۲-۲-۱-۳- پروتوتایپ و کهنالگو
پروتوتایپ(Prototype) با ترجمه فارسیِ نمونه نخستین، پیشالگو، الگو، صورت نوعیه، صورت مثالی، ایده و نمونه اعلی؛ ازدیگر مفاهیم نزدیک به کهنالگو است. «این واژه به الگویی اطلاق میشود که مرجع یک سلسله اشیاء است به خاطر شباهت آنها به این الگو»(کهنموییپور، ۱۳۸۱ : ۶۸۰) و یا «هر چیزی که وجود آن مایه آن شود که چیزیهای مشابه بعدی را بر الگوی آن بسازند»(سبزیان، ۱۳۸۸ : ۳۹۸ ).
در پروتوتایپ همانند کهنالگو با ناخوآگاه جمعی سروکار داریم با این تفاوت که این نمونه نخستین در فرهنگها و اقوام مختلف با یکدیگر متفاوت است. بهعنوان نمونه در ایران «صورت مثالی پهلوانان، رستم دستان یا شیرخداست و از این رو پهلوانان علاوه بر زورآوری باید چون ایشان اهل فتوّت و جوانمردی باشند»(شمیسا، ۱۳۹۰: ۲۷۲) و در جاهای دیگر یکی از پهلوانان اساطیری یا ملی به عنوان الگوی شکستناپذیری و یا قدرتمندی انتخاب میشود. الگوی نخستین در اغلب موارد با کهنالگو یکسان است. «میتوان واژه پروتوتایپ به معنی شکل اولّیه و نمونه ابتدایی را مترادف با آن [کهنالگو] قلمداد کرد»(هال، ۱۳۷۵ : ۵۶ ) . بهطور مثال، فرشته یا یکی از ایزد بانوان به عنوان نمونه اعلای معشوق، در بسیاری از فرهنگها مشترک است و به قومی خاص اختصاص ندارد؛ بنابراین بهتر است این گونه موارد را که جهان شمول هستند و یا در میان چندین گروه و قوم مشترک هستند، کهنالگو بدانیم.
۲-۲-۳- تاریخچه کهنالگو
همانطور که اشاره شد، کهنالگو واژهای قدیمی است. «ابداع این مفهوم را به افلاطون نسبت میدهند. واژه کهنالگو به عنوان “بیان تفسیری” از مُثُل افلاطون، مبنی بر آنکه همه موجودات، مخلوقاتی ساختگی هستند، اتخاذ شد»(پالمر، ۱۳۸۸: ۱۶۷). از دیدگاه افلاطون، این دنیا، سایه و وجود عاریه عالم حقیقت(عالم مثال) است و به ازای هر آنچه در اینجا وجود دارد، در عالم مثال نمونه کامل آن موجود است که نه به وسیله حواس، بلکه به وسیله عقل درک میشوند. نشان صورتهای مثالی در بحث کهنالگوها دیده میشود. «در روانشناسی یونگ، برای بسیاری از رفتارها، تفکرات، آرمانها، جهانبینی و حرکتهای فردی و جمعی بشر، نمونهای کهن و ناملموس در ناخودآگاه جمعی موجود است که مثل صورتهای مثالی ماهیّت ذهنی دارد و او را بیآنکه بداند، به سوی خاصی هدایت میکند و رفتارها و تفکرات ویژهای که در ضمیر ناخودآگاه او بالقوه وجود دارد، در عمل به فعلیت رسانده، بدان ماهیّت عینی میبخشد»(قائمی، ۱۳۸۹: ۳۶).
«فیلو» فیلسوف یهودی قبل از میلاد مسیح ، «تامس براون» و «ادوارد تایلر»۱۴ از دیگر کسانی بودند که در آثار آنها ردّ پای کهنالگو را میتوان دید. امّا سرآغاز بحث کهنالگو به شکلی که یونگ بیان کرده است مدیون تلاشهای فریزر است. مطالعات تطبیقی «جیمز جورج فریزر»۱۵(۱۸۵۴ – ۱۹۴۱ م) در زمینه فرهنگهای باستانی و فرهنگهای معاصر بهویژه در کتاب پرآوازه او به نامِ شاخه زرین گام بلندی در گردآوری و مقایسه باورها، اعتقادات، اساطیر و… مردمان مختلف در گوشه و کنار دنیا بود. کشف مشابهتهای موجود بین این دادهها، راه را برای دستهبندی و تجزیه و تحلیل آنها فراهم کرد.
بررسی باورها و آداب مشترکی که بین گروههای مجزا، در دو مکان دور از هم و یا در زمانیهای مختلف زندگی میکردند، اساس کار فریزر را تشکیل میداد و او بر مبنای این تشابهات، سیر فکری و عملی جوامع ابتدایی تا پیشرفته را از جادوگری تا ادیان امروزی بهخصوص مسیحیت ترسیم کرد. یافتن الگوهای یکسان در میان جوامع انسانی با فرهنگهای متفاوت، پایه مهمی برای مطالعات بعدی بود. مردمشناس فرانسوی معاصر فریزر، «لوسین لوی برول»۱۶(۱۸۳۹ – ۱۹۵۷م) «اصطلاح “تمثالهای جمعی” را مطرح کرد، در اشاره به اشکال اجتماعی ـ فرهنگی که بر اذهان باستانی تحمیل میشوند، در حالیکه قبل از زندگی قومی انسان وجود داشتهاند و از آن هنگام باقی ماندهاند»(پالمر، ۱۳۸۸: ۱۶۷).
چنین مطالعاتی که اغلب بر پایه توجه به اسطورهها انجام میشد، برای روانشناسانی چون یونگ و فروید هم حائز اهمیت بود و هردو به بحث اساطیر و فرهنگهای ملل توجه ویژهای نشان دادند. فروید در کتاب «توتم و تابو» کوشیده است تا رابطه توتم و تابو در جوامع کهن را با رفتارهای جوامع امروزی به ویژه در کودکان بررسی کند و مبنایی محکم را برای نظریه جنسیت خود مشخص کند. «به عقیده فروید سمبولیسم موجود در اساطیر نوعی سیر به قهقراست، بدین ترتیب که انسان به مراحل بدوی رشد خود یعنی هنگامی که حتی اعمالی چون شخم زدن و تولید آتش نیز با نیروی جنسی و لیبیدو۱۷ توأم بوده است بازگشته و سعی میکند امیال سرکوب شده لیبیدو را به صورتی سمبولیک و جابجا شده ارضا کند، البته ارضای این گونه امیال غریزی در دنیای تخیّل و فانتزی صورت خواهد گرفت»(فروم، ۱۳۷۷: ۱۱۰). فروید نیز همانند یونگ تحت تأثیر نظریه لامارک بود. همچنین از مهمترین منابعش در بررسی توتم و تابو ، شاخه زرین فریزر بود که نشاندهنده تأثیر ماندگار نظریات فریزر برای محققان بعد از اوست.
یونگ نیز هنگام بررسی اساطیر، بر تشابهات و نزدیکی آنها به هم تمرکز داشت. او چون فروید اعتقاد داشت که این شباهتها تصادفی نیست اما برخلاف او، این شباهت را به مسائل جنسی و ناخودآگاه فردی نسبت نمیداد، بلکه آنها را حاصل میراث کهن بشری در ذهن اشخاص میدانست که به صورت ناخودآگاه جمعی در ذهن افراد موجود است و در زیرینترین لایههای روان هر فرد وجود دارد که در زمانهای مختلف و در افراد گوناگون به یک شکل بروز میکنند. «یونگ با تأکید بر اینکه کهنالگوها در واقع اشکال موروثیاند از اغلب مردمشناسان هم فراتر رفته که معمولاً این اشکال را پدیدههای اجتماعی میدانند که از طریق انواع مناسک مقدس و نه به خاطر ساختار خود روان از نسلی به نسل بعد میرسند»(گرین، ۱۳۸۵: ۱۸۰).
باری، یونگ به مدد نظریات متعدد و گاه متضاد قبل از خود، توانست نظریه خود را درباره ناخوآگاه جمعی و کهنالگو بنیان نهد. باید اضافه کرد که وجود کهنالگوها مورد تردید بسیاری از اندیشمندان زیستشناسی، جامعهشناسی، اسطورهشناسی و حتی روانشناسی است و یونگ هیچگاه به منشأ و چگونگی به وجود آمدن آنها و ماهیّت زیستی آنها اشاره نکرده و تنها به ذکر کارکرد و تأثیر آنها بر زندگی انسان پرداخته است.
۲-۲-۴٫ نقد کهنالگویی و اسطورهشناختی
یکی از شاخههای نسبتاً جدید و پرکاربرد نقد ادبی، نقد اسطورهشناختی است که با کمک آن، منتقد «توجه را نه به خصوصیات بومی یک کتاب خاص بلکه به اسطورهای معطوف میکند که کهنهتر و مهمتر و نتیجتاً بهتر از کتابی پنداشته میشود که عملاً دربارهاش صحبت میشود… آنچه هدف واقعیتری برای نقد اسطوره به نظر میرسد، برقراری نظامی از وحدتگرایی فروکاهنده برای ادغام دوباره اساطیر متعدد به اسطورهای واحد است»(روتون، ۱۳۷۸: ۱۰۲). نقد اسطورهشناختی از مباحث روانشناسی، مردمشناسی و اسطورهشناسی برای تحلیل متن کمک میگیرد و با آنها ارتباط نزدیکی دارد. شالوده اصلی این نقد را بحث کهنالگوها تشکیل میدهد.
یونگ برای توضیح و تلطیف بحث کهنالگوها اغلب از ادبیات بهره میگرفت زیرا ادبیات را، همانند خواب و رؤیا محل بروز کهنالگوها میدانست. توجه او به ادبیات در مسیر تبیین نظریه کهنالگوها، زمینه را برای ورود و کاربرد آن در ادبیات و بهویژه شاخه نقد ادبی فراهم آورد. سپس به همت کسانی چون «مود بادکین»۱۸، «رنک»۱۹، «فرای»۲۰ و… نقد اسطورهشناختی در ادبیات پا گرفت وبالید. «نقد کهنالگو با کتاب نمونههای کهنالگو در شعر اثر ماد بادکین جان تازهای گرفت و در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ رونق یافت»(آبرامز، ۱۳۸۶: ۲۲) و نورتروپ فرای با کمک بینشهایی که مردمشناسی و روانشناسی یونگ فراهم آورده بود(گرین، ۱۳۸۵: ۱۸۵- ۱۸۶) به تحلیل متون پرداخت و در کتاب تحلیل نقد، با استفاده از روش کهنالگویی، گونههای چهارگانه ادبی بر چهار فصل تقسیم کرد. او کمدی را به بهار، رمانس را به تابستان، تراژدی را به پاییز و طنز را به زمستان منسوب کرد(فرای، ۱۳۷۷: ۱۹۶- ۲۸۸). همچنین اتو رنک در اثر معروف خوداسطوره تولد قهرمان، عناصر اصلی تشکیل دهنده داستان قهرمان را با بررسی زندگی قهرمانان مختلف، دستهبندی کرده و الگوی آن را ترسیم نمود(نک: گرین، ۱۳۸۵: ۱۶۶- ۱۶۷).
با توجه به ارتباط تنگاتنگی که بین اسطوره و کهنالگو وجود دارد، غالباً نقد اسطورهای را نقد کهنالگویی۲۱ نیز میخوانند. «اساساً جدایی میان دو شیوه نقد اسطورهای و نقد کهنالگویی محسوس نیست و این دو ملازم یکدیگرند… منتقدان این شیوه عمیقاً در جستجوی صورتهای مثالی و کهنالگویی در آثار ادبی هستند»(امامی، ۱۳۷۷: ۲۱۸).
در میان منتقدین ادبیات فارسی آثاری با رویکرد کهن الگویی نگاشته شده است. علاوه بر آنکه در کتب نقد ادبی بخشی به نقد اسطورهشناختی اختصاص داده شده است و گاه نمونهای از نقد اسطورهشناختی متنی ارائه شده است(همانجا: ۲۱۹- ۲۲۴)، کتبی در این زمینه به رشته تحریر درآمدهاند از جمله روانکاوی در ادبیات اثر «حورا یاوری» که بوف کور هدایت و هفت پیکر نظامی را با رویکرد کهنالگویی نقد کرده است و نیز داستان یک روح نوشته «سیروس شمیسا» که با استفاده از کهنالگوهای روانشناختی به تحلیل متن بوف کور هدایت پرداخته است.
۲-۲-۵٫ انواع کهنالگوها
کهنالگوها دامنه وسیعی از اشکال و صور را شامل میشوند. «در حالیکه در بیان تعداد کهنالگوها هیچ محدویت نظری وجود ندارد، ولی به لحاظ عملی صحبت در مورد بعضی از آنها مهمتر است»(پالمر، ۱۳۸۸: ۱۷۱). علاوه بر مواردی که یونگ برای تحلیل سیر شخصیت فرد که به فرآیند فردیت مشهور است، به کار میگرفت از جمله سایه، من، آنیما و آنیموس و… دستهای دیگر از کهنالگوها در نقد اسطورهای کاربرد دارد که در بررسی اساطیر و سایر متون ادبی به کار برده میشود و شامل کهنالگوهای باروری، آفرینش، قهرمان، سفر قهرمان و نجات است.همچنین نمادهای هندسی، گیاهان و درختان، سنگها و… نیز در بررسی کهنالگویی متون کاربرد دارند.
یادداشتهای فصل دوم
در دارابنامه و قهرماننامه با نام «ابوطاهرابن محمّد ابن حسن ابن علی ابن موسی»؛ در قران حبشی و تاریخ اسکندری «ابوطاهر ابن حسن ابن علی ابن موسی»؛ در اسکندرنامه و ابومسلم نامه و یک داستان بی عنوان دیگر با نام «ابوطاهر ابن حسین ابن علی ابن موسی»؛ در مسیب نامه، «ابوطاهر ابن اسماعیل ابن موسی»؛ در جنگنامه محمّد حنفیه، «ابوطاهر ابن علی ابن اسماعیل ابن موسی»؛ در جنگنامه امام زین العابدین یا محمّد حنفیه (مختار نامه) «ابوطاهر حسن ابن علی ابن موسی ابن اسماعیل» و در نهایت در مقتل حسینی تنها با نام ابوطاهر از او یاد شده است(نک: اسماعیلی، ۱۳۸۰: ۸۲).
طرطوسِ سوریه در فرهنگها و لغتنامهها از جمله دهخدا و معین، طرسوس نیز خوانده شده است و بنابراین طرسوس نام دو شهر است با دو موقعیت جغرافیایی متفاوت.
علاوه بر طرسوس/توس شهرهایی چون سوس/توس؛ کرخ/بلخ و نظایر آنها با یکدیگر تشابه لفظی داشتند.
ابومسلمنامه یکبار به کوشش «اقبال یغمایی» و بار دیگر به کوشش حسین اسماعیلی به چاپ رسیده است.
دارابنامه منثور است نه منظوم. با توجه به توصیفاتی که مول از ظاهر و محتوای دارابنامه داشته است چنین به نظر میرسد که او کتاب را دیده و مطالعه کرده است. با این حال مشخص نیست به چه علت او دارابنامه را منظوم شمرده است.
در روایات آخر زمان ، مردی که قبل از موعود پیدا میشود دجّال نام دارد که از لحاظ ظاهری با سیلکوپها شباهت دارد و همانند آنها یک چشم دارد(نک: فروزانفر، ۱۳۷۹: ۱۷۲). اگر طرسوسی با اودیسه آشنایی نداشته است، بعید نیست این مردمان یک چشم را با توجه به روایات متعدد در مورد دجّال ساخته باشد به ویژه آنکه در بخشی از ابومسلمنامه، از دجّال و خر او یاد میشود(نک: طرسوسی، ۱۳۸۰: ۳۳۵- ۳۳۷)
از دیگر شباهتهای دو کتاب، پری دریایی در دارابنامه و سیرنهای ادیسه است که نیمی از بدنشان ماهی بود. یکی دیگر از شباهتهای این دو، گرفتاری زنان نزدیک به قهرمان اصلی، در غیاب اوست. پنلوپه همسر اودیسئوس مدتها با خواستگارانی که خواهان ازدواج او هستند درگیر است و زندگی بر او سخت میشود و همه اموالش را از دست میدهد. در داراب نامه نیز همای، مادر داراب، با حمله قیصر و خیانت اطرافیانش، پادشاهیاش به خطر میافتد و داراب همانند اودیسئوس در لحظهای سرنوشتساز به کمک او میآید و او را نجات میدهد. غرق شدن کشتیهای اودیسئوس و داراب و برساحل افتادن این دو به تنهایی و کمک دیگران به آنها در هردو کتاب بارها اتفاق میافتد.
اسامی در دارابنامه طرسوسی را میتوان به سه دسته تقسیم کرد بخشی از این اسامی، اسامی خاص تاریخی یا افسانهای هستند که بدون تغییر آمدهاند از جمله: داراب، اسکندر، افلاطون؛ بخشی دیگر اگرچه هویّت تاریخی دارند اما با تغییراتی همراه هستند از جمله: فیلقوس که تلفظی از فیلیپ و یا مهابیل که در دارابنامه فرزند شیث پسر آدم است، در تورات «مهللئیل» پسر قینان پسر شیث پسر آدم است. بخش سوم اسامی که کم هم نیستند، اسامی ناآشنایی است که از لحاظ تاریخی وجود خارجی ندارند و یا در کتابهای دیگر نامی از آنها برده نشده است؛ علاوه بر مجهول بودن اشخاص، صفا بسیاری از این اسامی را موهوم میداند و عقیده دارد ساخته ذهن طرسوسی هستند و در فارسی یا زبانهای دیگر چنین اسامیای وجود ندارد(نک: مقدمه دارابنامه).
بخشِ ازدواج بهمن با همای دختر سام چارش در داراب نامه را الحاقی دانستهاند(امیدسالار، ۱۳۸۸: ۱۱۵).
زیگموند فروید(Sigmund freud) عصب شناس اتریشی که پدر علم روانشناسی است. او عقده ادیپ، تداعی آزاد و تقسیم بندیهای ذهن را وارد روانشناسی کرد(نک: پالمر، ۱۳۸۸: ۱۷- ۱۹)
کارل گوستاو یونگ(carl gustav yung) روانشناس شهیر سوئیسی، در کنار فروید از پایهگذاران روانشناسی محسوب میشود. روش او در روانشناسی، به روانشناسی تحلیلی(analytic pcychology) موسوم است و بحث کهنالگوها بخشی از روانشناسی تحلیلی او را تشکیل میدهد(همانجا: ۱۳۱- ۱۳۲).
جان لاک( (John lock1632 – ۱۷۰۴ م فیلسوف انگلیسی پدر لیبرالیسم کلاسیک.
ژان باتیست لامارک(jean baptiste lamark) زیست شناس فرانسوی که صفات اکتسابی را ارثی و قابل انتقال میدانست.
ادوارد تایلور(Edward taylor ) 1832- 1917م پژوهشگرِ زمینههای فرهنگی وانسانشناسی(عباسلو، ۱۳۹۱: ۸۶).
جیمز فریزر(James George Frazar ) انسانشناس اسکاتلندی که آراء او در باب انسانشناسی، ادیان، فرهنگهای بدوی و… شهرت دارد. کتاب «شاخه زرین» از ۱۲ پژوهش مجزا تشکیل شده است که بعدها این پژوهشها خلاصه شده و در قالب کتابی واحد مجدداً انتشار یافت(روتون، ۱۳۸۷: ۱۱۵).
لوسین لوی برول(Lucien levy bruhl) فیلسوف و انسانشناس فرانسوی. وی به خاطر پژوهشهایی در زمینه «ذهنیت ابتدایی» مشهور است(همانجا: ۱۱۶).
لیبدو(libido): غریزه شهوانی.
ایمی موبادکین(maudbodkin )، محقق و منتقد انگلیسی. او در زمینه آثار کلاسیک ادبیات انگلیسی آثاری را نگاشته است(عباسلو، ۱۳۹۱: ۸۸).
اتو رنک(Ottto Rank) نویسنده و منتقد معاصر امریکایی(روتون، ۱۳۸۷: ۱۱۴).
نورتروپ فرای(Northrop frye) فیلسوف و اسطورهشناس کانادایی که تئوریزه شدن نقدکهنالگویی را مدیون او میدانند(عباسلو، ۱۳۹۱: ۸۸- ۸۹).
برخی از منتقدین بین نقد اسطورهای و نقد کهنالگویی تفاوتهایی قائل هستند و نقد اسطورهای را عامتر از نقد کهنالگویی میدانند که زیرمجموعههایی چون نقد یونگی و نقد کهنالگویی را شامل میشود(نک: قائمی، ۱۳۸۹: ۳۷- ۳۸).
فصل سوم:
کهنالگوها در دارابنامه
۳-۱٫کهنالگوی آفرینش

این را هم حتما بخوانید :   فایل دانشگاهی - بررسی سرمایه اجتماعی درون برون گروهی در فضای مجازی با ...

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است
Tags: