش این الههها(آناهیتا، دمتر، ازیس،سین و…) مرسوم بود. بنابراین سجده در برابر زن شاید یادآور پرستش الهه باروری باشد و با توجه به قربانی کردن او برای نیل این ظن قوت میگیرد.
۳- ۳٫ کهنالگوی قهرمان در داستان داراب
در داستانهای اساطیری و پهلوانی، اغلب با شخصیتی برتر از انسانهای عادی روبرو هستیم که کارهای بزرگ و خطیر را بر عهده میگیرند و جامعه خود را از حوادث و مخاطرات پیشرو حفظ میکنند؛ این افراد قهرمان داستان به شمار میآیند. «Hero یا قهرمان واژهای یونانی از ریشهای به معنای محافظت کردن و خدمت کردن است. قهرمان یعنی کسی که آماده است نیازهای خود را فدای دیگران کند. بنابراین مفهوم قهرمان در اساس مرتبط با مفهوم ایثار است»(وگلر، ۱۳۸۷: ۵۹). قهرمان دارای ویژگیهایی است که در بسیاری از داستانها، یکسان و یا از تشابه نسبی برخوردار است.
« اتو رنک در اسطوره تولد قهرمان،در بررسی حدود هفتاد قهرمان مختلف از جمله موسی، هرکول، ادیپ، زیگفرید و عیسی، عناصر اصلی را عناصر تشکیل دهنده چیزی مییابد که برایش اصطلاح “داستان معیار قهرمانیها” را وضع کرده است: ۱) قهرمان فرزند پدر و مادری است بسیار ممتاز، معمولاً پسرِ شاه است. ۲) معمولاً پیش از بسته شدن نطفهاش مشکلاتی وجود داشته مثل کف نفس یا نازایی طولانی یا آمیزش پنهانی پدر و مادر به دلیل منع یا مشکلات بیرونی. ۳) در طول بارداری یا قبل از آن، پیشگویی به شکل خواب یا وحی هست که خطر زادهشدنش را گوشزد میکند و معمولاً پدر یا نماینده او را تهدید میکند. ۴) علیالقاعده او را در محفظهای به آب میسپارند. ۵) سپس حیوانی یا فردی فرودست (چوپان) نجاتش میدهد و حیوانی ماده یا زنی عادی او را شیر میدهد. ۶) وقتی بزرگ شد با هوشیاری بسیار پدر و مادر بلندمرتبهاش را پیدا میکند. ۷) از سویی انتقام پدر را میگیرد و از سوی دیگر خودش را به رسمیت میشناسند. ۸) سرانجام به مقام بالا و افتخارات بسیار دست مییابد»(گرین، ۱۳۸۵: ۱۶۷).
قهرمان بخش اوّل دارابنامه طرسوسی، داراب پسر بهمن(اردشیر) است. تولّد و زندگی او بر الگوی ذکر شده برای قهرمان منطبق است: ۱) او پسرِ شاه اردشیر(بهمن پسر اسفندیار) است و نسبش به لهراسب میرسد که جانشین کیخسرو شاه فرزانه ایران است. از طرف مادر، دو روایت برای او ذکر شده است: در ابتدا همای (مادر او) دختر سام چارش مصری است و چند صفحه بعد دختر بهمن مادر او دانسته شده است. در هر دو صورت، مادر او از تباری والاست و همانند پدرش به طبقه ممتاز جامعه تعلّق دارد. ۲) پس از مرگ بهمن، همای بارداریاش را پنهان میکند. «همای گفت پدر بر من آسیب رسانید…میترسم که نطفه متولد شود، از طعنه و تهدید خلق اندیشه کنم که زن بیشوهر پسر چگونه آورد»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۰). این بخش از داستان که با الگوی یاد شده مطابقت دارد، با روایت داراب در شاهنامه فردوسی در تضاد است. فردوسی با اشرافی که بر فرهنگ گذشته ایران دارد، بهخوبی آگاه است که ازدواج با محارم در بخشی از تاریخ ایران مرسوم بوده است؛ بنابراین وصلت این دو را چنین بیان میکند:
«یـــکـی دخــتــرش بود نامـــش هــــمــــای هـــنرمــنــــد و بــادانـــــــش و پــــاکرای
پـــــدر درپــذیــرفـــتــــــش از نــیـــــکوی بــــر آن دیـــن کـه خـــوانــی همـی پهـلوی»
(فردوسی، ۱۳۸۶: ج۵/۴۸۳).
۳) در دارابنامه، کسی از باردای همای خبر ندارد بنابراین قسمت سوم الگوی قهرمان درباره داراب صادق نیست. در شاهنامه هم که ازدواج و بارداری همای آشکار است، تولّد داراب را شوم نمیدانند. ۴)همای که بارداری را پنهان کرده است، مخفیانه فرزند را به دنیا میآورد: «شبی از شبها نشسته بود، او را درد زادن گرفت و از او پسری متولد شد که فرّ وی نور شمع را خیره کردی. دایه وی را برداشت و شست و در قماطی پیچید و ببرد و در آن خانه که در زیر زمین ساخته بودند نگاه داشت». پس از آنکه داراب به شش ماهگی میرسد، همای برای حفظ سلطنتش، دستور میدهد کودک را با مقداری جواهر، در صندوقی به آب فرات بیاندازند. «آن کودک را بیاورد و بفرمود تا از شیر سیر کردند و بدان صندوق اندر نهادند و پنج عقد مروارید و چند پاره لعل بدخشی و پنجاه درم سنگ یاقوت آذری و سه گوهر شبافروز بیاورد و گرد برگرد کودک نهاد…آنگاه سر صندوق استوار کرد و قفل نهاد…فراش رفت و صندوق ببرد…صندوق را در آب انداخت و به نزدیک همای رفت»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۱-۱۲). ۵) گازری داراب را از آب میگیرد. «در آن شهر مردی بود گازر و نام او هرمز، در آب ایستاده جامه بر سنگ میزد…در آب مینگریست تا چشمش بر آن صندوق افتاد…هرمز پای در آب نهاد و آن را بگرفت…کلید از آن صندوق بگرفت و قفل را بگشاد. کودکی دید به چهره چون ماه» و پس از آن، زن او به داراب شیر میدهد: «آن کودک را زن از آن صندوق برکشید و پستان در دهن او نهاد. کودک شیر آن زن را بگرفت و مکیدن آغاز کرد… زنش گفت باری این پسر را نامی بنه. هرمز گفت چون او بیامد نام با خود آورد، او در آب میآمد، او را داراب نام کردند». داراب در این خانواده که از طبقات پائین جامعه است بزرگ میشود(همانجا: ۱۲- ۱۴). ۶) داراب در نوجوانی، بعد از ملاقات با همای، به دلیل رفتار خشنی که دارد، به دستور همای به زندان میافتد. او در پی خوابی، متوّجه قرابت با همای میشود(همانجا: ۵۶- ۵۸). ۷) داراب، پس از اینکه مجبور به ترک ایران شد و سالها در میان دریاها سرگردان بود، به ایران بازمیگردد و به کمک همای میرود که با حمله رومیان در وضعیتی وخیم قرار دارد. شجاعت و قدرت او در جنگ با رومیان از مشترکات شاهنامه و دارابنامه است. ۸) پس از شکست رومیان، همای از سلطنت کناره میگیرد و داراب رسماً شاه ایران میشود(همانجا: ۳۴۵).
قهرمان معادل «من»(ego) در روانشناسی است(نک: یونگ، ۱۳۷۸: ۱۷۵). «من یا همان شعور ظاهر یا ضمیر خودآگاه که از احساسات و خاطرهها و افکار و تمایلات و عواطف و به طور کلی از هر چه که معلوم شخص است یا میتواند معلوم او باشد، تشکیل یافته است و علم شخص را به وحدت و هویّتش میسر میسازد»(سیاسی، ۱۳۸۴: ۵۳). قهرمان مهمترین کهنالگویی است که سایر کهنالگوهای روانشناختی از جمله آنیما، پیرخردمند، مادر مثالی و… در کنار او و در جریان زندگی و تکامل شخصیّت وی ظاهر میشوند و نمود پیدا میکنند. شناخت و روبرو شدن با این صور مثالی، اصلیترین قدمی است که فرد در جهت خودیابی برمیدارد. خودیابی که یونگ آن را فرایند فردیت میخواند، «معرف کوششهای فرد برای رسیدن به یکپارچگی و تعادل است»(کریمی، ۱۳۸۷: ۸۴). «یکپارچگی محتویات هشیاری و ناهشیاری که کاملاً جدای از آثار مفید آن است، هدف یا تکلیفی را با درجات موفقیت کم یا زیاد، برای انسانها برقرار میسازد که باید خود را به آن اختصاص دهند؛ به بیان دیگر، اختلاف زیاد بین هشیاری و ناهشیاری باعث میشود که ما برای غلبه بر آن اقدام کنیم و این عناصر جدا از هم را یکی سازیم» (پالمر، ۱۳۸۸: ۱۷۴).
۳- ۳- ۱٫ مادر مثالی
اولین دنیای کودک و اولین شخصی که فرد با او روبرو میشود مادر است. تصویری که از او در ذهن کودک نقش میبندد در مراحل مختلف زندگی او بسیار مهم است. خوب یا بد بودن این تصویر، در ناخودآگاه فرد از مادر دو چهره متضاد را میسازد. یونگ تصویر مادر در ناخودآگاه فرد را، کهنالگوی مادر مثالی نامیده است. «مادر مثالی مانند هر صورت مثالی دیگری در صور مختلف تقریباً نامتناهی تجلی میکند… اهمّ این صور عبارتند از: مادر واقعی و مادربزرگ، نامادری و مادرزن یا مادرشوهر و پس از آن هر زنی که خویشی و ارتباطی با او برقرار است مثل دایه و یا جدّهای و نیز هرچه ممکن است به مفهوم مجازی دارای معنای مادر باشد»(یونگ، ۱۳۶۸: ۲۵). مادر مثالی میتواند جنبه مثبت و خوب و یا جنبه منفی و بد داشته باشد. داراب از بدو توّلد با هردو نوع مادر مثالی روبرو میشود:
همای مادر واقعی داراب، نمونه مادر مثالی مخوف است. او بهراحتی فرزندش را به دست امواج میسپارد و هنگامی که نگهبانان صندوق داراب، به او خبر میدهند که صندوق به زیر آب رفت ناراحت نمیشود؛ بلکه با خیالی آسوده، تمام کسانی که از توّلد داراب آگاهی داشتهاند را میکشد(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۲). پس از بزرگ شدن داراب و روبرو شدن با همای، با آنکه مهر همای بر او زیاد میشود؛ اما برای حفظ قدرت خود تصمیم به قتل داراب میگیرد. «همای آنروز و آن شب اندیشه همیکرد که با فرزند تیغ میباید کشیدن»(همانجا: ۴۱). پس از آنکه مهر مادریاش قوت میگیرد با داراب مهربان میشود و به مادر نیک تبدیل میشود اما این تحوّل او چندان طول نمیکشد، به دستور همای در شراب داراب داروی بیهوشی میریزند و او را به بند درمیآورند. رابطه آنها اگرچه سرانجام بهبود مییابد اما داراب مجبور به ترک همای میشود و همای در پایان کار و پس از بازگشت داراب از سفری طولانی او را برجای خود مینشاند و از مادر مثالی منفی به مادری نیک تبدیل میشود.
زن مردو، یکی دیگر از مادران مثالی منفیِ زندگی داراب است. او پس از آنکه متوجّه میشود داراب فرزند گازر نیست همسرش ـ مردو، حاکم سرزمینی که گازر در آنجا زندگی میکند ـ را ترغیب میکند تا داراب را فریب داده و خودشان را به عنوان پدر و مادر واقعی داراب به او معرفی کند و از قدرت جسمانی داراب به سود خود استفاده کند: «زنش گفت…مردی ستارهشناس را بیاورند تا بنگرند اگر طالع وی قوی بود ما را پسری نیست او را به فرزندی گیریم و گوییم تو فرزند مایی تا وی دل به ما بنهد و ما را او پشتیبان باشد»(همانجا: ۲۰). مردو نیز به این توصیه عمل میکند و در نتیجه این تصمیم، مبارزه داراب به نفع مردو و بر ضد همای شکل میگیرد و گرفتاریهای بعدی داراب را در پی دارد.
مادر زنکلیسا(همسر اوّل داراب) نیز چهرهای منفی دارد. او به همراه زنکلیسا، همسرش را ترغیب میکند تا طمروسیه را بکشد(همانجا: ۲۱۸). نقش او در داستان تنها همین مورد است و بعد از آن، از او خبری نیست.
مادر طمروسیه، مادر مثالی منفیای است که طینت بدی ندارد اما به دلیل سادهلوحی و زود باوری، فریب وزیرش(عبقرهود) را میخورد و بزرگان سرزمینش را میکشد. «عبقرهود آن نسخه بیرون کرد و نام به نام بخواند و گفت ای مهتر، این قوم آن قومند که فردا حصار باز کنند و داراب را در اینجا درآرند…امشب همه را بخوان پیش خود، ایشان ندانند که تو چه خواهی کردن، هر که بیاید بفرمای تا از بالای حصار در دریا اندازند تا همه هلاک شوند و ملک بر تو بماند. عنطوشیه همچنان کرد، آن شب هزار و چهارصد مرد بیگناه در آب انداختند که کس خبر نداشت»(همان:جا: ۲۴۳). او پس از دیدن طمروسیه و داراب، مادری مهربان میشود(همانجا: ۲۶۹).
جنبه دیگر مادر مثالی، نیک و مهربان است. از این جنبه، «صفات منسوب به مادر مثالی عبارتند از شوق و شفقت مادرانه، قدرت جادویی زنانه، فرزانگی و رفعت روحانی که برتر از دلیل و برهان است، هر غریزه و انگیزه یاریدهنده، هر آنچه مهربان است، هر آنچه میپروراند و مراقبت میکند، هر آنچه رشد و باروری را دربرمیگیرد»(یونگ، ۱۳۶۸: ۲۷). از مادران مثالی نیک داراب، دایه او جنبه مثبت و دلسوزانهای دارد. او ماههای اوّل توّلد داراب، از او همانند فرزندش مراقبت میکند و به او شیر میدهد. نزدیکی عاطفی او به داراب بیش از مادر واقعی اوست. او نگران از سرنوشت داراب، مسیر رودخانه را به دنبال صندوق طی میکند. «دایه بر لب آب ایستاده بود تا صندوق را بگیرد…صندوق در تک آب رفت و ناپدید گشت. دایه بهنزدیک همای آمد، بنشست و بگریست و حدیث کودک یاد کرد. همای بترسید و گفت که نباید که این سرّ پیش کسی آشکار شود. دایه را ببرد و در آن چاه افکند»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۲).
آب صندوق داراب را نزد گازر میبرد. زن گازر نمونهای کامل از مادر مثالی نیک از جهت پرورش کودک است. او داراب را به جای فرزند مردهاش به فرزندی قبول میکند. از طرف دیگر، او زنی باهوش است و جنبه فرزانه مادر مثالی نیک را با خود دارد. هنگامی که گازر تصمیم میگیرد با جواهرات داخل صندوق زندگی مرفهای را شروع کند، زن به او میگوید: «نادانی مکن اگر تو این کار بکنی امیر شهر مردو نام است، مردی ظالم است، ما را بگیرد و در زیر چوب بکشد و به شکنجه ما را هلاک کند و به ظلم جمله این مال از ما بستاند و گوید که شما درویش بودید و این مال از کجا حاصل کردید؟ شما جز گنج نیافتهاید! تو برو به بازار و غلامی بخر در کار گازری استاد تا آن کار که تو میکنی او بکند و ما لقمهای میخوریم و خرقهای میپوشیم و این پسر را میپروریم تا بزرگ شود»(همانجا: ۱۴).
مادر بزرگ طمروسیه، یکی دیگر از مادران نیک داستان است. او با طمروسیه و خواهرانش و نیز داراب رفتاری دلسوزانه دارد. پس از آنکه دخترش به همراه داراب و همسرش راهی ایران میشود، از قصر خود را پائین میاندازد و میمیرد(همانجا: ۲۸۷).
زن زندانبانی که در قصر پدر طمروسیه زندگی میکند، چهرهای خاکستری دارد. او برای طمروسیه که مانند فرزندش بوده است، دلسوزانه رفتار میکند و او را در پناه خود میگیرد. از طرف دیگر به دلیل همین محبّت زیاد، حاضر میشود دخترش را بهجای طمروسیه به کشتن دهد و به این ترتیب طمروسیه را نجات میدهد(همانجا: ۲۴۸).
زنانی که بعد از همای، چهره مادر مثالی مثبت و یا منفی دارنداز جمله دایه، زن زندانبان، مادرزنهای داراب و… به اندازه همای در داستان نقش پررنگی ندارند. همای نیز پس از رشد روانی داراب و بر تخت نشستن او کشته میشود و از داستان حذف میشود این سیر تغییرات مادر مثالی را یونگ اینچنین شرح میدهد: «شخص مادر در نقطه نخستین حامل صورت مثالی است، زیرا کودک در آغار، در حالتی از همسانی بیخبرانه در همزیستی کامل با مادر زندگی میکند. مادر شرط اوّلیه روانی و جسمی کودک است. با بیدار شدن خودآگاهی “من”، این همزیستی بهتدریج تضعیف میشود و خودآگاهی با ناخودآگاه یعنی وضع قبلی خود آغاز به مخالفت میکند و این “من” را که شخصیت فردیاش رفتهرفته تشخّص بیشتری مییابد از مادر جدا میسازد»(یونگ، ۱۳۶۸: ۵۰).
از تصاویر رایج کهنالگوی مادر مثالی، آب است. «غوطهوری در آب برای روانکاوان تصویر بازگشت به رحم است. غوطهوری، نیاز به آرامش، نیاز به امنیت و ملاطفت و نیاز به دستآویزها گریز را برطرف میکند. بازگشت به زهدان اوّلیه خود، درواقع بازگشت به سرچشمه زندگی است»(شوالیه، ۱۳۸۸: ج۳/۲۷). «داراب گفت چگونه کنم که مردان رسیدند و مرا هیچ طاقت نیست! داراب در این اندیشه بود که آن مردان او را بدیدند. سمندانک میدوید تا داراب را بگیرد و آن چوب صد منی به گردن نهاده. داراب گفت هم اکنون مرا هلاک کند. داراب دست از جان خویش برداشت و پیش از آنکه بدو رسند خویشتن به دریا انداخت»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۸۳). همچنین نک: (همانجا: ۸۶ ).
«خرس در ارتباط با غریزه است. باتوجه به قدرت بدنیاش، یونگ، او را نماد جنبه خطرناک ناخودآگاه برمیشمارد»(شوالیه، ۱۳۸۸: ج۳/۷۹) و «مانند تمام وحوش عظیمالجثه، خرس جزء نمادهای اهریمنی ناخودآگاه است… خرس به جنبههای درونیِ مادر ـ زمین تعلق دارد»(همانجا: ۸۰). در دارابنامه تنها یکبار از خرس، نام برده میشود. داراب که از دست زنگیان به بالای درختی میرود خرسی به کمک او میآید و زنگیان را شکست میدهد اما خود نیز کشته میشود(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۱۰).
«غار الگوی ازلی رحم مادر، در اسطورههای خاستگاه و مبدأ و اسطورههای باززایش و سرسپاری بسیاری از جوامع دیده شده است»(شوالیه، ۱۳۸۸: ج۴/۳۳۲). «در خاور نزدیک، غار مانند زهدان نماد خواستگاهها و تولّد دوباره است»(همانجا: ۳۳۸). در چندین مورد از داستان، هنگامی که داراب در خطر است و راه گریزی ندارد به غار پناه میبرد و غار چون آغوش مادر برای او پناهگاهی امن میشود : «داراب در پس سنگی نهان شده بود…گفت برخیزم و بروم که این ره گذر است، که کسی بیاید و مرا هلاک کند. نگاه کرد، غاری دید. سر بزد و بدان غار درآمدو سنگها بر در غار نهاد تا کسی درنیاید و در آن غار مقام کرد»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۷۰). «از پی غار آوازی آمد که ای پسر اردشیر چند نالی؟ بدین سوراخ فرود آی. داراب که آن آواز شنید قوتی به تن او فرود آمد، برخاست و بدان غار فرو رفت و گوهرها بر جای رها کرد و رفتن داراب بود و رسیدن سمندانک با آن پنجاه مرد خونخوار»(همانجا: ۷۹) و نیز نک: (همانجا: ۳۲۸ ).
۳- ۳- ۲٫ آنیما(anima)
انسان موجودی دو جنسی است و هر فردی، حامل تعدادی ژن از جنس مخالف در بدن خود است. علاوه بر این ویژگی جسمی از لحاظ روانی نیز انسان، دو جنسی بهشمار میآید: «از گذشته تا به حال، هر مردی حامل تصویر زن در خویش است، نه تصویر این زن یا آن زن معیّن بل تصویری انگارهای، نمونهای بارز از زن. این تصویر در عمق، مجموعهایست ناهمگون، موروثی و ناخودآگاه با منشأء بسیار دور که در سیستم زنده حک شده، “انگاره” و “انگاره بنیادین” همه تجربههای سلسله اجدادی در مورد وجود زنانه و باقیمانده همه اثرات فراهم آمده توسّط زن و نظام انطباق روانی موروثی است. اگر زن وجود نمیداشت، این تصویر ناخودآگاه، توانایی برقراری ویژگیهای روحانی که زن میبایستی داشته باشد را به ما میداد و این موضوع درباره زن نیز صدق میکند. وی نیز در خود حامل تصویری ذاتی از مرد است»(یونگ، ۱۳۷۹: ۱۳۸- ۱۳۹). تصویر یا روح زنانه در ناخودآگاه مرد را آنیما و تصویر یا روح مردانه در ناخودآگاه زن را آنیموس مینامند.
روح زنانه یا آنیما دارای دو چهره متضاد است؛ زیرا «همه چیز در روان بهطور طبیعی جنبهای متضاد دارد و درواقع این اصل در تمام طبیعت صادق است»(اسنودن، ۱۳۸۸: ۹۷). آنیما در چهره مثبت، به صورت معشوق یا همسر یا ایزدبانوی مهربان ظاهر میشود. «ما معمولاً جذب افرادی از جنس مخالف میشویم که ویژگیهای خودِ درونیِ خودمان را نشان میدهند…هر شخصیّت مؤنثی که اهمّیت یا قدرت غیرعادی دارد، احتمالاً نمادی است از مادینه روان»(گرین، ۱۳۸۵: ۱۸۳).
طمروسیه پررنگترین آنیمای زندگی داراب است. او زنی زیبا اما مادر چندین فرزند است. «داراب نگریست، زنی دید باجمال و چهره نیکو و لیکن فرزندان بسیار آورده بود». وی پس از کشته شدن همسر و دو پسرش به دست داراب، تصمیم دارد داراب را مجازات کند، اما با دیدن داراب دلبسته او میشود: «طمروسیه چون داراب را بدید به صدهزار دل بر وی عاشق شد از نیکویی که داراب بود. زن را از شوی فراموش شد و در روی داراب خیره ماند». پس با داراب فرار میکند و آواره دریاها میشود(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۰۰- ۱۰۱). او در میانه راه از داراب جدا میافتد(همانجا: ۱۳۸) و پس از ماجراهای بسیار، این دو بهم میرسند و ازدواج میکنند(همانجا:۲۷۰). آنیما (طمروسیه) که برآمده از ناخودآگاهِ «من»(داراب) است و با «سایهها»(همسر و فرزندانش) همنشین بوده است، پس از دیدن «من»، از حذف سایهها ناراحت نمیشود و تمایلی به ماندن درسرزمین آنها ندارد و با «من» به سوی کشف دنیای ناخودآگاه حرکت میکند و در بخشی از این مسیر راهنمای او میشود: طمروسیه گفت اگر به راه خشکی رویم دیر باید. اما اگر به راه دریا برویم و بادی دمد به سه ماه آنجا رسیم… پرسید که این چه جزیرهییست؟ طمروسیه گفت این را جزیره انکلیون گویند»(همانجا: ۱۰۷). « داراب طمروسیه را پرسید از چه بد افتاد ما را؟ طمروسیه گفت این جزیره از آن پدر زنگیانست که تو ایشان را کشتهای و نام او سنکرون است…ما را جهد باید کردن تا زودتر از اینجا برویم»(همانجا: ۱۱۸).
او شاهزادهای یونانی است و با خاستگاهی که دارد، زنی باهوش و با تدبیر است: «طمروسیه زنی به غایت مشفق بود و خردمند»(همانجا:۱۷۴). اگرچه دیدار اوّلیه او با داراب و دلبستگی آنی او بر مبنای حسی غریزی است اما در طول داستان زنی پخته و با درایت نشان میدهد و در مدتی که از داراب دور است پاکدامنی خود را حفظ میکند و سالها به دنبال داراب میگردد و او را باز مییابد. عشق طمروسیه به داراب، در زمان نوجوانی داراب اتفاق میافتد. پس از رسیدن داراب به بلوغ فکری، او احساس طمروسیه را درک میکند که با جدایی این دو به دلیل غرور داراب، وصال آنها به تأخیر میافتد و این جدایی لازم است تا داراب به آگاهی و پختگی برسد و بتواند با مادینهروان خود به یگانگی برسد.
طمروسیه خواهرزاده هرنقالیس(نک: پیرخردمند) است. این رابطه خویشی به این دلیل است که «پیر دانا پدر روح یا جان است و آنیما، دختر او»(مورنو، ۱۳۷۶: ۷۳). او در جنگ داراب با پدرش(فصطلیقون) به کمک داراب میآید و داراب موفق میشود خطرش(سرزمین فصلیقون) را که نمادی از ناخودآگاهی است به تصرف دربیاورد و این بخش از ناخودآگاه را، به یاری آنیما بشناسد. نتیجه همانگی و یگانگی آنیما و «من»(قهرمان)، تولد کودک (داراب کهین) است که میتواند «نشانه پیروزی بر پیچیدگیهای روانی و دلواپسی و اضطراب باشد و رسیدن به صلح درونی و اعتماد به نفس»(شوالیه ، ۱۳۸۸: ج۴/۶۲۵ ).
خواهر طمروسیه، دومین آنیمایی است که داراب با او روبرو میشود. او نیز مانند خواهرش، متأهل و صاحب چندین فرزند است. این زن پس از ابراز علاقه به داراب، توسط پسرش کشته میشود(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/ ۱۰۲- ۱۰۵).
دومین خواهر طمروسیه، مهطسنطنیه نام دارد که پس از مرگ طمروسیه، داراب با او ازدواج میکند و به ایران بازمیگردد. این زن در زندگی داراب، نقش پررنگی ندارد و بیشتر به دایه داراب کهین شباهت دارد تا همسر داراب(همانجا: ۳۰۷).
ناهید همسر چهارم داراب، دختر قیصر روم است. او زیبا و تا حد زیادی مظلوم است. ازدواج او با داراب از روی اجبار و در واقع یک وصلت سیاسی است و زندگیاش با داراب تنها یک شب طول میکشد و روز بعد به روم بازگردانده میشود. «فالیقون گفت عیب از جای دیگرست که بوی دهان او ناخوش بوده است، بدین عیب او را رد کرده است»(همانجا: ۳۸۹- ۳۹۰). ناهید در ابتدای داستان اسکندر چهرهای از مادر مثالی را نشان میدهد.
پری دریایی که به مهراسب علاقمند میشود و همسر و فرزند را ترک میکند و با مهراسب ازدواج میکند، نمونهای از آنیمای مثبت است که سرانجام به نیمه منفی خود متمایل میشود و مهراسب را تنها میگذارد و به دریا بازمیگردد: «در میان آن مردمانِ آبی، دختری بود به غایت خوبروی چون ماه آسمان، چنانکه از ایشان هیچکس به جمال وی نبود…آن زن آبی بر مهراسب عشق آورد که مهراسب سخت نیکوروی بود و شیرین سخن…مهراسب چون او بدید بهیکبارگی عاشق او شد… مهراسب با آن زن آبی قرار گرفت و چهار سال برین برآمد و آن زن آبی دو بچه بیاورد… تا روزی مادر دختر بیامد و چیزی بگفت. دختر برخاست و با مادر به لب دریا آمدند و به آب فرو رفتند و دیگر هرگز برنیامدند»(همانجا: ۱۷۱- ۱۷۵).
زنکلیسا، روی دیگرِ آنیما را نشان میدهد. او تجسّم مادینهروان مخرب است. نیمه تاریک آنیما، زنی است که همانند سایه، نمایانگر بخش تاریکی از روان است. «فرانسویان تجسم این شخصیت عنصر مادینه را زن شوم مینامند، پریان دریایی نزد یونانیان و آوای تختهسنگهای ساحل نزد آلمانیها به مثابه سراب ویرانگر، جنبههای خطرناک همین عنصر مادینه هستند»(یونگ، ۱۳۷۸: ۲۷۳- ۲۷۴). داراب پس از ازدواج با زنکلیسا، به پادشاهی جزایر پدرزنش میرسد. از چگونگی رابطه داراب با زنکلیسا خبری نیست تنها اشاره میشود زنی زیباست: «و این زنکلیسا سخت باجمال بود»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۸۶). زنکلیسا در مسیر رسیدن به محل سکونت داراب، با طمروسیه روبرو میشود و پس از فهمیدن نسبت عاطفی بین داراب و طمروسیه، طمروسیه را به دریا میاندازد: «زنکلیسا در خشم شد و رشک اندر وی کار کرد و طپانچهای زد بر روی طمروسیه چنانکه همه روی طمروسیه آتش گرفت و او را از تخت بیانداخت و گفت بردارید این پلید را و به دریا فروگذارید تا خورش ماهیان شود…کنیزکان طمروسیه را بگرفتند و به دریا انداختند»(همانجا: ۱۹۷- ۱۹۸). اما کشتی خودش نیز گرفتار طوفان میشود. بار دوم که با طمروسیه مواجه میشود، هر دو برده هستند و صاحبشان که دایی طمروسیه است او را به پدرش میرساند اما او در جواب محبّت طمروسیه و داییاش برای دستگیریشان، تعدادی سرباز میفرستد و آن دو موفق به فرار میشوند(همانجا: ۲۱۷).
بار سوم بعد از ازدواج داراب و طمروسیه و در ماه هشتم بارداری وی، طمروسیه را در دریا ملاقات میکند و او را به همراه خدمه کشتی میکشد: «طمروسیه گرانبار بود و نزدیک حمل، زنکلیسا اندر آمد و لگدی بر پشت او زد. طمروسیه بیفتاد و گفت ای جوانمردان مرا زنکلیسا بکشت. زنکلیسا لگد دیگری بزد چنانکه مهره پشت طمروسیه جدا شد. طمروسیه جان بداد(همانجا: ۲۷۴). پس از آنکه بت سخنگو او را قاتل طمروسیه معرفی میکند، از قصر میگریزد و در بیشهای، ماری او را میگزد و کشته میشود(همانجا: ۲۸۱). چهره مخرب این آنیما، مانع از یگانگی او با قهرمان است:«گفت ای طمروسیه تو دل مشغول مدار که ما را با وی[زنکلیسا] هیچ شغلی نخواهد بودن که ما را هرنقالیس معلوم کرده است که او را چه افتاده است و ما خویشتن بدو نیالاییم»(همانجا: ۲۷۳). حسد که مشخصه بارز این آنیمای منفی است موجب میشود، باروری که نتیجه یگانگی قهرمان و آنیماست جای خود را به نازایی و سرانجام مرگ آنیمای منفی بدهد.
گوهرآسا نیز همانند خواهرش(زنکلسیا) آنیمای منفی است. او پس از ازدواج با مهراسب، تصمیم به خیانت و قتل همسرش میگیرد، اما موفق نمیشود و با نیش ماری کشته میشود(همانجا:۱۷۹).
همسر خواریق(حاکم آدمخواران) که مهنکوی نام دارد زنی است «سیاهتر از پر زاغ، بالایی چون چنار نیمسوخته و همچو استخوانی در پوست کشیده و دهانی چون تغارهای و دندانهایی هریکی چون شانه گوسپندی، زردتر از زعفران و سرها از دهان او بیرون کرده، و پلاسی سیاه اندر پوشیده» (همانجا: ۱۲۵). این زن دلبسته داراب میشود و با توصیفاتی که از او شده است آنیمای منفی است و سرانجام به دست داراب کشته میشود(همانجا: ۱۲۶).

این را هم حتما بخوانید :   بررسی سرمایه اجتماعی درون برون گروهی در فضای مجازی با تاکید ...

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.
Tags: