طرسوسی در دارابنامه، بارها هدف اسکندر از سفر را تبلیغ اسلام میداند و این امر ناشی از خلط زمان و مکان در روایات اینگونه است. «اسکندر بفرمود تا بزرگان شارستان را بخواندند و دین اسلام بر ایشان عرضه کردند»(طرسوسی، ۱۳۵۶: ج۲/۳۵۶) . در نامه بوراندخت به اسکندر آمده است: «این طریق که تو میورزی و خلق را به خدای عزوجل میخوانی و از اهرمن پرستی به راه راست میآری و هرکه به خدای عزوجل نگرود او را قهر کنی و بتخانهها ویران سازی و بتان را از بتخانهها بیرون اندازی در هندوستان…»(همانجا: ۹۶). که این اعمال کاملاً با حمله محمود به هند و بهویژه فتح سومنات، مشابهت دارد و با توجه به نزدیکی زمان * با دوره غزنوی، اگر این بخشها را برگرفته از زندگی سلطان محمود بدانیم پذیرفتنی خواهد بود.
۲- ۱- ۵- ۵٫ خلاصه دارابنامه طرسوسی
پس از مرگ رستم، بهمن از خانواده او انتقام سختی میگیرد و با رودابه و زال رفتار ناهنجاری دارد. سپس از سیستان بیرون میرود و پس از مبارزه با همای، دختر سام چارش۸ مصری و شکست دادنش، با او ازدواج میکند. بهمن در جنگ با اژدها مغلوب میشود و توسط اژدها بلعیده میشود و همای بر تخت مینشیند۹٫ در روایت دوم که مطابق شاهنامه است؛ بهمن با همای، دختر خود، ازدواج میکند و میمیرد. همای بارداریش را پنهان میکند و جانشین پدر میشود و پس از به دنیا آمدن داراب، او را به دایه میسپارد و پس از شش ماه دستور میدهد داراب را با مقداری جواهر، در صندوقی بگذارند و در فرات بیاندازند و مأموران اجرای این کار را میکشد و اثری از کار خود باقی نمیگذارد. گازری صندوق را مییابد و داراب را به فرزندی قبول میکند. داراب به پیشه گازر اشتیاقی نشان نمیدهد و به اسبسواری و مبارزه علاقهمند میشود. با کشته شدن غلام گازر به دست داراب و شکایت از او، داراب به نزد حاکم شهر به نام مردو برده میشود و مردو با دیدن قدرت بدنی داراب و فهمیدن گذشته او، خود را پدر او معرفی میکند. در سیزده سالگیِ داراب، همای از مردو خراج سالیانه را میخواهد اما فرستادگان او به دست داراب کشته میشوند. پس از طی ماجراهایی، همای با داراب روبرو میشود و در همان نگاه اوّل، بر او مهر میآورد. پس از کشته شدن مردو و دستگیری داراب، همای و داراب خوابی مشترک میبینند و متوجّه رابطه مادر و فرزندی خود میشوند. امّا چون داراب، سردار همای را کشته است و خویشاوندان او خواهان قصاص هستند، داراب مجبور به ترک ایران میشود.
در عمان، با پسران قنطرش، پادشاه عمان مواجه میشود و پس از مشاجرهای آنان را میکشد و قنطرش او را تعقیب میکند. داراب بسیاری از پهلوانان بنام او را میکشد و در پی طوفانی شدن دریا، سوار بر تختهسنگی، به کشتی کموز برادر قنطرش میرسد و او داراب را نزد قنطرش میآورد. غلامی ایرانی داراب را آزاد میکند و در جنگ بین داراب و قنطرش، کموز از داراب حمایت میکند و هر دو برادر کشته میشوند. همسر قنطرش، شاهزادهای یونانی به نام طمروسیه است که دل به داراب میبندد و با او فرار میکند و تلاش خواهرزادهها و برادر شوهرش برای بازگردان او به نتیجهای نمیرسد و همگی در مبارزه با داراب و یا در اثر حوادث دیگر کشته میشوند. این دو در جزایر متعدد با عجایب زیادی روبرو میشوند. سرانجام با مهراسب پارسی آشنا میشوند و او به آنان کمک میکند تا از دست تعقیبکنندگان فرار کنند. داراب در جنگی از آنها جدا میافتد و طمروسیه به دست بردهفروشی به نام شاپور میافتد و قایق مهراسب هم در دریا سرگردان میشود و قایق داراب به جزیره عروس که سالی تنها چهل روز آفتاب در آن میتابد، میرسد. با حمله زنگیان، داراب به لکناد، شاه جزیره عروس، کمک میکند تا بر آنها پیروز شود و در عوض لکناد، دخترش زنکلیسا را به اومیدهد و او را بر جای خود مینشاند و داراب شاه میشود.
پس از هفت سال سرگردانی، مهراسب طمروسیه را پیدا میکند و به همراه او از دست شاپور میگریزد. شاپور به دنبال آنان میرود و طمروسیه او را میکشد. پس از فرار از جزیره میمونها، در جزیرهای، مهراسب با یک پری دریایی ازدواج میکند و صاحب دو فرزند میشود. همسر سابق پری، طمروسیه را میرباید و به جزیره غولها میاندازد. مهراسب پس از جدایی از پری دریایی، به جزیره ملکوت با مردمانی یک چشم میرسد و طبق پیشگوی منجم آنجا، مهراسب با همسر شاه درگذشته آنجا ازدواج میکند و شاه میشود. با خیانت همسرش که خواهر زن داراب است، به زندان میافتد امّا زن بر اثر نیش مار میمیرد و لکناد برای انتقام از مهراسب، او را در صندوقی در وسط دریا قرار میدهد و دو نفر نگهبان بر او میگمارد تا به او غذا دهند. در همان زمان، داراب در جزیره ملکوت بر تخت مینشیند.
طمروسیه در جزیرهای که در آن گرفتار شده است، پریای را نجات میدهد و والدین او در عوض، طمروسیه را به جزیره دیگری میبرند و در آنجا، او با کشتیهای زنکلسیا مواجه میشود که به سوی جزیره ملکوت میروند. زنکلیسا پس از پی بردن به هویّت او، دستور میدهد وی را به دریا بیاندازند. ملاحی او را نجات میدهد و با کمک آشپز، او را فراری میدهد و طمروسیه به دست بردهفروشی پارسا به نام هرنقالیس میافتد. داراب در نزدیکی جزیره خطرش، محّل حکمرانی فصطلیقون پدر طمروسیه، در حال مبارزه و فتح جزایر است، هنگامی که بردهفروش ماجرای هریک از کنیزان را میشنود معلوم میشود یکی از کنیزان عذرا معشوق وامق است. هرنقالیس قول میدهد او را به وامق برساند. دو کنیز دیگر، همسران ملاح و آشپز و یکی دیگر از آنها، زنکلیسا همسر داراب است که بر اثر طوفان، کشتیاش غرق شده و گرفتار شده است. بردهفروش نیز خال طمروسیه است که به جستجوی او در مناطق مختلف سرگردان است. هرنقالیس از زنکلیسا عهد میگیرد به آنها خیانت نکند در مقابل، او نیز زنکلیسا را نزد پدرش ببرد. امّا زنکلیسا به عهد وفا نمیکند و هرنقالیس و بقیّه از دست او و لکناد فرار میکنند و پس از طی ماجراهایی به داراب میرسند و طمروسیه برای کمک به داراب در فتح قلعه پدرش، با لباس فرستادگان وارد آنجا میشود و زندانی میگردد. فصطلیقون سهواً به دست وزیرش، عبقرهود کشته میشود و پس از حوادث بسیار، وزیر دستگیر میشود و داراب بر تخت مینشیند و با طمروسیه ازدواج میکند. هنگامی که طمروسیه هشت ماهه باردار است، زنکلیسا به خطرش میرسد و در نبود داراب، طمروسیه را در کشتیاش میکشد. داراب در دریا، کشتی حامل جسد طمروسیه را میبیند و نوزادش را زنده مییابد و چون آن را در آب یافته است همانند خود، او را داراب مینامد. خیانت زنکلیسا و لکناد در مرگ طمروسیه آشکار میشود و آنها در جریان فرارشان به وسیله ماری گزیده میشوند و میمیرند. داراب صندوق مهراسب را مییابد و او را معالجه میکند.
داراب متعاقب خوابی که میبیند، تصمیم میگیرد که به ایران بازگردد. پس مهراسب را بر ملکوت و هرنقالیس را بر خطرش حاکم میکند و با افراد و جواهرات بسیاری برمیگردد. در عمان چون شکر خدای را به جای نمیآورد، طوفان درمیگیرد و جز داراب و خانوادهاش، همگی غرق میشوند. در آنجا گازر را میبیند که به دستور همای در پی داراب میگردد و از طریق او میفهمد، قیصر به ایران حمله کرده و سپاه همای را شکست داده است. داراب پس از سختیهای بسیار، قیصر را شکست میدهد و بر تخت شاهی ایران مینشیند، امّا با همدستی اعراب و رومیان باز جنگ دیگری درمیگیرد و رهبر اعراب کشته میشود و رومیان شکست میخورند و مقرر میشود علاوه بر خراج سالیانه، ناهید دختر فلیقون، قیصر روم، به ازدواج داراب درآید. یک روز پس از ازدواج داراب، ناهید را به دلیل بوی بد دهان، باز میفرستد.
ناهید پس از آگاهی از بارداریش، با کمک مادرش این راز را پنهان میدارد و بعد از زایمان، کودک(اسکندر) را در چادری نزدیک صومعه ارسطاطالیس میگذارد. تا مدتی، بز پیرزنی به او شیر میدهد و شیری از او مراقبت میکند. پیرزن بعد از چندی کودک را مییابد و به سفارش ارسطاطالیس او را بزرگ میکند. از چهارسالگی تحت آموزش ارسطاطالیس، اسکندر با علوم متعدد آشنا میشود و پس به جهت هوش بسیار به خدمت فلیقون درمیآید. ناهید نیز با شاه بربر ازدواج میکند. پس از مرگ داراب، دارا بر جای اومینشیند.
فلیقون به رابطه دخترش و اسکندر مشکوک میشود و دختر را میکشد و اسکندر با پیرزن فرار میکند و به قنواط، قلمرو پادشاهی فیروز شاه، همسر ناهید میآید و به خوابگزار مشهوری تبدیل میشود. خواب فیروزشاه را تعبیر و مرگ او را پیشبینی میکند. این امر باعث میشود تا به دستور او زندانی شود، امّا ناهید که اسکندر را با نشانههایی شناخته است، او را نجات میدهد. فیروز شاه ناهید را تنبیه میکند و ناهید با تدبیری از دست او رهایی مییابد و با اسکندر نزد فلیقون برمیگردد و ماجرای اسکندر را برایش بازگو مینماید و فلیقون او را جانشین خود میکند. این تصمیم بر پسرانش ناگوار میآید و ناهید و فلیقون را میکشند و در کشمکش بر سر جانشینی، تمام مدعیان، به دست همدیگر کشته میشوند و اسکندر برتخت مینشیند. فیروز شاه با لباس مبدّل نزد او میآید و اسکندر او را میشناسد و او را در دخمه ناهید و فلیقون به دار میآویزد.
به دارا خبر میدهند که اسکندر مدعی برادری با توست. او عصبانی میشود و خراج سالیانه ایران از روم را طلب میکند. با خودداری اسکندر از فرستادن باج، دارا به روم حمله میکند و سپاه دو طرف در کنار فرات به هم میرسند. در جنگ، ایرانیان شکست میخورند و دارا به وسیله جانوسیار و ماهیار زخمی میشود. اسکندر بر او افسوس میخورد و طبق قولی که به وی میدهد، قاتلانش را اعدام میکند و پس از ماتم بر دارا، جسدش را نزد دخترش روشنک میفرستد. روشنک دختر دارا به دلیل موی پشت لبش به بوراندخت مشهور است. او که زنی دلاور و پهلوان است، تصمیم به انتقام میگیرد و با لشکری به اسکندر حمله میکند و در چند جا او را شکست میدهد، امّا افراد زیادی را از دست میدهد و در مقابل پیشرویهای اسکندر در ایران، به شهر حلب حمله میکند و با حیله آنجا را به تصرف خود درمیآورد و اسکندر را مجبور به بازگشت میکند. او از این فرصت استفاده مینماید و به اصطخر برمیگردد و مادرش را به دلیل خیانت به دارا، به وضع ناهنجاری میکشد. او مدتی با هیئتی مردانه و با نام بهرام، در کنار اسکندر به سر میبرد.
پس از جنگ و گریزهای فراوان و به ستوه درآوردن اسکندر، سرانجام بوراندخت با اسکندر ازدواج میکند. چندی بعد اسکندر تصمیم به سفر میگیرد. بوراندخت را بر جای خود مینشاند و به طرف هندوستان حرکت میکند، اما جز اندکی، تمام افرادش را ازدست میدهد و از بوراندخت کمک میخواهد. بوراندخت با سپاهی انبوه به کمک او میآید و در جنگ با کیدآور و فور هندی رشادت زیادی از خود نشان میدهد و اسکندر با تکیه بر قدرت او، میتواند بر آنها چیره شود.پس از دیدن شگفتیهای هندوستان از جمله ماران جهنمی و قلعه اندهیره، در ادامه سفر به جزایر چهلگانه آدمخواران میرسند و با جنگهای متعدد و تلفات بسیار، آنان را نابود میکنند. سپس به زیارت خاک آدم میروند و جسد مهابیل فرزند شیث پسر آدم را، طبق وصیت او، در تابوتی میگذارند و با خود میبرند تا در بیتالمقدس دفن کنند( از این قسمت از داستان اسکندر را ذوالقرنین هم خطاب میکنند).
آنها قلعه ماهیخواران را با تدبیر تصرف میکنند و به سرزمین سلاهط روی میآورند. ساکنان آنجا زنانی هستند که با خوردن آب آنجا، خنثی شدهاند. رهبر آنان، جمهره دختر داراب و خواهر اسکندر است. پس از آشنا شدن جمهره با بوراندخت و آشکار شدن هویّت او، شاه جزیره سگساران او را میدزدد.
جزیره سگساران، محلّ سکونت گروهی است که به خاطر نفرین پیامبرشان، در قسمتی از شبانهروز، صورتشان به سگ تبدیل میشود و در بقیه موارد چون انسان هستند. این جزیره نیز به دست اسکندر میافتد و جمهره آزاد میشود و مردم آنجا با قبول اسلام، از حالت سگی بیرون میآیند.
پس از آن به سرزمین سباط میرسند که همگی زن هستند و اسکندر با حاکم آنجا ازدواج میکند و بقیه را به ازدواج سپاهیانش درمیآورد. جزیره ماران مقصد بعدی آنهاست. ماران را با افسونی مهار میکنند و مردمان آنجا را میکشند. گرداب بزرگی که بر اثر گودال عمیقی در کف دریا به وجود آمده است و کشتیها را به درون خود میکشد، اسکندر را به فکر میاندازد تا مردمان را از این محنت نجات دهد. پس با کمک دانایان حاضر در لشکر از جمله افلاطون، بقراط، کویلهون و… آنرا با مشقت بسیار میبندد. اسکندر در ادامه سفر با مردمانی با گوشهای بزرگ موسوم به گلیمگوشان، روبرو میشود و بین آنها جنگ سختی درمیگیرد و افراد زیادی از سپاهیان اسکندر کشته میشوند، امّا سرانجام گلیمگوشان تسلیم میشوند.
تاریکی چند روزه، مرغان غول پیکر و برخورد با زنگیان از حوادث بعدی این سفر طولانی است. در یکی از طوفانها بوراندخت گم میشود و اسکندر در پی او به جزایر متعددی میرود. تا اینکه او را در یکی دیگر از جزایر آدمخواران مییابد. همسر رئیس آدمخواران، او را میدزدد و به نزد پدرش در جزیره دیگر میبرد. اسکندر در لباس رسولان با چند نفر دیگر وارد قلعه آنها میشود و شاه را میکشد و حصار را میگیرد و سایرین را مطیع خود میسازد. در دیدار با پریان یمن، به درخواست آنها با دیوانی به رهبری مهکال، میجنگد و آنها را شکست میدهد و بسیاری را میکشد و تعداد دیگری را به بند میکشد و با خود میبرد تا در کارهای سخت از آنها استفاده کند. دیدار با میمونهایی با صورت انسان و حوادث بعد از آن، اسکندر را به جزیره جادوان و مبارزه با ابکر جادو وا میدارد. کیفیت این مبارزه تقریباً همان است که طرسوسی در مبارزه او با کیدآور در هندوستان، آن را بیان کرده است و در نهایت جنگ به نفع اسکندر به پایان میرسد و تعدادی از جادوگران اسیر را با خود به طرف مکّه میبرند. در بین راه به سرزمین یمن میرسند و حاکم آنجا، از در مسالمت درمیآید و اسکندر بعد از نه سال سفر دریایی به خشکی میرسد و راه مکّه را در پیش میگیرد و حاکم ظالم مکّه را برکنار میکند و یکی از فرزندان حضرت اسماعیل را برجای او میگمارد و بتها را میشکند. سپس به طرف بیتالمقدس میرودو تابوت مهابیل را در آنجا به خاک میسپارد. خبر شورش مکّه به او میرسد و بازمیگردد و آنجا را آرام میکند. پس از آن بوراندخت با لشکریانش به ایران برمیگردد و اسکندر با بقیّه سپاه و اعراب به سوی مصر حرکت میکند.ملک مصر با مهربانی او را میپذیرد و اسکندر بر روی نیل پلی احداث میکند.
اسکندر بعد از مصر به دو شهر دریایی میرسد که بر روی سر دو مار غولپیکر بنا شدهاند. به دستور او ماران را میکشند و پس از آن به جزیرهای با درختی عظیم میروند که جایگاه عنکبوتهای بزرگجثهای است که انسانها را شکار میکنند و بسیاری از سپاه او را میخورند. با تدبیر افلاطون آن درخت را آتش میزنند و از بین میبرند. کشتن دختر نافرمان قیروان که پدر و مادر خود را کشته است، کشتن دیو گاوخوار، از بین بردن دوالپایان، جنگ با مردمانی با چهره پرندگان، نبرد با گرگساران، دیدار با گلیم گوشان و… ماجراهای بعدی مسافرت اسکندر به سوی مغرب است. دیدن سیمرغ و مسافرت به درون دریا برای دیدن مردمان دریایی و سرگردانی او در دریا، حوادثی هستد که او قبل از دیدن قوم یأجوج و مأجوج با آنها مواجه میشود. پس از دیدن سختیهای مردم از دست این قوم، اسکندر سدی میسازد که تا زمان برون آمدن دجّال بر جای خواهد ماند.
اسکندر سپس با همراهی خضر و الیاس و تعدادی از لشکریانش به جستجوی آب حیات میرود و به کوه قاف میرسد و با فرشتگان بسیاری دیدار میکند، امّا نمیتواند به چشمه آب حیات برسد و الیاس و خضر که مقدّر است جاودان باشند به چشمه میرسند و حیاتی ابدی مییابند. اسکندر ناامیدانه از ظلمات بیرون میآید و به سفر خود ادامه میدهد و همچنان با عجایب دیگری روبرو میشود، تا اینکه به جسد مومیایی شاهی میرسد. جسد او را پند میدهد. یاد مرگ اسکندر را اندوهگین میسازد و به بیتالمقدس بازمیگردد و در راه بیمار میشود.وی پس از سه روز از دنیا میرود و او را در همانجا به خاک میسپارند. بوراندخت نیز پس از یک سال زاری در فراق اسکندر، جان به جان آفرین تسلیم میکند.
۲-۲- کهن الگو
در زنجیره علوم انسانی، رابطهای تنگاتنگ بین حلقههای مختلف آن وجود دارد و تغییر در هر یک بر سایر حلقهها اثرگذار است. به عنوان نمونه، تغییر در مفاهیم جامعهشناسی و یا ایجاد مفهومی جدید در این رشته، بر سایر رشتهها ازجمله ادبیات، حقوق، فلسفه و… تأثیر میگذارد. از رشتههای علوم انسانی که رابطهای درخور توجه با همدیگر دارند، ادبیات و روانشناسی است. بسیاری از اصطلاحات روانشناسی مستقیماً از ادبیات اخذ شدهاند از جمله اصطلاح معروفِ «عقده ادیپ» که اساس بسیاری از نظرات فروید است، از ادبیات وارد روانشناسی شده است. همچنین در ادبیات اصطلاحی چون «نقد آرکیتایپی» برگرفته از نظریات روانشناسی و معلول تغییرات بنیادین در روانشناسی است.
در قرن بیستم، روانشناسی با نظریات زیگموند فروید۱۰(۱۸۵۶ – ۱۹۳۹ م)، وارد مرحله جدیدی شد. او با تلاشهای مستمر خود توانست روانشناسی جدید را بنیان نهد. فروید با تقسیم ذهن به دو بخش «خودآگاه» و «ناخودآگاه»، انقلابی در روانشناسی به وجود آورد و پس از آن «با پذیرفتن خطر پیچیده ساختن مسائل، تقسیم دوگانه ذهن را به “هوشیار” و “ناهوشیار”، به تقسیم سهگانه بن[نهاد]، من و فرامن تبدیل کرد»(پالمر، ۱۳۸۸: ۳۳). « نهاد که کارگزارغرایز و اصل لذّت بود همراه بخش بزرگی از فرامن ـ به عنوان نماینده ارزشهای خانواده و اجتماع در روان ـ در سویه ناخودآگاه روان قرار گرفت و سرنوشت من هم این شد که در مقام کارگزار اصل واقعیّت میان بن و فرامنمیانجیگری کند»(یاوری ، ۱۳۷۴ :۲۲).
کارل گوستاو یونگ۱۱(۱۸۷۵ – ۱۹۶۱ م) از شاگردان زیگموند فروید، تقسیمبندیهای او، مبنی بر خودآگاه و ناخودآگاه روان را بسط داد. ناخودآگاه از دید یونگ «حاوی موارد فراموش شده و برداشتها و ادراکات متعالی است که برای رسیدن به حد آگاهی از انرژی ناچیزی برخوردارند و همین بخش در عین حال دربردارنده تمامی محتویات روانی است که با نگرش هشیارانه سازگار نیستند. عناصری که از لحاظ اخلاقی و فکری به نظر مقبول نمیآیند و به سبب سازگاری با آگاهی سرکوب میشوند. این بخش بیش و کم همان لایه سطحی ضمیر ناآگاه است که با آنچه فروید از ناآگاهی مراد میکند، همانند است»(مورنو، ۱۳۸۴: ۶).
یونگ ناخودآگاه را به دو دسته ناخودآگاه فردی و ناخوآگاه جمعی تقسیم کرد و درکنار ناخودآگاه فردی که تجربیات و احساسات واپس زده خودآگاه شخص هستند، به نوع دیگری از ناخودآگاهی در روان انسان پرداخت که نه حاصل تجربه شخص، بلکه نتیجه تجارب انسانهای قرون گذشته است و در روح و روان فرد ذخیره شدهاند. «ناهشیاری جمعی با توجه با این واقعیت که به تجربه شخصی، بستگی ندارد و نمیتواند به طور فردی کسب شود، از ناهشیاری شخصی متمایز میشود. به این ترتیب، با عمیقترین و گستردهترین قشر روان روبرو هستیم، مخزنی ازمواد ناهشیاری که هرگز به هشیاری نرسیدهاند»(پالمر، ۱۳۸۸: ۱۴۹).
یونگ براساس مطالعات گسترده و بررسی خوابها، رؤیاها، اساطیر و… دریافت که اگر خواب از لایههای عمیق روان سرچشمه گرفته باشد دربرگیرنده پیوندهای تصویری و بازنمودهای قابل مقایسهای است با آنچه که در اسطورههای خاص یک قوم یا اقوام بیگانه وجود دارد، بنابراین خواب نیز همانند اسطوره، باقیماندههای باستانی را در خود دارد(یونگ،۱۳۷۹: ۸۹ – ۹۰) و بین آنها تصاویر مشابهی تکرار میشوند، او این تصاویر مشترک را، آرکیتایپ(Achetype) نامید.
نظریه تجارب موروثی یونگ با نظر اندیشمندانی همانند «جان لاک۱۲» در تضاد بود. لاک معتقد بود «ذهن در لحظه تولّد لوحی است سفید، تجربه است که بر این لوح مینویسد و سرانجام ذهن را پر میکند»(برونو، ۱۳۷۰: ۲۱۵). بر خلاف این نظر، یونگ تأکید داشت که روان کودک هنگام تولد خالی از هر چیزی نیست و در ناخودآگاه او تجاربی انسانی که فردی نیستند و خصیصه عمومی و جهانشمول دارند، به یادگار مانده است. « انگارههای بنیادین دقیقاً، مانند رسوبات کف رودخانههاست که از حرکت آب به جا مانده است و همواره میتواند پس از مدّت زمانی نامشخص، باز با آب درآمیزد»(یونگ، ۱۳۷۹: ۵۹).
آرکیتایپ که در فارسی به کهنالگو، صور مثالی، صور ازلی، سنخهای باستانی و نمونههای ازلی ترجمه شده است(نک: کهنموییپور، ۱۳۸۱: ۵۸ ؛ داد، ۱۳۸۰: ۲۰۳ ؛ شمیسا، ۱۳۹۰: ۲۷۰)، اصطلاحی بود که یونگ برای «انگارههای بنیادین» یا ناخودآگاه جمعی به کار برد. آرکیتایپ کلمهای است یونانی و «بسیار قدیمی که اولین استعمال آن بر اساس فرهنگ اکسفورد در سال ۱۵۹۹م بود که نخست به عنوان اصطلاحی فنی یا غیر مصطلح در مردمشناسی، روانشناسی و نقد ادبی به کار گرفته شد و سپس وارد زبان محاوره شد»(گری، ۱۳۸۲: ۳۱). «در نقد ادبی اصطلاح کهنالگو به طرحهای روایی تکراری، الگوهای وقایع داستان، نوع شخصیتها، مضمونها و تصاویری دلالت میکند که در آثار مختلف ادبی قابل تشخیص است»(آبرامز، ۱۳۸۶: ۲۲).
آنچه یونگ از ناخودآگاه جمعی اراده میکند با غریزه شباهت بسیار دارد و همانند آن، تجربه و اکتساب فردی در آن راهی ندارد و به بخش ناخودآگاه ذهن تعلق دارد. غریزه به زمان قبل از تولد مرتبط است و در هر موجود زندهای اعم از پرندگان، حیوانات و انسانها یافت میشود و بقای زیستی آنها در پیروی از غرایزی چون یافتن غذا، تولیدمثل و… است. از این نظر، یونگ «نظریه کنار گذاشته شده لامارک۱۳ را در مورد به ارث رسیدن ویژگیهای اکتسابی، تأیید کرده است»(پالمر، ۱۳۸۸: ۱۵۰). یونگ در جایی از حدّ شباهت غریزه و کهن الگو فراتر رفته و آن دو را مترادف هم به کار برده است: «غریزه کشش جسمانی است که به وسیله حواس دریافت میشود. البته غرایز به وسیله خیالپردازیها هم بروز میکنند و اغلب به وسیله نمایههای نمادین، حضور خود را آشکار میسازند و من همین بروز غرایز را کهنالگو نامیدهام. منشأ آنها شناخته شده نیست، اما در تمامی ادوار و در همه جای دنیا به چشم میخورند»(یونگ، ۱۳۷۷ : ۹۶). با این حال بین غریزه و کهنالگو، باوجود شباهت بسیار، تفاوت است. علاوه بر آنکه کهنالگوها بر خلاف غرایز تنها به انسانها تعلق دارند، غرایز به الگوهای رفتاری برمیگردند، اما کهنالگوها به فهم و درک انسانها از محیط و جهان اطراف آنها مرتبط هستند.
۲-۲-۱٫ مفاهیم مرتبط با کهنالگو
از کهنالگو تعاریف متعددی شده است و به فراخور هر رشتهای تعاریف آن، با یکدیگر متفاوت است. «در روانشناسی آن را مدل و الگویی از شخص و شخصیت و رفتار فرد تلقی میکنند و در فلسفه با اشاره به مثل افلاطونی، کهنالگوها را همان مثلی میدانند که از اشیاء یا صورتهای اولیه در نظر گرفته میشوند»(عباسلو، ۱۳۹۱ : ۸۵). همچنین در تعریف کهنالگو گفته شده است: «مایهها و درونمایههای مشابهی را میتوان در میان اساطیر متعدد و متفاوتی پیدا کرد و همچنین تصاویری خاص که در اسطورههای مللی تکرار شده که از لحاظ زمانی و مکانی فاصله بسیار داشتهاند که این مایهها و درونمایهها و تصاویر معمولاً معنایی مشترک دارند یا دقیقتر بگوییم، معمولاً پاسخهای روانی قابل مقایسهای را برمیانگیزند و نقش فرهنگی مشابهی را بر عهده دارند، این مایهها و تصاویر را کهنالگو مینامند»(گرین، ۱۳۸۵: ۱۶۲).
این تعریف و سایر تعاریف از کهنالگو، گرچه ماهیّت آن را تا حدودی آشکار میکنند اما هیچکدام تعریفی مانع نیستند و با توجه به این تعاریف، کهنالگو با بعضی از مفاهیم ادبی و حتی زیستشناسی تداخل دارد. یکی از بحثها، رابطه غریزه به عنوان موضوعی در زیستشناسی، با کهنالگو است که پیشتر به آن اشاره شد.
اما در بخش ادبیات، این مقوله با اصطلاحاتی چون نماد(Symbol)، موتیف(Motif) و پروتوتایپ(Prototype) تداخل مفهومی دارد. این تداخل بیشتر به روشن نبودن مرزهای دقیق هریک از این مفاهیم و نیز تعاریف کلی و یا گسترده ارائه شده برای هر کدام از این اصطلاحات است. رابطه هر کدام از این اصطلاحات را با کهنالگو به صورت ذیل میتوان بیان کرد:
۲- ۲- ۱-۱٫کهنالگو و نماد
در بین اصطلاحات ادبی ، هیچ مبحثی به اندازه نماد با کهنالگو، رابطه نزدیک و تنگاتنگ ندارد به حدّی که در بسیاری از موارد این دو به جای هم بهکار برده میشوند. «معمولاً چیزی را که مظهر چیزی دیگر باشد، سمبل میخوانیم. ولی این تعریف بسیار گنگ است»(فروم، ۱۳۷۷: ۱۸). سمبل «نماد چیزی است که چیز دیگری را با شباهت یا تداعی (اغلب اندیشه یاکیفیت ) مینمایاند»(گری، ۱۳۸۲: ۳۲۱).
تعاریف دیگری از نماد وجود دارد که در یکی از موارد، چندین تعریف برای آن آورده شده است :
«چیزی که نماینده چیز دیگر است یا چیزی که بر چیز دیگری اشاره دارد، به علّت همبستگی، ارتباط ، قرارداد یا به طور اتّفاقی امّا نه از طریق شباهت عمدی، بهویژه علامتی مرئی برای چیزی غیرمرئی از قبیل یک مفهوم یا یک آیین، مثلاً شیر سمبل شجاعت است…یک علامت اختیاری یا قراردادی(مثل یک صفت، یک نمودار، یک علامت اختصاری) که در ارتباط با حوزه ویژهای از دانشها(مثل ریاضیات، فیزیک، شیمی، موسیقی، آواشناسی) برای نمایاندن اعمال، کمیّتها، فواصل، ظرفیت، جهت… به صورت نوشته یا نقش به کار میرود… یک شیء یا یک عمل که عقدهای سرکوفته را به واسطه تداعی ناآگاه مینمایند…یک عمل، صوت یا شیء مادی که واجد مفهوم فرهنگی است و استعداد برانگیختن یا تجسّم مادی دادن به یک احساس را داراست»(پورنامداریان، ۱۳۷۵: ۶).با توجه به این تعاریف مشخص میشود که تعریف نماد با توجه به رشته و موضوعات مختلف با هم متفاوت است و تعریف واحدی از آن، که مورد اجماع همه باشد و تمامی این موارد را دربرگیرد و در عین حال آن را از اصطلاحات دیگر کاملاً متمایز کند، وجود ندارد. این آشفتگی تعاریف به بحث نماد و کهنالگو نیز کشیده شده است.
دو نظریهپرداز بزرگ روانشناسی، یونگ و فروید، توجه ویژهای به نماد داشتند؛ زیرا در بررسی خوابها و اختلالات روانی بیماران، نمادها اهمیت بسیاری دارند. اما رویکرد این دو، به نماد متفاوت و جدا از هم است. فروید از نماد تفسیری حداقلی داشت و آن را درحد نشانه پایین میآورد. «نماد از دیدگاه فروید فقط نشانه جنسیت است… این امر موجب محدودیت میدان بسیار فراخ نماد در مکتب روانکاوی میشود»(دلاشو،۱۳۸۶ : ۱۲).
نقطه مقابل فروید، یونگ است که تک مفهومی بودن نمادها را رد میکند و مفهوم نماد را بسیارگستردهتر از آنچه فروید بهکار میبرد‌، در نظر میگیرد. «او بر اساس تعریف کلاسیک نماد، معتقد است که نماد چند پهلو، چند قطبی و مبهم است و بنابراین محصول علتی واحد نمیتواند بود، به بیان دیگر نماد به یک چیز خلاصه و تأویل نمیشود»(همانجا : ۱۸). او نمادهای مشترک جهانی و گاه نمادهای مشترک بین گروه کثیری از مردم را، برای کهنالگوها نمونه میآورد. از همینجاست که کهنالگو را « نمادهای جهانی » خواندهاند(گرین، ۱۳۸۵ : ۱۶۲).
در ادبیات نماد از جمله صور خیال است و «تصویری ناب امّا فارغ از هر تداعی آشنا یا ملموسی را میآفریند»(فتوحی، ۱۳۸۹: ۱۷۷). نماد به دو دسته شخصی و غیرشخصی تقسیم میشود. نمادهای غیرشخصی که کاربرد جهانی دارند و برای عده بسیاری معنای مشترکی را تداعی کنند، به دسته کهنالگوها اختصاص دارند. «با گذشت زمان نمادهای مختلف بر الگوی یک صورت نوعی منطبق میشوند»(ستاری، ۱۳۶۶: ۴۶۳) و میتوان گفت کهنالگو، زیرمجموعه نماد به شمار میآید و تفاوت آن با سایر گونههای نماد، خصیصه جهانشمولی آن است. با این حال، نمادهای جهانی همیشه کهنالگو محسوب نمیشوند و در اغلب موارد در آثار ادبی نماد به حساب میآیند از جمله نمادهای حیوانی، سنگها، رنگها و..، «منتقد محتاط تنها زمانی آنها را کهنالگو تفسیر میکند که کل متن اثر بهطور منطقی برداشت کهنالگویی را تأیید کند»(گرین، ۱۳۸۵ : ۱۶۵ ). بنابراین مبنای تمیز بین نماد جهانی و صورکهنالگویی، نه کلمه، بلکه اثر ادبی مورد نقد است و اختیار بین این دو بستگی به نگاه منتقد دارد.
۲-۲-۱-۲٫ موتیف و کهنالگو
موتیف، بنمایه، مایه اصلی یا «درونمایه، شخصیت یا الگوی معیّنی است که به صور گوناگون در ادبیات و هنر تکرار میشود. در بسیاری از قصههای عامیانه، بنمایه دختر زشتی است که به شاهزاده خانمی زیبا تبدیل میشود… همچنین به عنصری تکراری در یک اثر ادبی گفته میشود»(داد، ۱۳۸۰ :۵۰).
موتیف با اصطلاحاتی چون درونمایه و تُپُس(topos) و کهنالگو رابطه نزدیکی دارد و در مواردی تمایز بین آنها به آسانی صورت نمیگیرد. از جمله موتیف و درونمایه که اگرچه درونمایه عامتر و ذهنیتر از موتیف است ، جدا کردن این دو اغلب ساده نیست . همچنین تپس و موتیف را در بیشتر مواقع معادل هم فرض میکنند. تپسها «شخصیت ها و موقعیت های ثابت و قالبی که پیوسته در ادبیات یک کشور یا حتی جهان تکرار میشوند»(سبزیان، ۱۳۸۸ : ۴۹۲) هستند. با این تعریف، قسمت اول تعریف سیما داد از موتیف که در بالا ذکر شد، در باب تپس صادق است که همانند بسیاری از فرهنگها این دو را مترادف و معادل هم فرض کرده است. «در واقع تپسها در اولّین کاربرد موتیف بودهاند که در نتیجه تکرار و تقلیدی به دور از نوآوری و آشناییزدایی، عادی و کلیشه شدهاند. در موتیف خلاقیّت نمود بیشتری دارد. شخصیتهای قالبی عاقل دیوانهنما، نامادری شرور…و درونمایههای مکرر دم را غنیمت دانستن…نمونههایی از تپس هستند»(تقوی، ۱۳۸۸ :۱۵).
ارتباط و آمیختگی مصادیق موتیف و کهنالگو به معادل هم گرفتن موتیف و تپس برمیگردد. البته چه موارد ذکر شده را موتیف بدانیم و چه آنها را در چارچوب تپس قرار دهیم، در تشابه و تداخل مصادیق آنها با کهنالگو شکی نیست. در کهنالگو نیز با تکرار روبرو هستیم همان موضوعی که در تپس و موتیف نیز مشخصه اصلی است. همچنین شخصیتهای قالبی با کهنالگوهای روانشناسی برابری میکنند و نقش مشابهی را بازی میکنند.
برای تمایز کهنالگو از موتیف و تپس میتوان گفت «آن تصویر و درونمایهای که از ناخودآگاه جمعی بشری مایه میگیرد و در همه جوامع و ملل و فرهنگها بهطور مساوی وجود دارد کهنالگو را میسازد و آنچه در ناخوآگاه قومی ـ اجتماعی یا ناخودآگاه فردی ریشه دارد موتیف است. بنابراین کهنالگو هم عامتر و هم دائمیتر از موتیف است»(همانجا : ۱۸) . با این تفسیر، شخصیتهایی چون نامادری نامهربان و… که در فرهنگهای مختلف وجود دارند در دسته کهنالگو قرار میگیرند.

این را هم حتما بخوانید :   دسترسی به منابع مقالات :بررسی سرمایه اجتماعی درون برون گروهی در فضای مجازی با تاکید ...

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.
Tags: