از آنیماهای ذکر شده در داستان داراب به جز ناهید و خواهر دوم طمروسیه، بقیه زنانی متأهل هستند که همسر و فرزند را ترک میکنند و به دنبال میل و خواسته خود میروند، از این نظر حتی آنیماهای مثبت داستان، نقطهای تاریک در خود دارند و هیچکدام به طور کامل چهرهای نیک و پاک ندارند. با توجه به اینکه آنیمای هر فرد برگرفته از تصویر مادر اوست، همه آنیماهای صاحب فرزند بهنوعی نسخهای از همای هستند و همه مانند او فرزند را رها میکنند و خواست خود را بر مهر مادری ترجیح میدهند.
«انکشاف عنصر مادینه چهار مرحله دارد. نخستین مرحله میتواند بهوسیله حوا که روابطی کاملاً غریزی و زیستی داشت نمادین شود. دومین مرحله را میتوان در هلن فاست مشاهده کرد. او اگرچه شخصیتی افسانهای و زیبا داشت، اما عناصر جنسی همچنان مشخصهاش بودند. سومین مرحله میتواند به وسیله مریم باکره نشان داده شود. مرحلهای که در آن عشق(Eros) خود را تا مقام پارسایی روح بالا میبرد. چهارمین مرحله، خرد، که حتی از پارسایی و خلوص… نیز فراتر میرود» (یونگ، ۱۳۷۸: ۲۸۱). با توجه به این تقسیم بندی، اغلب آنیماهای داستان داراب در سطح مرحله اوّل باقی ماندهاند و طمروسیه در بخشیهایی از زندگیاش، به مرحله دوم میرسد اما مراحل سوم و چهارم درباره هیچکدام از آنها صدق نمیکند.
تمامی این آنیماها از کشورها و مناطق بیگانه هستند. برون همسری امری طبیعی در حماسهها و داستانهای پهلوانی است. «در کنار تحلیلهای مختلفی که از این موضوع شده، میتوان بر آن بود که تعلّق آنان به دیار بیگانه از دید روانکاوی، تعلّق آنها را به بخش ناخودآگاه پنهان و مخفی و ناشناخته نشان میدهد. ناخودآگاه برای خودآگاه بیگانه است. قهرمان باید در سفر دشوار تکامل و تعالی به دیار ناخودآگاه روان خود رفته و جنبههای مختلف آن را بشناسد و بر آنها غلبه کرده، آن را با خود هماهنگ کند»(طغیانی، ۱۳۸۹: ۱۸).
۳- ۳- ۳٫ پیر دانا(Wise Old Man )
یکی از کهنالگوهای تأثیرگذار در زندگی قهرمان، پیر خردمند است که شخصیتی راهنما در ناخودآگاه فرد است. «همیشه وقتی پیر ظاهر میشود که قهرمان به وضعی سخت و چارهناپذیر دچار است، آنچنانکه تأملی از سر بصیرت یا فکری بکر و به عبارت دیگر کنشی روحی و یا نوعی عمل خود به خود درونروانی میتواند او را از مخمصه برهاند. اما چون به دلائل درونی و بیرونی، قهرمان توان انجام آن را ندارد، معرفت مورد نیاز برای جبران کمبود به صورت فکری مجسم یعنی در قالب همین پیر دانا و یاریدهنده جلوه میکند»(یونگ، ۱۳۶۸: ۱۱۴). پیر خردمند نیز همانند اغلب کهنالگوها دارای دو چهره و ماهیّت متفاوت است. در جنبه مثبت دارای نقشی راهنما و یاریگر است که در مواقع دشوار به کمک فرد میآید و در بعد منفی خود چهرهای شیطانی دارد و قهرمان را گمراه میکند. «پیر دانا در رؤیاها در هیأت ساحر، طبیب، روحانی، معلم، استاد، پدربزرگ و یا هرگونه مرجعی ظاهر میشود»(همانجا: ۱۱۲).
پیران خردمند در داستان داراب، از دو گروه متفاوت هستند. اوّلین گروه زاهدان هستند که گروهی پارسا و کنارهگرفته از دنیا و خداترسند و غالباً عمری طولانی دارند. داراب در غاری در عمان، با یکی از این پیران روبرو میشود که سالیان دراز در انتظار آمدن به سر برده داراب است. داراب که به دلیل خونریزی بسیار ناتوان شده است به وسیله خاکی که پیر به او میدهد خونریزیاش بند میآید: «داراب گفت ای شیخ دعایی بکن تا این خون من باز ایستد که مرا بیش طاقت نماند و بیم آنست که هلاک شوم. زاهد پارهای خاک به داراب داد و گفت بر بینی بردار و برکش. داراب همچنان کرد، در ساعت خون باز ایستاد»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۸۰). پیر دانا «اکثر اوقات طلسم جادویی لازم را میدهد؛ یعنی قدرت غیرمنتظره و نامتحمل را جهت کسب موفقیت که یکی از خصوصیات شخصیت یکپارچه، خواه نیک و خواه بد، بهطور یکسان است»(یونگ، ۱۳۶۸: ۱۱۶- ۱۱۷). این پیر که وظیفه یاریگری و راهنمایی خود را نسبت به قهرمان انجام داده است به مبدأ خود میرود تا در آنجا از دنیا برود: «گفت من به سراندیب میروم…که مرا به آنجا قضا مرگست به روضه پدر ما آدم صلوات اللّه علیه و سلامه»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۸۰- ۸۲).
زاهد دیگر، داراب و طمروسیه را که زخمی هستند به چشمه عافیت راهنمایی میکند و آنها با شستشو در این چشمه، سلامتی خود را بازمییابند(همانجا: ۱۳۰).
یکی دیگر از زاهدان نقش تحذیرکننده دارد. او داراب را از ورود به برج گنج باز میدارد و هشدار میدهد که کسی از این برج، بیرون نمیآید: «پیری را دید در زیر مناره نشسته و تسبیح همیگفت مر خدای را عزّوجل…چون نگاه بر آن مناره کرد خطی نوشته دید. پیر گفت آن خط را بخوان. داراب هرچند جهد کرد آن خط را نتوانست خواندن. پیر را گفت نمیتوانم خواند. پیر گفت آری اگر بتوانی خواندن این خط را ازینجا به سلامت بگذری…داراب گفت که در بازست؟ پیر گفت آری ولیکن هر که درآید باز نتواند بیرون آمدن. داراب گفت که من اندر آیم تا بوینم که چه توانم کردن. پیر گفت مکن چون خوب دیداری. اگر اندر آیی دیگر نتوانی بیرون آمدن». اما داراب به این ندای عقلی توجّه نمیکند و وارد برج میشود همانطور که زاهد گفته بود راه خروج بسته میشود(همانجا: ۱۱۴- ۱۱۵). پس از سه شبانه روز، زاهد غارنشین عمان به خوابش میآید و راه بیرون رفتن را به وسیله پرندهای به او میآموزد: «زاهد او را هفت نام از از نامهای خدای تعالی بیاموخت و زاهد نیز بخواند و بر وی دمید در آن خواب و گفت غم مخور که چون از خواب چشم باز کنی مرغی بینی که بیاید چون گندنا سبز و چشم و منقار و پایهای وی سرخ و پیشبند سینه و روی سپید، از همای بزرگتر، دستارچهای از حریر سپید در پای او بسته بود، تو دست دراز کن و به هر دو دست آن دستارچه را بگیر و چشم فراز کن و پایها گرد کن، آن مرغ برخیزد و و پریدن گیرد، هرگاه پایهای تو بر زمین آید تو زود چشم باز کن»(همانجا: ۱۱۶). پیر دانا «وضع تیره قهرمان را میبیند که چگونه خود را به مخمصه انداخته است و یا لااقل میتواند به او اطلاعاتی دهد که در سفرش او را یاری کند. بدین منظور، از حیوانات مخصوصاً پرندگان بسیار استفاده میکند»(یونگ، ۱۳۶۸: ۱۱۷).
گروه دوّم منجّمانند که عدهای دانشآموخته و اغلب شاگرد افلاطون هستند. پیشگوییهای آنها به وسیله اسطرلاب انجام میگیرد و نقشی راهنما و گاه تحذیر کننده دارند. منجمّان در دربار امرا و شاهان خدمت میکند و از اصلیترین وظایف آنها طالعبینی است. امیر مردو به موبدِ ستارهشناس دربارش دستور میدهد طالع داراب را رصد کند. او در رصد خود اقبال بلند داراب و نسب شاهیاش را میبیند و مردو انگیزه پیدا میکند داراب را به فرزندی قبول کند(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۲۰).
موبد ستارهشناس دیگر زیرکِ طالینوس نام دارد که برادرزاده قنطرش را از وجود داراب در جزیرهاش آگاه میکند. پس از آن داراب را میبیند و او را از خطر پیش رو و نیز آینده درخشانش آگاه میکند: «برخیز و برو که تو دارابی و طالع تو تا نماز شام در نحوست است و نماز شام از نحوست بیرون آید و هر روز کار تو نیکتر گردد». نحوه اسطرلاب دیدن او بر خصوصیات پیر فرزانه نیک منطبق است: «اسطرلاب بخواست و حراقه او بگرفت و برابر آفتاب رفت و پیش خورشید داشت و خاطر برگماشت و هوس فاسد از پیش دل دور کرد و به کوی بصارت فرو شد و با ضمیر روشن به چشم صافی در عقل نظری افکند و از حال نه فلک و دوازده برج و هفت ستاره بر رسید» (همانجا: ۱۳۴- ۱۳۶).
منجمی که داراب در جزیره عروس با او برخورد میکند، از او میخواهد در آن جزیره بماند. داراب که از آوارگی در دریا ناامید شده است نصیحت او را گوش میکند و در آنجا میماند و زمان اندکی پس از آن شاه جزیره میشود (همانجا: ۱۴۱).
از گروه منجمین، عدهای وزیر حاکم هستند. لکناد پادشاه جزیره عروس «وزیری داشت از شاگردان افلاطون حکیم نام او خرنطینوس». این وزیر خوابگزاری داناست. او خواب لکناد را تعبیر میکند و لکناد بر اساس تعبیر خواب او، دخترش را به داراب میدهد و او را جانشین خود میکند: «گفت بدان که لشکر بیگانه در آید و آن اژدها سلطانی بود بیگانه، چون تو مصاف دهی ترا بشکند، چون از پیش وی به هزیمت شوی ازین کوه سلطانی بیگانه فرود آید و آن سپاه بیگانه را بشکند و تو ملک خود بدو دهی و دسته گل در خواب دختر باشد و تو دختر خود زنکلیسا بدو دهی»(همانجا: ۱۴۲- ۱۴۵). این حکیم در دربار داراب به خدمت ادامه میدهد و پیشگویی میکند سرزمین خطرش به دست زنی گشوده میشود و همانگونه که او پیشبینی کرده بود طمروسیه آن سرزمین را برای داراب میگشاید(۲۲۱- ۲۲۵).
سیطاروش وزیر حاکم ملکوت بود که «به یونان زمین بود و شاگرد افلاطون حکیم بود و از افلاطون فرهنگ آموخته بود». سیطاروش آمدن مهراسب را پیشگویی کرده بود و مردمان ملکوت چشم بهراه آمدن او بودند. پس از رسیدن مهراسب، مطابق توصیه سیطاروش، او را بر جای حاکم متوفی نشاندند. سیطاروش مهراسب را به کشتن همسرش ترغیب کرد اما مهراسب قبول نکرد و نتیجه عدم توجه به توصیه پیر خردمند، گرفتاری مهراسب و سیطاروش به دست همسر مهراسب(آنیمای منفی) بود. با مکر سیطاروش همسر مهراسب کشته شد و سیطاروش فرار کرد و مهراسب در بند ماند(همانجا: ۱۷۸- ۱۸۲).
هرنقالیس پیر خردمندی است که هم به گروه زاهدان و هم به گروه منجمان تعلق دارد. از یک سو او مردی پارسا و خداترس است که از زنان کنارهگیری میکند و از سوی دیگر از یونان و شاگردان افلاطون است و در پیشگویی و منجمی مهارت دارد. او خال طمروسیه است و در فتح خطرش حامی داراب است و پس از بازگشت داراب به ایران حاکم خطرش میشود(همانجا: ۲۰۵- ۲۸۷).
پیر دانا با چهره منفی در داستان داراب تنها به عبقرهود وزیر فصطلیقون محدود میشود که موبد و «مردی دانا بود و از جمله شاگردان افلاطون بود». او ناخواسته، حاکم را میکشد و برای پوشاندن این عمل، کارهای ناشایست بسیاری انجام میدهد و سرانجام گرفتار میشود و داراب دستور میدهد او را به دار بیاویزند(همانجا: ۲۳۴- ۲۶۷).
همانگونه که دیده شد، پیر دانا که یکی از شخصیتهای ناخودآگاه روان است از دو منبع الهام میگیرد. اول منبع اخلاقی و به عبارت دیگر منبعی دینی و دیگری از منبع عقلی و تعلیمی که در دارابنامه به افلاطون که نمادی از عقل کل است میرسد۱۵٫
۳- ۳- ۴٫سایه(Shadow)
سایه، شخصیتی از جنس قهرمان است که با او دشمن است و یا به نوعی در مسیر موفقیت او اخلال ایجاد میکند. «کهنالگوی سایه، آن بخشی از فرد را مشخص میسازد که او ترجیح میدهد آشکار نشود. سایه شامل بخشهای تاریک، سازماننیافته یا سرکوب شده فرد است یا به تعبیر یونگ، “هر چیزی که از تأیید آن در مورد خودش سرباز میزند و همیشه از طرف آن تحت فشار است از قبیل صفات تحقیرآمیز شخصیت و سایر تمایلات نامتجانس”… و نیز دارای کیفیتهایی است که یا با اصول اخلاقی وجدان فرد مغایرند یا اجتماع آنها را تأیید نمیکند و همچنین تکانههایی را فرا میخواند که از بخش غریزی و حیوانی ماهیّت انسان، برخاستهاند»(پالمر، ۱۳۸۸: ۱۷۲- ۱۷۳). آنیمای منفی و سایه، در خصوصیات و ویژگیها، مشترکند و تنها تفاوت بین آنها این است که آنیما با «من» همجنس نیست.
تعداد شخصیتهای سایه در زندگی داراب، بسیار زیاد است. داراب با اکثر سایهها، در سرزمینهای دیگر مواجه میشود. البته این به این معنا نیست که در وطن خود با مخالف و یا فرد خبیثی روبرو نبود. در دربار همای، اغلب درباریان از جمله ضحاک و جمهرون مخالف سرسخت اویند. غلامان همای و سایر سرداران نیز با او رابطه خوبی ندارند و بسیاری از آنها بهدست داراب کشته میشوند. مردو و گازر و غلام گازر نیز رفتاری دوگانه با داراب دارند. غلام و مردو کشته میشوند و گازر با او مهربان میشود. ایران که نمادی از خودآگاه است برای داراب خالی از سایه نیست به بیان دیگر «سایه تمام شخصیت ناخودآگاه نیست بل نمایانگر صفات و خصوصیات ناشناخته یا کمشناخته “من” است که بخشی از حوزه شخصی روان را تشکیل میدهد و به راحتی میتواند مربوط به خودآگاه هم باشد »(یونگ، ۱۳۷۸: ۲۵۷).
پس از ترک ایران، مهمترین سایههای پیشروی داراب، قنطرش حاکم عمان و دو پسرش(دارنوش و مهرنوش) هستند. قنطرش فردی ظالم است: «اندرین جزیره آبادانی و مردم انبوه بوده است، به سبب خواست و ظلم قنطرش خراب شده است» (طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۰۷). پسرانش نیز شاهزادگانی زورگو هستند: «داراب گفت چه میخواهید از من؟… گفتند ما پسران شاه قنطرشیم، اگر گور را نگیری و به ما ندهی ترا نزدیک پدر خود بریم و گوییم که این پسر شکار ما را به باد داده است. داراب گفت شرم ندارید که دو مرد با ریش بر یکی کودکی ستم میکنید؟ اگر گورتان میباید بروید و بگیرید». در نبرد، دو پسر قنطرش به دست داراب کشته میشوند: «دارنوش تیری بیانداخت. داراب رد کرد و بدو اندر آمد و تیغ بگذارد و یکی دست دارنوش را قلم کرد. دارنوش آهی بکرد و گفت ای جوانمرد مرا بکشتی. مهرنوش از بهر برادر اندرآمد و تیغ بر داراب براند. داراب تیغ او را رد کرد و تیغ براند و سر مهرنوش را بیرون انداخت»(همانجا: ۶۷) و قنطرش نیز به دست برادرش(کموز) که حامی داراب است، کشته میشود(همانجا: ۹۸). دو خواهرزاده طمروسیه(همانجا: ۱۰۵)، یهود و دو پسرش(همانجا: ۱۳۱)، طنبلوس برادر قنطرش و دو پسرش(همانجا:۱۳۲- ۱۳۳)، مصطلق و دو پسرش(همانجا: ۳۰۴)، نیز تکرار شخصیت قنطرش و دو پسر او هستند و هر کدام به نحوی کشته میشوند. شیطان مهمترین سایه زندگی هر فرد است و «در تصاویری که از شیطان دیده شده، همواره شیطان را با دو شاخ ترسیم کردهاند»(شوالیه، ۱۳۸۸: ج۳/۲۶۰). شاید قنطرش و پسرانش نیز تصویری از شیطان به همراه دو شاخ او باشند و به این صورت نمادسازی شدهاند.
سمندون، پهلوان دربار قنطرش، فردی تنومند است که با داراب مبارزه میکند. طرسوسی، او را چنین توصیف میکند: «رویی پیدا آمد از قیر سیاهتر و دو چشم چون طاس خون و مژهها سپید و رویی پر آژنگ و دو رخش فرو آویخته چون شلغم و بینی چون کوره آهنگران و هر لبی چون گرده اشتری»(همانجا:۷۲). ظاهر چنین موجودی، یادآور توصیف دیو در اساطیر است. «دیوها در ردیف اژدهایان و دیگر موجودات شریری هستند که مانع رفتن قهرمان و سدّ راه او میشوند»(قربانصباغ، ۱۳۹۲: ۴۳). این موجود دیومانند، به دست داراب از پای درمیآید. غلبه بر دیو یا ضدّ قهرمان، نشانه مواجه شدن فرد با نیمه تاریک شخصیت خود و شناخت و مهار و یا حذف این بخش تاریک است و شخص را به سوی یکدست شدن شخصیت رهنمون میکند.
نبرد داراب و سمندون اولین و جدیترین نبرد تنبه تن داراب در جزایر است: «هردو تن با یکدیگر به گشتن گرفتند. زنگی به چوب دستی و داراب به تیغ. چندان بگشتند که هر دو اسب از کار بماندند. سمندون درآمد و چوبی بر داراب راند. داراب از زیر چوب او بیرون رفت و تیغ برو براند. تیغ داراب برو کار نکرد که جوشن او از پوست ماهی بود و در خون آدمی پرورده بود. چون داراب ازو درگذشت سمندون در قفای داراب برفت چوب کشیده…داراب کمان را بر دست گرفت و یک چوبه تیر نه مشتی را بر کمان نهاد…و در میدان بایستاد سمندون حمله میآورد و نعره میزد چون رعد و آن چوب بر گردن نهاده برابر داراب آمد…چوبهای تیر زدش بر سینه. تیر از سینه او بازجست. داراب درماند که تیر برو کار نمیکرد…پس سمندون به داراب اندر آمد و در رکاب معلق شد و دست در بالا کرد. زیر بغل سمندون گشاده میشد. سبک داراب چوبهای تیر بر کمان نهاد که سمندون اندر رسید. داراب چوبه تیر درزد سمندون را به زیر بغل چنانکه سر تیر از خرک گردن بیرون شد. سمندون از اشتر اندر گشت و چون خرسنگی که از کوه فروافتد نگونسار به آن چوب»(همانجا: ۷۳- ۷۴).
سایر پهلوانان دربار قنطرش از جمله سمندانک(همانجا: ۷۴)، گنبدو(همانجا: ۸۴)، دیوکی، کمرپیوند و جالبو(همانجا: ۹۵) و نیز پهلوانان مناطق دیگر چون مهنبل زنگی(همانجا: ۱۲۲)، محیقل زنگی(همانجا: ۱۳۷) و جنگجویان زنگی(همانجا: ۱۰۸) همه چهرهای یکسان از سایه دارند و بازسازی سمندون با همان ویژگیهای ظاهری او هستند. توصیفات و نحوه مبارزه و مرگشان به دست داراب بسیار به هم شباهت دارد و گویی نبرد داراب با سمندون با اندکی اختلاف برای هر کدام از آنها دوباره روایت شده است.
سنکرون پدر قنطرش، «مردی هولناک بود». او با داراب خوب برخورد میکند اما زمانیکه میفهمد او پسرش را کشته است، «درساعت گفت که مهنبل زنگی را بخوانید. مهنبل بیامد. او را نامزد کرد و گفت برو و با پانصد مرد داراب را بیار که او کنیزکان مرا و فرزندان مرا کشته است». اما داراب از دست تعقیبکنندگان میگریزد(همانجا: ۱۲۰) در ادامه داستان، از سرنوشت سنکرون خبری نیست گویا او باید زنده بماند زیرا او پدر قنطرش و مصطلق و سمندون و چند شخصیت منفی قصه است و به دلیل آنکه منبع سایههای اصلی است و حذف کامل سایهها عملاً ممکن نیست، لازم است باقی بماند.
فصطلیقون (همانجا: ۲۲۳)، لکناد (همانجا:۲۸۱)، مصطلق (همانجا: ۲۹۵)، قیصر(همانجا: ۳۵۴)، شعیب تازی(همانجا: ۳۵۴) و فیلقوس(همانجا: ۳۵۱) حاکمانی هستند که هرکدام همانند قنطرش با داراب رفتار ناشایستی دارند و اغلب خودخواه و یا ظالم و یا چون لکناد «تیره هوش» هستند. در بسیاری از داستانها، تصویر شاه مثبت است «اما این تصویر ممکن است به انحراف کشیده شود و به صورت یک چهره مستبد و خودکامه درآید که بیان میل به قدرتی مهارناشده است»(شوالیه، ۱۳۸۸: ج۴/۲۲). فیلقوس به اسارت داراب درمیآید و بقیه هر یک به شیوهای کشته میشوند.
خواریق آدمخوار چهرهای غریب در بین سایههای داراب دارد. او و مردمان جزیرهاش همراهان داراب را کباب کرده و میخورند: «خواریق به چشم زنگیی را اشارت کرد. آن زنگی درآمد و یکی از آن غلامان را درربود و ببرد و یک ساعت بود، بیامد و آن غلام را بریان کرده بیاورد …از آن بیست غلام و کنیزک هیچ نماند که همه را بریان کردند و بخوردند». داراب توانایی مقابله با آنها را ندارد و میگریزد(همانجا: ۱۲۴). آدمخواری خواریق، امری ناپسند و تکاندهنده است و سایهای وحشتناک در میان شخصیتهای منفی داستان است. «همه دارای سایه هستند و هر چه کمتر از آن باخبر باشیم سیاهتر و غلیظتر است»(اسنودن، ۱۳۸۸: ۸۶).
جاسوسان و خائنان چهرهای دیگر از سایه هستند. سنکوی جاسوسی است که برای جاسوسی به خانه مهراسب میآید و داراب، او را تکهتکه میکند: «ناگاه سنکوی جاسوس دررسید و در باز کرد و درآمد و بنشست… داراب به سر زانو درآمد و طپانچهای زد بر قفای سنکوی چنانکه سنکوی به روی درافتاد. داراب برخاست و یکی پای بر پهلوی وی نهاد و یک پای او را از بیخ برکند و یکبار دیگر دست دراز کرد و دو دستش را برکند و یکبار دیگر دست دراز کرد و سرش را برکند»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۱۳۶). نورشاد شریک رشنواد است که به رشنواد خیانت میکند و در فرار از دست قیصر، رشنواد و همای را به خانه راه نمیدهد و برای جاسوسی به خانه دیلمان میرود و به دست او کشته میشود(همانجا: ۳۳۹). کوهآسای رازی، امیر ری است که در جنگ همای و قیصر به همای خیانت میکند و جانب قیصر را میگیرد(همانجا: ۳۲۴) و شرزدون امیر لشکر داراب است که به داراب خیانت میکند و فیلقوس را فراری میدهد (همانجا: ۳۷۴). از سرنوشت رازی خبری نیست اما شرزدون به ایران برمیگردد و داراب او را میبخشد(همانجا: ۳۸۷).
از میان موجودات غیر انسانی، همسر پری دریایی که طمروسیه را به جزیرهای ترسناک میبرد، چهرهای مخوف دارد. او حتی فرزند خود را به دلیل خیانت مادرش، تکهتکه میکند: «چون آن زن آبی به آب فرو رفت، شوهرش گفته بود که تو با ایشان چرا استاخ شدی تا ترا بگرفتند؟…آن مرد خشمآلود گشت و به دریا رفت، ساعتی بود یکی بچه را به لب دریا بیرون آورد و از هم بدرید و باز به دریا رفت»(همانجا: ۱۷۴- ۱۷۵). مهتر کپیها، هم شخصیتی تاریک دارد. او کسانی را که به جزیرهاش میرسیدند یا زندانی میکرد و یا به قتل میرساند(همانجا: ۱۵۹). دیو چهره سیاه داستانهای حماسی است و به دارابنامه اختصاص ندارد. در بخش اوّل دارابنامه از دیوان یکبار نام برده میشود. طمروسیه به کمک پریان از دست آنها فرار میکند(همانجا: ۱۸۷- ۱۸۹).
۳- ۳- ۵٫ نقاب(persona)
هر فردی در میان اجتماع نقش خاصی بر عهده دارد که با آن شناخته میشود، این نقش رابط او با دنیای بیرون است که نقاب خوانده میشود. پرسونا «به معنی ماسک یا نقابی است که بازیگران در یونان قدیم به چهره میگذاشتند. منظور یونگ از بهکار بردن این اصطلاح، صورتی است که شخص با آن در اجتماع ظاهر میشود…در حقیقت پرسونا شخصیت اجتماعی یا نمایشی هر فرد است و شخصیت واقعی و خصوصی او در زیر این ماسک قرار دارد»(کریمی، ۱۳۸۷: ۸۳).
داراب در زندگی خود با چندین نقاب ظاهر میشود: او در ابتدا شغل پدرخواندهاش یعنی گازری را انتخاب میکند اما این نقاب با «من» و ناخودآگاه او در تضاد است، بنابراین از آن کناره میگیرد. سپس او در دربار امیر مردو، شاهزادهای پرقدرت و تندخو میشود. گرچه این ماسک نیز برای او مناسب نمیآید، اما او تا ملاقات با طمروسیه(آنیما) از آن استفاده میکند.
پس از ملاقات با او از نقاب شاهزاده خارج میشود و به صورت فردی عادی در میان جزایر سرگردان میشود. «جای پرسونا یا تصویر آرمانی مرد را همواره ضعف زنانهای پر میکند. یعنی در حالیکه وی به ظاهر نقش یک مرد قوی را بازی میکند، به باطن به صورت زن یعنی آنیما درمیآید. از این رو، این آنیماست که واکنش نشان میدهد و با ایفای نقشی قاطع در دریدن نقابِ صرفاً اجتماعی، پرسونا را تضعیف میکند. پس تقویت تدریجی آنیما همزمان به موازات تدریجی پرسونا پیش میرود»(مورنو، ۱۳۸۴: ۶۷- ۶۸). داراب پس از دیدن آنیما، سیر تکاملی شخصیت اجتماعیاش به مرور تکمیل میشود و سرانجام آخرین و قویترین نقاب زندگی خود یعنی پادشاهی جزایر و سپس ایران را بر چهره میزند. این نقاب، بالاترین نقاب اوست که نشانه کامل شدن سیر و فرآیند فردیت و رسیدن به تمامیت و یکپارچگی روانی اوست.
۳- ۳- ۶٫ سفر قهرمان
جوزف کمپبل۱۶ با تحلیل توالی اعمال قهرمانان مختلف، نظریه «اسطوره یگانه»۱۷ را بنا نهاد از دید او همه اساطیر داستانی واحد را بیان میکنند که با توجه اختلافات فرهنگی اقوام، این داستان تغییر یافته و شکل روایت آن با دیگری تفاوت پیدا کرده است. اسطوره یگانه، هستهای دارد که کمپبل آن را سفر قهرمان مینامد. «سفر اسطورهای قهرمان، معمولاً تکریم و تکرار کهنالگویی است که در مراسم گذار به آن اشاره شده است: جدایی- تشرّف- بازگشت: که میتوان آن را هسته اسطوره یگانه نامید: یک قهرمان از زندگی روزمره دست میکشد و سفری مخاطره آمیز به حیطه شگفتیهای ماوراءالطبیعه را آغاز میکند. با نیروهای شگفت در آنجا روبرو میشود و به پیروزی قطعی دست مییابد. هنگام بازگشت از این سفر پر رمز و راز، قهرمان نیروی آن را دارد که به یارانش برکت و فضل نازل کند»(کمپبل، ۱۳۹۲: ۴۰).
این سفر پر مخاطره شامل سه بخش است بخش اول که جدایی و یا عزیمت نام دارد، پنج مرحله دارد: ۱) دعوت به آغاز سفر ۲) ردّ دعوت ۳) امدادهای غیبی ۴) عبور از نخستین آستان ۵) شکم نهنگ؛ بخش دوم سفر(تشرّف)، شش مرحله دارد: ۱) جاده آزمون ۲) ملاقات با خدابانو ۳) زن به عنوان وسوسهگر ۴) آشتی با پدر ۵) خدایگون شدن ۶) برکت نهایی؛ بخش بازگشت قهرمان نیز از شش مرحله تشکیل میشود: ۱)امتناع از بازگشت ۲)فرار جادویی ۳) رسیدن کمک از خارج ۴) عبور از آستان بازگشت ۵) ارباب دو جهان ۶) دستیابی به آزادی در زندگی(همانجا: ۴۵- ۴۶).
کمپبل اعتقاد دارد این الگو بر تمام سفرهای قهرمانان مختلف مطابقت میکند و در حین معادلیابی، گذشتن از تفاوتهای موجود برای رسیدن به شباهتها امری لازم است(همانجا: ۱۱). وی در بررسی سفرها، با آوردن مثالهای متعدد از گوشه و کنار دنیا به مجموعه کهنالگوهای روانشناختی نیز میپردازد و نقش هریک از آنها را در ادامه سفر قهرمان بازگو میکند.
الگوی پیشنهادی کمپبل را میتوان برای ارائه تحلیلی ساختاری از سفرها در اساطیر و ادبیات به کار گرفت. در ادبیات و بخصوص داستانهای پهلوانی، نمونههای بیشماری از سفرها وجود دارد که با این الگو تطابق نسبی دارند. در دارابنامه طرسوسی با دو سفر طولانی مواجه هستیم که اولین سفر، مسافرت داراب به عمان و یونان و جزایر ناشناخته است که چندین سال طول میکشد و دومین سفر به اسکندر اختصاص دارد که از سفر داراب طولانیتر و با شگفتیهای بسیار همراه است. در ادامه گفتار، سفر داراب با استفاده از الگوی کمپبل بررسی میشود و میزان تطابق آن با الگوی یاد شده بازگو میگردد.
کمپبل معتقد است که «اگر اعمال یک شخصیت حقیقی تاریخی، از او یک قهرمان بسازد، افسانهپردازان، برای او سیر و سلوکی در اعماق میپروند که متناسب با اعمالش باشد. این سیر و سلوک به صورت سفر به سرزمینهای اعجابانگیز به تصویر کشیده میشود»(کمپبل، ۱۳۹۲: ۳۲۶). داراب نیز که نسب و نحوه تولد و زندگی او بر الگوی قهرمان منطبق است، سیر و سلوک و به بیان دیگر، سفری در زندگی خود تجربه میکند که بر الگوی سفر قهرمان تا حد بسیاری مطابقت میکند.
همانگونه که اشاره شد، بر اساس الگوی کمپبل، سفرقهرمان به سرزمینهای دور و یا ناشناخته دارای سه بخش اصلی است که هرکدام دارای چندین زیرشاخه است. این سفر نمادین که سیر تحوّل روان فرد را نشان میدهد، تلاش بخش خودآگاه روان(من) برای شناخت و روبرو شدن با ناخودآگاه است و این تلاش، فرد را از دوره کودکی یا ناپختگی به مرحله میانسالی و پختگی و انسجام روانی میرساند. بخشهای سهگانه این الگو در داستان سفر داراب به شرح زیر است:
۳- ۳- ۶- ۱٫ عزیمت
بخش اوّل سفر قهرمان، جدایی یا عزیمت نام دارد که شامل مراحل پیش از سفر و تا رسیدن به موانع راه یا جاده آزمون است، بخشهای مختلف این قسمت از الگوی کمپبل در سفر داراب به شرح زیر است:
الف) دعوت به آغاز سفر

این را هم حتما بخوانید :   مقاله علمی با منبع : بررسی کهن الگوهای داراب نامه طرسوسی- قسمت ۱۰

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است
Tags: