۳- ۴٫ کهنالگوی قهرمان در داستان اسکندر
قهرمان تجلی آرزوهای بشر برای غلبه بر مشکلات و موقعیتهای دشوار و رسیدن به اهدافی است که دور از دسترس مینماید و تا آرزوها و خواستههای نامتناهی بشر وجود دارد، در هر زمان و هر مکانی قهرمان پروری و ظهور و تولّد قهرمان امکانپذیر است. «اسطوره قهرمان رایجترین و شناختهشدهترین اسطورههاست… هر چند اسطورهها در جزئیات بسیار متفاوتند اما هر چه بیشتر موشکافی کنیم بیشتر متوجه میشویم که ساختارشان بسیار شبیه یکدیگر است و اگر چه توسط گروهها یا افرادی که هیچگونه رابطه مستقیم فرهنگی با یکدیگر نداشتهاند، آفریده شدهاند اما همگی الگویی جهانی و مشابه دارند»(یونگ، ۱۳۷۸: ۱۶۲). به الگوی ظهور و تکامل یک قهرمان در بخش داستان داراب، اشاره شد و میزان انطباق زندگی با الگو یاد شده نشان داده شد(نک: کهنالگوی قهرمان در داستان داراب).
قهرمان بخش دوم دارابنامه طرسوسی، اسکندر فرزند داراب است. اسکندر از جمله اشخاص تاریخی است که زندگی او با افسانههای زیادی همراه است. درباره اصالت او چند روایت موجود است. در بخشی از روایات او یونانی است. «فیلقوس پدر اسکندر یونانی از مردم مقدونیه یونان بود… چون فیلقوس بمرد اسکندر پسر وی به شاهی رسید»(طبری، ۱۳۸۳: ۴۸۹). در برخی دیگر از روایات او دارای پدری ایرانی است. «بعضی مطلعان اخبار سلف گفتهاند… دارای بزرگ مادر اسکندر را به زنی گرفته بود و او دختر پادشاه روم بود… او را پیش دارا آوردند و بوی بد داشت و شاه بگفت تا تدبیری کنند. دانایان قوم گفتند وی را با بوته سندر علاج باید کرد و تن به جوشانده سندر بشست… شاه از آن بوی که مانده بود از او بیزار شد و رها کرد… زن از شاه بار گرفته بود و پسری آورد و او را به نام درختی که بوی از وی برده بود به نام شاه سندروس نامید و نام اسکندروس از آنجا آمد»(همانجا: ۴۹۰- ۴۹۱).در روایات دیگر اسکندر رومی است. «بعضی گفتهاند که به روزگار دارای بزرگ، شاه روم به وی خراج میداد و او بمرد و اسکندر شاه روم شد»(همانجا: ۴۹۲). روایت طرسوسی از زندگی اسکندر با روایت دوم یکسان است با این تفاوت که او، نام اسکندر را برگرفته از شهر اسکندریه میداند(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۴۰۰).
با توجه به اینکه تولّد قهرمان اغلب با مرگ و یا پیری قهرمان گذشته همراه است، تولّد او در سالهای پایانی زندگی داراب(قهرمان گذشته) اتفاق میافتد. زندگی او نیز همانند پدرش، تا حد زیادی بر الگوی قهرمان منطبق است: ۱) او فرزندی از طبقه ممتاز جامعه است. پدر او داراب شاه ایران است که شخصیتی ویژه و حاکمی مقتدر است. مادر او(ناهید) نیز شاهزادهای رومی است. ۲) زندگی مشترک داراب و ناهید تنها یک شب دوام میآورد و ناهید به دلیل سرخوردگی از عدم پذیرش داراب و ترس از پدر، به توصیه مادر بارداریش را پنهان میکند: «دختر با مادر گفت که من فرزند دارم از داراب. مادرش بگریست و گفت ای جان مادر اگر پدرت را بگویم استوار ندارد و داراب را خبر نتوان کردن به حکم آنکه تو برِ وی یک شب بیش نبودی، وی گوید این فرزند من نیست. این سخن با هیچکس نتوانم گفتن و تو نیز زینهار با هیچکس نگویی»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۳۹۰). ۳) بارداری ناهید همانند همای از دید دیگران پنهان میماند و اسکندر نیز همانند داراب، پنهانی به دنیا میآید و بخش پیشگوییِ شوم بودن تولّد قهرمان پیش از تولّد و پس از آن در زندگی وی وجود ندارد. ۴) ناهید در چادری نزدیک صومعه ارسطاطالیس، اسکندر را به دنیا میآورد. «برابر صومعه ارسطاطالیس حکیم خیمه بزدند و دختر بنشست تا چند روز خدای عزّوجلّ مر او را پسری داد چون صد هزار نگار، چشم سیاه و خالی بر وی بر سر. مادر چون آن بدید و بگریست و او را تعهد کرد تا قوت گرفت. چون چند روز بگذشت انگشتری و جامه با وی نهاد و گریان بیرون آمد و به نزدیک صومعه ارسطاطالیس رفت و گفت این امانتی است عزیز، او را نیکو چشم داری. این بگفت و برفت»(همانجا: ۳۹۱). به آب سپردن در دوران نوزادی برای اسکندر اتفاق نمیافتد اما او در خیمه محل تولّدش، بی هیچ مراقبی رها میشود. ۵) اسکندر از شیر بزی۱۸ تغذیه میکند که هر روز به خیمه او میآید: «در آن شهر زنی بود و بزی داشت. هر روز به رمه رفتی و شب باز آمدی. پیرزن بز را بدوشیدی و از آن شیر روزگار او میگذشت»(همانجا). روزی پیرزن که از کمی شیر بز متعجب میشود، آن را دنبال میکند و به خیمه میرسد و «درون خیمه نگاه کرد. بز را دید که به کودکی شیر میدهد و کودک از پستان آن بز شیر همیخورد»(همانجا: ۳۹۲). پیرزن کودک را به صومعه میبرد و به درخواست ارسطاطالیس، کودک را تا چهارسالگی پرورش میدهد. ۶) اسکندر در کودکی بسیار باهوش است و با آموزشهایی که نزد ارسطاطالیس میبیند از همسالان خود پیش میافتد و «به درجهای رسید که همچو او کس نبود از همسالان. تا مردان خبر یافتند که کودکیست به نزد ارسطاطالیس به شاگردی و اکنون چنان شده است که هر که از ارسطاطالیس چیزی پرسد او جواب گوید»(همانجا: ۳۹۴). هوش بالای او، سبب راه یافتن وی به دربار فیلقوس(پدر ناهید) و پس از آن به دربار فیروز شاه(همسر دوم ناهید) میشود و در آنجا با ناهید روبرو میشود و از نسب خود آگاه میگردد. ۷) وی پس از حوادث متعدد، سرانجام فرمانروای روم میشود و انتقام مادرش را از فیروز شاه میگیرد و سپس به ایران حمله میکند و حاکم ایران نیز میشود. ۸) لشکرکشی او به مناطق مختلف و فتح سرزمینهای دوردست و مواجه شدن با شگفتیهای بسیار از افتخارات مهم زندگی اسکندر است و کمتر قهرمانی قادر است مسیری را که او در زندگی پرماجرا و البته کوتاه خود طی کرده است بپیماید.
تعیین خودآگاه و ناخودآگاه اسکندر قدری دشوار است. با توجه به اینکه وی فرزند داراب است طبیعتاً باید ایران را خودآگاه و روم و سایر مناطق را ناخودآگاه او قلمداد کرد، اما این انتخاب با توجه به متن دارابنامه درست به نظر نمیرسد. اسکندر در روم به دنیا میآید و تا زمان حمله به ایران، به این سرزمین نیامده است و ایران برای او کاملاً ناشناخته است و در حکم ناخودآگاه اوست.
وی هنگام معرفی، خود را اسکندر رومی میخواند: «گفت منم اسکندر رومی»(همانجا: ۱۰۰ و ۵۱۶). افراد سرزمینهای دیگر که آوازه او را شنیدهاند یا با او روبرو میشوند او را اسکندر نبیره فیلقوس خطاب میکنند(همانجا: ۲۵۳، ۳۱۴، ۳۳۷، ۵۰۷ و…). ایرانیان و در رأس آنها بوراندخت در مقام تحقیر اسکندر، نسبش را همواره زیر سؤال میبرند و او را «رومی زاده بیپدر» مینامند(همانجا: ۵۰۵ و ج۲/۴۰). با اینحال گاه او را فرزند داراب هم خطاب میکنند. همچنین سفر اسکندر هم که از روم آغاز شده است، نهایتاً به سوی این سرزمین پایان میگیرد. بر روی هم و با در نظر گرفتن این موارد، میتوان نتیجه گرفت که بر طبق روایت طرسوسی، روم برای اسکندر مرکز خودآگاه اوست و سایر مناطق از جمله ایران ناخودآگاه او محسوب میشوند.
۳- ۴- ۱٫ مادر مثالی
کهنالگوی مادر مثالی، در تکوین شخصیت اولیه فرد تأثیر زیادی دارد زیرا او در شکلگیری آنیمای مرد، نقش مستقیمی دارد و رابطه «من» و «آنیما» به تصویر مادر مثالی در ناخودآگاه برمیگردد. «مادر نخستین موجود مؤنث است که مردِ آینده با وی تماس مییابد و او بیپرده یا پوشیده، آگاهانه یا ناخودآگاه نمیتواند در شکلگرفتن مردانگی پسر بی نقش باشد»(یونگ، ۱۳۶۸: ۳۲). همانطور که اشاره شد تصویر مادر مثالی میتواند مثبت و نیک یا منفی و مخرب باشد.
ناهید مادر اسکندر چهرهای مثبت دارد و نقطه مقابل همای در داستان داراب است. او پس از آنکه مجبور میشود فرزندش را رها کند، نگران سرنوشت اوست و جویای احوال وی میشود: «ناهید روزی روی به دایه کرد و گفت ای دایه آن فرزند مرا حال چگونه باشد در آن خیمه؟ مرده است یا زنده؟…بیامدند تا بدان معدن. نه کودک دیدند و نه خیمه. ناهید بر جای نشست و گریه آغاز کرد. ساعتی بود، برخاست به صومعه ارسطاطالیس آمد و گفت: ای پرهیزکار، ما کودکی بر در این صومعه مانده بودیم با یکی خیمه و آن کودک در وی بود، کجا شد؟ ارسطاطالیس گفت آن کودک را زنی برداشت و ببرد…گفت ای مرد پارسا اگر آن زن باز نزدیک تو آید بگوی تا آن کودک را نیکو نگاه دارد»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۳۹۳). او پس از ازدواج مجدد، پنهانی از زندگی اسکندر خبر میگیرد و چون آوازه شاگرد ارسطاطالیس را میشنود «گفت کسی را باید فرستاد تا خبری بیاورد. پس یکی را فرستادند تا برفت و بدید و بیامد و آنچه دیده بود همه بگفت. ناهید را درست شد که فرزند منست. بگریست و تن به رضای خدای تعالی بنهاد»(همانجا: ۳۹۶).
هنگامی که اسکندر در زندان فیروز شاه شکنجه میشود، ناهید متوجه میشود که او فرزندش است. تصمیم میگیرد وی را نجات دهد: «ناهید را دو خادم حبشی بود. ایشان را بفرمود تا کسی را بیاوردند و بفرستادند و نقم۱۹ زدند و اسکندر را از بند بیرون آوردند و به جایی پنهان کردند…ناهید چون اسکندر را بدید…در کنارش گرفت و زارزار بگریست و بر داراب نفرین کرد که مرا به نزدیک پدر بفرستاد و باز نخواست تا تو در جهان خوار نمیبودی»(همانجا: ۴۱۶). فیروز شاه از ماجرای فرار اسکندر آگاه میشود و ناهید و اسکندر را دستگیر میکند. ناهید شکنجه میشود. اما خادمان به دروغ خبر مرگ او را به فیروز شاه میرسانند و ناهید و اسکندر را با این حیله نجات میدهند. ناهید نزد پدر برمیگردد و ماجرای تولّد اسکندر را بازگو میکند. فیلقوس هر دو را میپذیرد و اسکندر را جانشین خود اعلام میکند. این تصمیم بر برادران ناهید گران میآید و آنها تصمیم به قتل فلیقوس، ناهید و اسکندر میگیرند. «اسکندر با مادر خود هر دو بیرون آمدند تا پنهان شوند که دشمن در میان راه با ایشان باز خورد. بانگ بر ایشان زد که شما کیانید؟ گفت منم ناهید! یکی درآمد و او را تیغی زد میان سر. ناهید نعره زد که مرا کشتند. ناهید بیفتاد و اسکندر بگریخت»(همانجا: ۴۲۴).
دایه ناهید نیز سیمای مثبتی از مادر مثالی است. او در همه حال یار و همراه ناهید است و لحظهای او را تنها نمیگذارد و فردی رازدار و دلسوز است. مهربانی و مهر مادری او پناه مناسبی برای ناهید و اسکندر است.
همسر فیلقوس(مادر ناهید) زنی مشفق و البته خردمند است با تدبیر او اسکندر دور از چشم دیگران به دنیا میآید و راز بارداری ناهید فاش نمیشود.
یکی از صور مادر مثالی، پرورش دهنده کودک(دایه) است. پیرزنی که اسکندر را مییابد و پرورش میدهد بیش از هر زن دیگری برای او رنج میکشد. چهار سال اولیه زندگی اسکندر تماماً نزد او سپری میشود. او زنی تنها و فقیر است و تنها دارایی او بزی شیرده است. پس از سالها، هنگامی که اسکندر از دربار فیلقوس فرار میکند نزد پیرزن برمیگردد. اسکندر گفت: «ای مادر دیگر من به نزدیک تو نتوانم بودن مرا به جانب دیگر باید رفتن. پیرزن برخاست و چیزی که داشت بفروخت و ستوری بگرفت و همان شب با آن کودک از شهر بیرون آمد تا رسیدند به قنواط…پیرزن گفت ای جان مادر جامه را بگردان و جامه خلق درپوش تا کسی ترا نداند»(همانجا: ۳۹۹). چون اسکندر را از دیوان دبیران فیروز شاه بیرون کردند، «اسکندر برخاست و به خانه آمد گریان و پیش پیرزن بنشست. پیرزن پرسید جان مادر چرا میگریی؟ اسکندر گفت مرا دبیران بیرون کردند. پیرزن گفت مگری مادر دوک بریسد و ترا بدارد»(همانجا: ۴۰۱). پس از زندانی شدن اسکندر «هر روز آن پیرزن میآمد و میخروشید که فرزند مرا به من دهید»(همانجا: ۴۱۵). سرانجام ناهید از پیرزن، نسب اسکندر را میپرسد و او ماجرا را بیان میکند. با آشکار شدن رابطه مادر و فرزندی بین ناهید و اسکندر، در ادامه داستان از پیرزن سخنی به میان نمیآید و شخصیتش در ناهید مستحیل میشود و ناهید نقش او را بر عهده میگیرد.
مادر مثالی منفی در داستان اسکندر شامل دو شخصیت است. شخصیت اول ملکاسون(همسر حاجب دربار فیلقوس) است که پس از مرگ فیلقوس به اصرار پسرش که شاه جدید است به خواستگاری آزاد سرو(خواهر تنی ناهید) میرود و او را تحت فشار میگذارد تا جواب مثبت دهد. «ملکاسون خدمت کرد و گفت ای ملکه امروز خاندان فیلقوس همه زیر و زبر شده است و شما را خواستاری نیست و در گوشهای ماندهاید و فرزند من امروز پادشاه است…اگر ملکه صواب بیند…خویشتن را به فرزند من به زنی دهد…اگر فرمان نبری ترا هلاک کنند»(همانجا: ۴۲۸). او در شب عروسی آزادسرو و پسرش به دست اسکندر و خادمان کشته میشود.
دومین شخیصت، آباندخت همسر دارا و مادر بوراندخت است. در دارابنامه، او برخلاف آنچه در شاهنامه۲۰ آمده است، زنی هوسباز است که خیانت او به دارا، در جنگ دارا و اسکندر سرنوشتساز است. «بوراندخت گفت: آباندخت که مادر من است به جای پدر من بد کرد که پدرم اسکندر را بگرفت و به اصطخر بند کرد. مادر من بر اسکندر عشق آورد و او را از اصطخر خلاص کرد و بگریزانید تا پدر مرا این پیش آمد و کشته شد. این بگفت و بگریست و گفت اگر زنده مانم داد پدر خود از مادر خود بستانم»(همانجا: ۵۲۱). بوراندخت همراه دو نفر از یارانش با لباس مبدل به استخر میرسد و آن دو را مأمور میکند خبر مرگش را به آباندخت برسانند. آباندخت چون خبر مرگ بوراندخت را شنید «گفت اگر این سخن راست بود من گنجی به درویشان دهم…گفت شما سر بوراندخت بریدید؟ گفتند آری. آباندخت شادی کرد». اما با وارد شدن بوراندخت به قصر «از تخت فرود آمد و سر برهنه کرد و در پای او افتاد و زینهار خواست». بوراندخت او را شکنجه میکند و اسکندر پیکی را میفرستد که «به مادر خود ببخشای که تو را شیر داده است». اما بوراندخت پیک را از از بالای قلعه به زیر میاندازد و «گفت مادرم را بیاورید. چون آوردند از بالای قلعه او را هم به زیر انداخت. اسکندر فرمود تا او را به دخمه بردند»(همانجا: ۵۲۵- ۵۳۰).
۳- ۴- ۲٫ آنیما
در فرآیند تفرّد، شناخت و جذب آنیما اهمیت زیادی دارد زیرا «مادینهروان نوعی میانجی است بین من(اراده هشیار یا خود متفکر) و ناهشیاری یا جهان درونی فرد»(گرین، ۱۳۸۵: ۱۸۳). این میانجی، دو چهره متضاد دارد که در جنبه روشن، شخص را در شناخت ناخودآگاه یاری میدهد و در جنبه تاریک ، مانعی قوی برای ورود «من» به قلمرو ناخودآگاهی است.
اصلیترین و قویترین آنیمای اسکندر، بوراندخت نوه داراب و دختر داراست. «او را دختری بود سخت با جمال و کمال که او بینظیرِ عهدِ خویش بود و در هژده سالگی صورت سیاوخش و فرِّ هوشنگ داشت و در قوت و دلاوری به اسفندیار میماند، اما بر لب خطّ سبزی داشت چنانکه هر که وی را بدیدی پنداشتی که او مردست و گرز دویست و پنجاه منی کار فرمودی…این دختر را بوراندخت نام بود و به روایت دیگر روشنک نام داشت. از آن سبب او را بوراندخت گفتندی که او پشت لب سبز داشت»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/ ۴۶۷).
در تاریخ، پوراندخت نام دختر خسرو پرویز است که «زنی عاقل و عادل و نیکو سیرت بود و چون پادشاه شد یک سال خراج از مردم بیفگند و در میان رعایا طریق عدل گسترد و مدّت ملک او یک سال و چهار ماه بود»(ابن بلخی، ۱۳۸۵: ۱۱۰). کوتاهی حکومت او با زمان اندک فرومانروایی بوراندخت در دارابنامه قابل قیاس است. در شاهنامه دختر دارا، روشنک نام دارد و چهرهای کاملاً متفاوت با بوراندخت دارد. روشنک در شاهنامه به خلاف بوراندخت در دارابنامه که زنی مبارز است، دختری است زیبا و آرام.
سیمای مردانه بوراندخت و «خط سبزی که پشت لب داشت» را میتوان با ریش داشتن پهلوان اساطیری برابر دانست. «پهلوانان به مثابه خدایان، شاهان و فیلسوفان، در اغلب مواقع ریشدار عرضه شدهاند. ملکههای مصری به نشانه قدرتی برابر با قدرت شاهان ریشو تصویر شدهاند. در عهد باستان برای مردان بدون ریش و زنانی که نمونه شهامت و عقل بودند، ریش مصنوعی میگذاشتند»(شوالیه، ۱۳۸۸: ج۳/۴۲۳).
او دو نیمه متفاوت دارد. در ابتدا واجد چهره آنیمای منفی است و بیش از هر آنیمای منفی دیگری مخوف و مخرب است. وی پس از دیدن تابوت دارا، «به نزدیک پدر آمد و بگریست و گفت… به روان تو به روان نیای بزرگ من، داراب ابن اردشیر که اینجا حاضرست، که داد تو از اسکندر نبیره فیلقوس بازخواهم که جانوسیار و ماهیار را دانم که او برگماشت تا به تو این معامله کنند»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۴۶۸). او لشکر پراکنده ایران را جمع میکند و با حمله و کمینهای متعدد سپاه اسکندر را به ستوه میآورد. در تمامی مبارزات، او به عنوان زورمندترین پهلوان ایرانی به میدان میآید و هر بار اسکندر در برابر او مجبور به فرار میشود: «خویشتن را چون چون هزبر دمان در میان لشکر روم افکند و بانگ ده و دار و گیر برآمد و آن گرز دویست و پنجاه منی را کار فرمودن گرفت. اسکندر چون بدید که جفت موافق مهربان آمد، خویشتن را از میان لشکر بیرون انداخت و جان شیرین خود را از پیش بوراندخت به هزار حیله بیرون برد و سر خود گرفت»(همانجا: ۴۷۹ و نیز نک: ۴۷۰، ۴۷۶، ۴۸۰، ۴۸۷، ۴۹۰، ۵۰۷، ۵۰۹، ۵۳۱ و…). در دارابنامه «روشنک به طور مبالغهآمیز نماد قهرمانی ایرانی است که برای جبران شکست ایران از اسکندر در صحنه ظاهر میشود که غرور ملی مردم ایران را بار دیگر زنده کند»(عرفانمنش، ۱۳۸۹: ۱۲۷).
در این جنگ بسیاری از ایرانیان با اسکندر همراه میشوند و بوراندخت ناچار میشود به تلافی پیشرویهای اسکندر در ایران، به روم حمله کند و با حیله شهر مهم حلب را تصرف کند و خزانه اسکندر را غارت کند. درایت او در فتح حلب نشان از هوشمندی و تدبیر بالای اوست که در سایر زنان داستان بهندرت دیده میشود. چنین فتح غیرممکنی بزرگان دربار اسکندر را حیران میکند: «بزرگان عجب داشتند و حیران ماندند از آن حیلتهای رنگین و مبارزتهای بوراندخت»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/۵۹۴). اسکندر مجبور به بازگشت میشود و بوراندخت به استخر برمیگردد و آباندخت را میکشد و مجدداً به حلب بازمیگردد. کشتن آباندخت به دست بوراندخت، نمونهای از عقده الکترا در روانشناسی است. «عقده الکترا تعبیری برای بیان عشق و محبت شدید دختر نسبت به پدر، به همراه نفرت و حسادتی شدید در قبال مادر است»(امامی، ۱۳۷۷: ۱۳۹).
بوراندخت، در میان راه با اسکندر روبرو میشود و خود را بهرام معرفی میکند. انتخاب نام جدید با رفتار او همخوانی دارد. بهرام معادل مریخ یا مارس است و «از سیارات فلک پنجم…منحوس و دال بر جنگ است»(سجادی، ۱۳۷۴: ۱۴۰۹). او با جذابیتی که در این لباس مبدل دارد، انطوطیه دختر شاه مغرب را که به سپاه اسکندر پیوسته است، شیفته خود میکند. سپس اعتماد اسکندر را جلب میکند و به عنوان پیک نزد یارانش در حلب میرود و هر روز با سیمای جدیدی به سپاه اسکندر حمله میکند. حیلهگری بوراندخت به حدی است که در قالب پهلوان بهرام، با انطوطیه ازدواج میکند: «بوراندخت جمله بزرگان ایران را در خلوت بخواند… گفت راز من نگاه دارید تا به قوّت این دختر، ملک روم گیرم… بزرگان ایران جمع آمده و انطوطیه دختر ملک مغرب را به بوراندخت به زنی دادند!»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۸۴). با کمک انطوطیه، او بخشهای زیادی از روم را تسخیر میکند و به ایران بازمیگردد. مقاومت بوراندخت، در واقع مقاومت ناخودآگاه روان در برابر شناخته شدن توسط خودآگاه است. سرانجام اسکندر، بوراندخت و انطوطیه را برهنه میبیند و بوراندخت دست از مبارزه برمیدارد و با اسکندر ازدواج میکند(همانجا: ۹۲).
بوراندخت پس از ازدواج به آنیمای مثبت تبدیل میشود و برای اسکندر در بحرانیترین لحظات، تکیهگاهی محکم است و ضعفهای جسمی و شخصیتی اسکندر را میپوشاند. در چهرهای که طرسوسی از اسکندر ترسیم میکند او فردی ضعیف و بدون قدرت مبارزه و جنگاوری و حتی ترسو و گاه فاقد درایت است و بوراندخت نقطه مقابل اوست. بسیاری از شخصیتهای منفی به دست بوراندخت از میان میروند(نک: سایهها). بوراندخت خود نیز یکسال پس از مرگ اسکندر از دنیا میرود.
انطوطیه پس از بوراندخت، دومین زن قدرتمند داستان است که چهرهای مثبت دارد. وی «دختری مرزبان از آن شاهوص ملک پادشاه مغرب[بود]. شاهوص فرمان یافته بود و از وی پسری نمانده بود و این دختر مانده بود که به تن خود مبارز عالم بود و با ایرانیان جنگ میکرد از بهر نام تا مگر اسکندر او را به زنی کند»(همانجا: ۳۵). او بیش از آنکه به اسکندر توجه داشته باشد شیفته بوراندخت است و بارها با بوراندخت مبارزه میکند و از او شکست میخورد(همانجا: ۵۷، ۵۹، ۷۲، ۷۳، ۸۱ و…). حتی پس از آنکه متوجه هویت واقعی بهرام میشود، باز به بوراندخت کمک میکند تا از کمین ایرانیانِ طرفدار اسکندر فرار کند(همانجا: ۹۱). در جنگ با هندوان، فور شاهزاده هندی را اسیر میکند اما در کمین جیباوه همسر فور گرفتار میگردد و کشته میشود(همانجا: ۱۳۸).
والاترین آنیمای داستان، ارهوده نام دارد. «ارهوده زنی بود نابینای مادرزاد اما او را خدای تعالی چنان بصارتی داده بود که او را چهار هزار مرد شاگرد بودند»(همانجا: ۳۶۳). حتی افلاطون که اکثر پیران خردمند هر دو بخش کتاب شاگرد اویند، نزد ارهوده تعلیم دیده است. او جلوهای از چهارمین و آخرین مرحله انکشاف آنیماست که در بخش اول کتاب اثری از آن دیده نمیشد. جایگاه او کوه جلاشم در پایان کوه قاف و شاگردان او «هر یکی حکیمی گشتند و در جهان ناپیدا شدند»(همانجا: ۳۶۴).
اندهیره، دختر آدم و حوا، آنیمای مثبتی است که با کنارهگیری از دنیا و دوری از مردمان، سومین مرحله انکشاف آنیما را که برابر با پارسایی و یا مریم باکره است نشان میدهد(همانجا: ۲۴۰- ۲۴۱).
جمهره دختر داراب و خواهر ناتنی اسکندر و دارا، نیز زنی دانا و از شاگردان افلاطون است که بر زنان سرزمین سلاهط حکومت میکند اما رفتارهای ناشایست آنها را مرتکب نمیشود(همانجا: ۳۲۵- ۳۳۳). او خواستگاری نوط(حاکم سگساران) را رد میکند و همراه اسکندر به سفر میرود و در میان راه به وسیله پرندگان غولپیکر کشته میشود(همانجا: ۳۹۹).
همانطور که اشاره شد قویترین آنیمای منفی اسکندر که به آنیمای مثبت تبدیل میشود، بوراندخت است. پس از او، جیباوه دختر کیدآور هندی مهمترین آنیمای منفی داستان است که رفتار و ویژگیها و نیز مبارزههای او، کاملاً برگرفته از خصوصیات بوراندخت در سیمای آنیمای منفی است. او دختری است که «در زیر کبودی آسمان بر پشت زمین و در هفت کشور عالم به نیکویی او هیچکس نیست و به هنر چنان است که به مثل شیر ژیان است و به جمال خود چنان که به مبارزت و شجاعت هیچکس چون او ندیده است و مردان جهان را از کار او هیچ رنگی نیست»(همانجا: ۱۱۰). او زنی حیلهگر است و قادر است به هر زبانی صحبت کند. هنگامی که به وسیله بوراندخت اسیر میشود با نیرنگ از دست نگهبانان فرار میکند. گرچه متأهل است اما اسکندر خواهان اوست و او برخلاف بسیاری از زنان متأهلِ داستان، به همسرش وفادار میماند. بسیاری از مبارزان سپاه اسکندر از جمله مهران و انطوطیه به دست او کشته میشوند(همانجا: ۱۳۶ و ۱۳۸). ضعف شخصیتی اسکندر در برابر او به قدری است که به راحتی به دست وی گرفتار میشود: «بر راه جیباوه را دیدند که میآمد با خیلی از هندوان و اسکندر را گرفته با هزار مرد میبرد، پیاده، پالهنگی در گردن اسکندر کرده. جیباوه سوار با آن هندوان در آن بیشه درآمد و به تعجیل همیراند تا باشد که اسکندر را زودتر بیرون برند»(همانجا: ۱۸۰). جیباوه اسکندر را تحقیر میکند، اما بوراندخت سر میرسد و اسکندر را از دست او نجات میدهد. وی بارها از دست بوراندخت فرار میکند اما سرانجام به دست او کشته میشود(همانجا: ۲۱۱).
آنیمای منفی گاه بهصورت جادوگران نمود پیدا میکند. در کنار قصر اندهیره، ناگهان ابری سیاهرنگ، آسمان را تیره میکند. اسکندر از همارپال پرسید: «ای حکیم این چیست؟ همارپال گفت ای ملکالروم، جادوان خبر یافتند و این تاریکی در جهان پدید آوردند». بوراندخت با کمک بازوبندی که دارد وارد قصر میشود و میبیند: «اندر آن شارستان بر سر یکی برجی گَندهپیری دیدند هندو، ایستاده برهنه و کاردی در دست گرفته و دختر خود را سر بریده و تن او به خاک افگنده و خون او بر آسمان میانداخت و سر او را در سر نیزه کرده و به زبان هندی چیزی میگفت و آن سر جواب میداد و از هوای خوش آن بیرون به جادوی ابر و میغ فرود میآورد و بر ایشان صاعقه همیبارید». بوراندخت «از پس او درآمد و گردن گندهپیر بگرفت و برتافت و سر او را برکند و از آن بالای شارستان برآمد. هم در ساعت آن میغ و ابر ناپدید شد و جهان روشن گشت و آفتاب بیرون آمد»(همانجا: ۳۴۳- ۳۴۵).
زن کذروی آدمخوار نسخه دیگری از مهنکوی همسر خواریق آدمخوار در داستان داراب است. ویژگیهای ظاهری او عیناً همان است که مهنکوی با آن وصف شده است. او به خیال آنکه بوراندخت مرد است به او دلبسته میشود و او را از میان آدمخواران نجات میدهد اما با فهمیدن هویت بوراندخت درصدد کشتن او برمیآید هر چند موفق نمیشود(همانجا: ۴۲۶- ۴۲۷).
هندو زن هنکاش نیز همانند زن کذروی دلبسته بوراندخت میشود و به خاطر او تصمیم میگیرد به همسرش خیانت کند و او را به اسکندر تسلیم کند. اما هنکاش متوجه میشود و «بفرمود تا هندو را بیاوردند… و رسنی در پای او کردند و او سرنگون از دارآویختند»(همانجا: ۳۱۱- ۳۲۱).
زنان سرزمین سباط که سباطره بر آنها فرمانروایی میکند جلوهای از مرحله اول انکشاف آنیما هستند و چهرهای منفی دارند و پس از آنکه اسکندر آنها را به عقد مردان سپاه خود درمیآورد به آنیمای نیک تبدیل میشوند(همانجا: ۳۶۱- ۳۷۳).
منفورترین آنیمای داستان، مهطنطسیه دختر لاطوس حاکم قیروان است که «نیکو روی و بلند بالا و پریچهره… و دو گیسوی مشکین به پیش فرو گذاشته چون پر زاغ به سیاهی و رویی چون ماه» دارد. او که تنها فرزند لاطوس است برای به دست آوردن دل پسر وزیر پدرش، نقشه قتل پدر و مادرش را میکشد و «پدر را فروگرفت و دست او بربست و گفت ترا از بهر آن میکشم که مرا به پسر وزیر ندادی… هر چند لاطوس گفت سود نداشت و عاقبت کشتش». این دختر چون «به نزدیک اسکندر رسید جادوی آغاز کرد. در حال ابری پیدا شد و سیلی روان شد و بعد از آن تگرگی بیامد عظیم و چند روز همچنان جادویی بداشت چنانکه لشکر اسکندر خواستند که هلاک شوند…کویلهون در حال افسون خواندن گرفت. آن ابر و صاعقه کمتر شد. چون تمام بخواند آفتاب پدید آمد». مهطنطسیه و پسر وزیر به دست سپاه اسکندر گرفتار میشوند و به دستور اسکندر در دریا غرق میگردند(همانجا: ۵۵۴- ۵۶۲).
۳- ۴- ۳٫ پیر خردمند
غلبه بر مشکلات روانی و شناخت ناخودآگاه، بدون خرد درونی امکانپذیر نیست و این ندای عقلی در قالب شخصیتهایی بروز میکند که پیر دانا خوانده میشوند. این پیران میتوانند فرد را هدایت کرده و یا او را گمراه کنند.
پیران دانا در داستان اسکندر، اغلب اسامی مشهور تاریخی دارند، اما بین روایت طرسوسی از آنها و شخصیت واقعی ایشان فرسنگها فاصله هست. «در دارابنامه، تاریخ کاملاً با افسانه آمیخته است… دارابنامه تنها دورنمایی از زندگی واقعی اسکندر را در خود جای داده است»(عرفانمنش، ۱۳۸۹: ۱۲۷) آمیختگی تاریخ و افسانه در دارابنامه، در موارد پیران دانا به اوج خود میرسد و طرسوسی اغلب اشخاصی که در تاریخ و افسانهها، با فاصلههای زمانی و مکانی بسیار، دور از هم میزیستند و به دانایی شهرت داشتند را وارد حوادث زندگی اسکندر میکند. کسانی چون ارسطاطالیس(ارسطو)، افلاطون، خضر، الیاس و لقمان که در طول قصه ظاهر میشوند، با افراد تاریخی و افسانهایی همنام خود تنها در اسامی مشترکند.
ارسطاطالیس(ارسطو) که در زندگی اسکندر مقدونی استاد و تعلیمدهنده اوست، در بخش دوم دارابنامه وارد داستان میشود. «بنابر روایت دارابنامه، ارسطو از هویت تاریخی خود به درون افسانه پای میگذارد، دیگر او معلمی نیست که در “لوکئون” به تربیت شاگردان خود سرگرم باشد»(همانجا: ۱۲۵). او در صومعهای زندگی میکند که «بعد هر بیست روزی از صومعه بیرون آمدی و بر در صومعه او دکانی کرده بودند و هر چه در شهر التون مردمی بودندی بیامدندی تا در میان ایشان داوری کردی. آنگاه همه برفتندی تا بیست روز دیگر. هم برین صفت روزگار میگذاشت و خدای عزّوجلّ را شکر میگفت و عبادت میکرد»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۱/ ۳۹۲- ۳۹۳). وی نیز از شاگردان افلاطون است: «ارسطاطالیس گفت ای اسکندر صد و بیست سال مر افلاطون را خدمت کردم تا این علم از وی آموختهام»(همانجا: ۴۳۵). به توصیه او، پیرزن از اسکندر نگهداری میکند. پس از چهار سال پیرزن، اسکندر را نزد او میبرد. «ارسطاطالیس گفت این نیست مگر پادشاهزادهای… پس او را برگرفت و به صومعه درآورد و به فرهنگ آموختن او مشغول شد تا تمام فرهنگش بیاموخت و به حساب نجوم چنان شد که نیکوتر از او نبود. ارسطاطالیس او را به هیچکس ننمود تا کودک ده ساله شد»(همانجا: ۳۹۴). پس از فرار اسکندر از دربار فیلقوس به توصیه ارسطاطالیس به سرزمین فیروز شاه میرود و در آنجا مادر واقعی خود را مییابد. در درگیریهایی که بر سر جانشینی فیلقوس در خاندان سلطنتی رخ میدهد اسکندر مجدداً از دربار فرار میکند و به ارسطاطالیس پناه میبرد. همانطور که ارسطاطالیس پیشبینی میکند اسکندر فرمانروای روم میشود.
به پیشنهاد ارسطاطالیس، اسکندر تصمیم میگیرد پیکی را نزد دارا بفرستد و میراث پدری خود را طلب کند. اسکندر از ارسطاطالیس میخواهد که او پیک موردِ نظر باشد اما ارسطاطالیس سر باز میزند و اسکندر او را بند میکند. ارسطاطالیس اسکندر را نفرین میکند که «یزدان پاک عزّوجلّ ترا بیبهره گرداند از آنچه از من آموختی از فرهنگ و طب و نجوم و فراست و علم تعبیر خواب و علم هندسه و فلسفه و جز آن؛ آنچه ترا آموختم از آنت برخورداری مباد… اسکندر از آن کرده پشیمان شد و و عرق از وی جدا شد… چنین گویند که چون عرق از وی جدا شد آن همه خبر که به وی بود از وی بیرون رفت و بعد از آن اسکندر یک حرف از کاغذ نتوانست برخواندن و یکی خواب نتوانست تعبیر کردن که وی چنان شد که مردم نادان»(همانجا: ۴۴۷). در واقع علم و دانشی که ارسطاطالیس به او آموخته بود همان نیروی جادویی است که یونگ اعتقاد دارد پیر دانا در اختیار فرد قرار میدهد و اسکندر این نیروی جادویی را به راحتی از دست میدهد. ارسطاطالیس در قالب پیک اسکندر نزد دارا میآید و چون اوضاع را مناسب نمیبیند دارا را فریب میدهد و فرار میکند(همانجا: ۴۵۵).
همانطور که پیشتر اشاره شد پیر دانا پدر آنیماست و با او رابطه نزدیکی دارد چنین رابطهای بین بوراندخت و ارسطاطالیس برقرار میشود: «ارسطاطالیس سر او [بوراندخت] را در کنار گرفته بود که او را فرزنده خوانده بود»(همانجا: ۱۹۶).
ارسطاطالیس با تمام علم و دانشی که دارد و بر خلاف آنچه در ابتدا نشان میدهد سیمای سراسر نیکی ندارد. در او دو خصیصه زشتِ حسادت و دروغ وجود دارد که خود و دیگران را به دردسر میاندازد. حسادت او به همارپال به حدی است که غلامی را برای کشتن او میفرستد اما همارپال از دست او میگریزد و چون اسکندر سراغ همارپارل را گرفت «ارسطاطالیس گفت که او با آن مردمان هندو برفت زیرا که او میگفت که مرا میباید که به زیارت آدم بروم و آنجا مجاور بنشینم»(همانجا: ۲۲۴). اما توطئه او مخفی نمیماند و از نزد اسکندر میگریزد و در میان راه به بوراندخت و همارپال میرسد و با آنها برمیگردد سرانجاماسکندر با وساطت همارپال، او را میبخشد(همانجا: ۲۳۷).
افلاطون نامآورترین پیر دانا در هر دو بخش کتاب است. او نیز با همنام تاریخی خود تنها در نام مشترک است. اکثر پیران خردمند، مستقیم و یا باواسطه شاگرد اویند. وی پیری «برهنه ضعیف» و با «ریشی سپید و رویی سرخ. ابرو و مژههای سپید و چشمهای سیاه»(همانجا: ۳۳۷)، دور از آدمیان در کوهی به تنهایی زندگی میکند. در ابتدا راضی نمیشود با اسکندر همراه شود و از دست او میگریزد اما پس از دو روز وی را پیدا میکنند و «چون افلاطون را بیاوردند بسیاری زاری کردند. اسکندر گفت که نزدیک ما بباش که ما همه در عالم تو را جستهایم تا ما را از تو راحتی بود و اینها که با منند همه شاگردان تواند. افلاطون گفت با شما به یک شرط میباشم که مرا به ستم باز نگیریت و هرگاه خواهم بروم بر من بند سخت مکنیت که من در بند کسی نتوانم بودن. اسکندر گفت فرمان تراست. افلاطون بدین شرط به نزدیک ایشان ببود»(همانجا: ۳۳۸- ۳۳۹).

این را هم حتما بخوانید :   بررسی نقش واسطه ای مدیریت کیفیت جامع در تعیین رابطه بین خلاقیت ...

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است
Tags: