«نیروی حیاتی نماد از تجربه‌های شخصی و داده‌های ناخودآگاه شاعر نشأت می‌گیرد. صورت نماد نوعی هم‌زادی با امر نامرئی دارد. این نیرو خواننده را به واکنش بر‌می‌انگیزد و فرایند خواندن متن را زنده و پویا می‌کند. نماد‌های شخصی و ابداعی که حامل تجربه‌ی معنوی و روحی قوی باشند، بسیار مؤثر و زنده‌اند. شعر قرن ششم و هفتم دوران شکوفایی نماد‌های پر قدرت و پویا‌ی عرفانی است» (همان: ۱۹۵ ).

 

۲-۱-۵-۳)زبان

 

شاید اساسی‌ترین وظیفه‌ی زبان، برقراری ارتباط میان اعضا‌ی جامعه باشد ، امّا زبان توان‌مندی های دیگری نیز دارد که به آن کارکرد‌های متفاوتی می‌دهد. از جمله‌ی این کارکرد‌ها، نقش هنری یا زیبایی‌آفرینی زبان است که وقتی بروز می‌یابد که ذهن خواننده به نوعی زایش درونی و فکری می‌رسد. این زایش هنری با ناخود‌آگاهی و لحظات ناب کشف و شهود همراه است و تولّد عاطفه و احساسی را ممکن می‌سازد که از درون شاعر تراوش کرده و حاصل تجربه‌های شهودی اوست (جهانتیغ، ۱۱:۱۳۸۰). «شعر حادثه‌ای است که در زبان روی می‌دهد و در حقیقت، گوینده‌ی شعر، با شعر خود، عملی در زبان انجام می‌دهد که خواننده، میان زبان شعری او و زبان روزمرّه و عادی، تمایزی احساس می‌کند» ( شفیعی کدکنی، ۱۳۷۰ : ۳ ).
مطالعه‌ی زبان شعر، مهم‌ترین نکته در نظریه‌های مدرن است و در همین راستاست که شگرد‌‌های زبانی، اهمیت می‌یابد «شگرد‌های زبانی، عبارت است از بازی با زبان» ( احمدی، ۱۳۷۰ : ۵۹ ). که بازی با زبان، خود در دو محور هم‌نشینی و جانشینی رخ می‌دهد (علوی مقدم، ۱۳۷۷: ۱۷۲).
می‌گویند: «زبان تجسّد حرکات روح است»؛ بدین گونه زبان هر شاعری، تصویر بیرونی هیجان‌های درونی اوست ( شفیعی کدکنی، ۱۳۸۷ : ۱۰۲). و به قول اسپیتزر[۷] «زبان چیزی جز تبلور بیرونی پیکره‌ی درونی نیست» ( غیاثی، ۱۳۶۸ : ۴۱ ).
در مطالعه‌ی زبان شعر، چگونگی کاربرد و چینش واژگان مورد توجه است؛ «یکی از شرایط مهم ارتباط با متن و هرگونه دریافت از یک اثر ادبی، وابسته به شناختی است که خواننده نسبت به اجزا و سازه‌های کوچک‌تر متن از قبیل « واژه» دارد. شناخت واژه مهم‌ترین نقش را در شناخت و تفسیر متن دارد؛ زیرا واژگان اندوخته در ذهن شاعر است که هر کدام بر شی یا مفهومی که شاعر نسبت به آن آشنایی دارد، دلالت می‌کند» ( عمران پور، ۱۳۸۶ : ۱۵۵).
یک خیال عمده یا یک جذبه‌ی بزرگ را یک لفظ تنها می‌تواند مجسّم ساخته از نظرما بگذراند. یک نفر نقّاش ماهر و زبر‌دست منظری که از خشم و غضب، قهر و سطوت، شأن و عظمت می‌تواند به وسیله‌ی یک تابلو‌ی نقّاشی نشان دهد، شاعر با یک لفظ تنها همان اثر را می‌تواند پدید آورد( شبلی نعمانی، ۱۳۶۸ : ۵۸-۵۹).
ویکتور هوگو[۸]، پیشوای رمانتیسم می گفت: «آخر شعر کلمه است و کلمه خدا است» (غیاثی، ۱۳۶۸ : ۱۵۰).
هر شاعری بنا به دلایل مختلف و یا تحت شرایط متفاوت، از واژگان خاصی بهره می‌برد. به عبارت دیگر، دارای دایره‌ی واژگانی مخصوص به خود است واین امر می‌تواند محصول دلایل مختلفی باشد؛ «عوامل مؤثر در گزینش واژگان شعر، فراوان و متنوع است که برخی از آن ها عبارتند از: اوضاع سیاسی و اجتماعی، سنّت و میراث ادبی، مخاطبان شعر و شخصیت فردی شاعر»(پورنامداریان، ۱۳۸۰ : ۳۴).
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
«شاعر به صورت الفاظ بی‌اعتنا نیست. هر کلمه‌ای نزد او چهره‌ای دارد؛ درست مانند چهره‌ی مردمان. یکی سرد و خشک، یکی گیرنده و دل‌نشین. این یکی نرم و دل‌آویز و آن دیگری تند و خشم‌انگیز. در نظر شاعر، کلمات جان دارند و با هم مهر و کین می‌ورزند. مجمع بعضی هم لطف و آرامش است و اجتماع بعضی دیگر سراسر ستیز و پرخاش. شاعر با این وجود‌های زنده سرکار دارد. خوی و چهره‌ی هریک را خوب می‌شناسد. یکی را می‌خواند، یکی را می‌راند، این را با آن آشتی می‌دهد، آن را از این جدا می‌کند، به تدبیرو افسون از این پراکندگان گروهی می‌سازد که همدل و هماهنگ به فرمان او روان می‌شوند تا دل و جان شنونده را به کمند بیارند و او را به آن جا ببرند که شاعر خواسته است» (خانلری، ۱۳۴۵ : ۱۸۴). بنابراین نوع رفتار شاعر با واژه یا واژگانی خاص و بسامد این واژگان در اثر، می‌تواند ما را به نتایج تعیین‌کننده‌ای درباره‌ی صاحب آن اثر برساند. روان شناسان معتقدند از روی تنوع و بسامد یک واژه می‌توان گرایش‌های فکری، عاطفی، اجتماعی و سیاسی نویسنده را تشخیص داد. هم چنان که به عقیده‌ی فروید[۹] « راز هر بیماری روانی را از کاریرد بیش از اندازه‌ی پاره‌ای از واژه‌ها، که حکایت گر وسوسه‌ی او است، می‌توان دریافت» (غیاثی، ۱۳۶۸ : ۳۹). بنابراین برای رسیدن به مفهوم حرکت در زبان شعر، می‌بایست به واژگان به کار گرفته شده از سوی شاعر از آن جمله: الف) واژگان نشاط‌آور، ب) واژگان حرکت‌آفرین، ت) صفات پرحرکت، ث) افعال حرکتی، ج) افعال امر و مضارع، چ) واژگان طبیعت، ح) استفاده از رنگ‌ها، خ) نوع برخورد با ضمایر، د) ترکیب سازی‌ها،ذ)اسم صوت و … و میزان حضور آن‌ ها در اثر توجه کرد(روحانی و عنایتی قادیکلایی،۱۳۹۱: ۵۲-۵۶).

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت fotka.ir مراجعه نمایید.

 

 

۲-۱-۵-۴) موسیقی

 

«شوپنهاور[۱۰] نخستین کسی بود که گفت همه‌ی هنرها می‌خواهند به مرحله‌ی موسیقی برسند» (رید، ۱۳۷۱ : ۱).
فیثاغورث حکیم و افلاطون فیلسوف شهیر یونانی گفته‌اند که تأثیر موسیقی و نغمات موزون در انسان از آن جهت است که یادگار‌های خوش موزون حرکات آسمان را که در عالم ذرّ و عالم قبل از تولد می‌شنیده و به آن معتاد بوده‌ایم در روح ما برمی‌انگیزاند؛ به این معنی که قبل از آن که روح ما از خداوند جدا شود نغمات آسمانی را می‌شنیده و به آن مأنوس بوده است و موسیقی به واسطه‌ی آن که یادگار‌های گذشته را بیدار می‌کند مارا به وجد می‌آورد (حقیقت،۱۳۸۴: ۱۰۸۹).
اگر نگوییم موسیقی خصیصه‌ی ذاتی شعر است، می‌توانیم معتقد باشیم که لازمه‌ی طبیعت آن است(علی پور،۵۱:۱۳۷۸). به عقیده‌ی شفیعی کدکنی: «شعر چیزی نیست جز به موسیقی رساندن کلام» (شفیعی کدکنی، ۱۳۷۰ : ۲۹۴).
خانلری در مقایسه‌ی شعر و موسیقی می‌گوید: «غرض هر دو ایجاد حالتی است نه اثبات امری، یا تصویر منظری خارجی با قطع نظر از تأثری که ممکن است در بیننده پدید بیاورد. مایه‌ی کار نیز در هر دو صوت است. یک جا صوت‌های موسیقی که به حسب نسبت زیر و بمی نغمه را و به حسب وقوع در زمان‌های متساوی ضرب و وزن را ایجاد می‌کند. جای دیگر صوت‌های ملفوظ که ترتیب آن‌ ها به حسب دلالت، صورت‌های گوناگون به ذهن القا می‌کند، و تنظیم آن صوت‌ها به حسب آهنگو وزن، نشاط و شوقی در شنونده بر می‌انگیزد که صورت‌های ذهنی را جان و جنبشی می‌بخشد و از آن حالتی در نفس پدید می‌آید. شیوه‌ی کار نیز در این دو هنر، اگر چه یکی نیست، شبیه است؛ زیرا که به خلاف نثر، در هیچ یک از این دو، ترتیب و توالی مقدمات برای حصول نتیجه لازم نیست؛ بلکه جنبش و نشاطی لازم است. پس شعر اگرچه با نثر هم‌مایه است، با موسیقی خویشی نزدیک‌تری دارد» (خانلری، ۱۳۴۵ : ۱۷۳-۱۷۴).
شفیعی کدکنی در بحث از موسیقی شعر، به چهار نوع موسیقی قائل است: موسیقی بیرونی، موسیقی کناری، موسیقی درونی و موسیقی معنوی (شفیعی کدکنی، ۱۳۷۰ : ۳۹۱-۳۹۳).

 

۲-۱-۵-۴-۱) موسیقی بیرونی

 

موسیقی بیرونی به همان وزن عروضی اطلاق می‌شود و وزن، مهم‌ترین عامل و مؤثر‌ترین نیرو در تهییج عواطف است. اکثر نظریه پردازان، وزن را جزو ماهیّت و ذات شعر می‌دانند. ناتل خانلری وزن را تناسب حاصل از ادراک و حدتی میان اجزای متعدد می‌داند که در زمان واقع می‌شود (خانلری، ۱۳۵۴ : ۲۴).
از میان دو نوع وزن جویباری و خیزابی، وزنی که تحرّک و پویایی در آن محسوس‌تر است «وزن خیزابی» است. «اوزان خیزابی، وزن‌های تند و محرکی هستند که در مقاطعی خاص، نوعی نیاز بهتکرار را در ذهن شنونده ایجاد می‌کنند و غالباٌ از رکن‌های سالم و یا سالم و مزاحفی تشکیل شده‌اند که حالت «ترجیع» و «دور» در آنها محسوس است و اوزان جویباری، اوزانی هستند که باهمه‌ی زلالی و زیبایی و مطبوع بودن، شوق به تکرار در ساختمان آن‌ ها احساس نمی‌شود و در ساختار عروض افاعیل نیز در آن‌ ها به گونه‌ای است که رکن‌های عروضی در آن عیناً تکرار نمی‌شود» (شفیعی کدکنی، ۱۳۷۰ : ۳۹۴-۳۹۵).
از میان اوزان شفاف و کدر نیز، وزن شفاف، وزنی پویا‌تر است؛ زیرا در نخستین برخورد، نظام ایقاعی آن بر شنونده یا قرائت‌کننده به روشنی احساس می‌شود؛ حال آن که اوزان کدر، وزن‌هایی هستند که به دشواری بتوان نظام ایقاعی آن‌ ها را دریافت (همان : ۳۹۷ ).

 

۲-۱-۵-۴-۲) موسیقی کناری

 

قافیه و ردیف و آن چه در حکم آن‌ هاست از قبیل برخی تکرار‌ها و ترجیع‌ها از جمله‌ی این نوع موسیقی به شمار می‌آیند (شفیعی کدکنی، ۱۳۸۳ : ۲۳).
گسترش و تنوع ردیف‌ها به حرکت و پویایی موسیقی شعر می‌افزاید. «ردیف که خود از گونه‌های تکرار است، دقیقاً به مفهوم حرکت عینیّت می‌بخشد، هم‌چنین کاربرد بسیار فعل در ردیف شعر، از یک سو، موجب غنای بیش‌تر موسیقی کناری می‌شود و تکرار آن در پایان هر بیت، موسیقی شعر را قوی‌تر می‌کند و از سوی دیگر، باعث ایجاد حرکت و تکاپوی بیش‌تر در ساختار شعر می‌گردد» ( روحانی و عنایتی قادیکلایی، ۱۳۹۰ : ۶۰ ).

 

۲-۱-۵-۴-۳) موسیقی درونی

 

مجموعه‌ی هماهنگی‌هایی که از رهگذر وحدت یا تشابه یا تضاد صامت‌ها و مصوّت ها در کلمات یک شعر پدید می‌آید، جلوه‌های این نوع موسیقی است و اگر بخواهیم از انواع شناخته شده‌ی آن نام ببریم، انواع جناس ها را باید یادآور شویم (شفیعی کدکنی، ۱۳۷۰ : ۳۹۲).
محور اصلی موسیقی درونی در شعر «تکرار» است که بسامد آن در مصوّت‌ها، صامت‌ها، هجا‌ها، واژه و جمله موجب زیبایی و ایجاد موسیقی است.

 

۲-۱-۵-۴-۴) موسیقی معنوی

 

همه‌ی ارتباط‌های پنهانی عناصر یک بیت یا یک مصراع و از سوی دیگر همه‌ی عناصر معنوی یک واحد هنری، اجزای موسیقی معنوی آن اثرند؛ و اگر بخواهیم از جلوه‌های شناخته شده‌ی این‌گونه موسیقی چیزی را نام ببریم، بخشی از صنایع معنوی بدیع؛ از قبیل: تضاد و طباق، ایهام و مراعات‌نظیر از معروف‌ترین نمونه‌هاست» (همان : ۳۹۳).

 

۲-۱-۵-۵)شکل

 

هر شعر دو شکل یا صورت دارد. یکی شکل ظاهری که عبارت است از طرز ترکیب مصراع‌ها و ابیات با یک دیگر به اعتبار قافیه و ردیف و وزن. امّا شکل شعر یا صورت شعر، یک مفهوم عمیق‌تر هم می‌تواند داشته باشد و آن مسأله‌ی «شکل درونی» یا «فرم ذهنی» آن است که به طور خلاصه عبارت است از مسأله ی پیوستگی عناصر مختلف یک شعر در ترکیب عمومی آن و تناسباتی که در محور عمودی شعر و در کلیّت آن به چشم می‌خورد (شفیعی کدکنی،۱۳۸۷: ۹۷-۹۸).
آن بخش از شکل شعر که مسأله‌ی پویایی و حرکت در آن قابل بررسی است، همان شکل درونی یا فرم ذهنی است. به تعبیر دیگر، زبان، موسیقی و شکل و… که در مجموع فرم شعر را تشکیل می‌دهند، هر چه نیرومند‌تر و قوی‌تر باشند و جلوه‌گاه عاطفه‌ی شاعر، تا هنگامی که بر محتوا؛ یعنی زمینه‌ی عاطفی شعر مسلّط نشده‌اند و آن را از بین نبرده‌اند، پویا هستند و قابل ستایش.
فصل سوم
مولانا و غزلیات شمس

 

۳- شرح حال مولوی

 

جلال الدّین محمد که با عناوین خداوندگار، مولانا، مولوی، ملّای روم و گاه با تخلص «خاموش، خامش و خمش» در میان پارسی زبانان شهرت یافته، یکی از نوادر فرهنگ انسانی است.
برای شناخت این آتش افروخته در بیشه ی اندیشه و احساس و وصف این دریای ِژرف ناپیدا کرانه گوش باید چشم شود :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آیــنــه ام آیــنـــه ام مـــرد مقـــالات نیــم دیـــده شود حــال مـن ار چشم شود گوش شما
(۱/ ب۴۹۲)

 

۳-۱) نام و نسب و خاندان و شرح احوال

 

«نامش محمد و لقبش جلال الدّین است و او را جز جلال الدّین به لقب خداوندگار نیز می‌خوانده اند. شهرت مولوی به «مولانای روم» مسلّم است. تخلص مولوی خاموش بوده؛ زیرا در خاتمه‌ی اکثر غزل‌ها این کلمه را به طریق اشارت و تلمیح گنجانیده است. پدر مولانا محمد بن حسین خطیبی است که به بهاء الدین ولد معروف شده و او را سلطان العلماء لقب داده اند. مولد مولانا شهر بلخ است و ولادتش در ششم ربیع الاول سنه ۶۰۴ هجری قمری اتفاق افتاد و علّت شهرت او به رومی و مولانای روم همان طول اقامت وی در شهر قونیه که اقامتگاه و مدفن اوست بوده؛ چنان که خود وی نیز همواره خویش را از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست می داشته و از یاد آنان فارغ دل نبوده است» (فروزانفر، ۱۳۶۶: ۳-۶).
روزگار رومی دوران آشوب و هرج و مرج بود. هفت روز بندگی برای زدودن همه ی فضایل انسان کفایت می‌کرد و بندگی مغولان بی تردید بدترین بلای ممکن برای ملّتی بود. در این دوران اسلام تنزل کرد. چپاول کلان شهر بغداد بر وحدتی که تا آن زمان دست کم در ظاهر میان ملّت‌های مسلمان وجود داشت، ضربه ی مهلکی وارد آورد. اهل علم در جستجوی گوشه‌ای امن برای پیگیری مطالعاتشان از نقطه‌ای به نقطه‌ای می‌گریختند. در دوران نابسامانی سیاسی مستمر بی گمان نه امنیّت فردی در کار است و نه تأمین اجتماعی. ایران به مخروبه‌ای مبدّل شده بود. وضع اقتصادی کشور رقت آور بود. ملّت همه از شدت مصیبت نالان بودند؛ ولی عجیب آن که در دوران محنت ایران، ادب فارسی شکوفا شد! سه تن از بزرگترین شاعران پارسی گو، سعدی و عطار و رومی، در روزگار حمله‌ی مغول می‌زیستند» (اقبال ، ۱۳۷۵: ۳۸). «جای تعجب است که این دوره‌ی سرشار از مخوف ترین بلاهای سیاسی، در عین حال دوره‌ی عظیم ترین فعالیت های دینی و عرفانی است… تقریباً در هر گوشه ای از دنیای اسلام، اولیا، شاعران و راهبران عارف بزرگی به وجود آمدند که در ظلمت مصائب اقتصادی و سیاسی ، مردم را به سوی دنیایی به دور از گزند تغییر رهنمون شدند. راز و رمز عشق محنت آفرین را بر آنان خواندند و به ایشان آموختند که در حقیقت عشق و اراده‌ی نهان خداوند در غم زدگی و پریشانی ، بهتر از شادمانی، خود را آشکار می‌سازد. در این محیط بود که جلال الدین متولد شد» (شیمل، ۱۳۶۷: ۲۶).
عکس مرتبط با اقتصاد
به روایت احمد افلاکی و فریدون بن احمد سپهسالار و به اتفاق تذکره نویسان بهای ولد به واسطه ی رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار ندید و ناچار هجرت اختیار کرد و گویند سبب عمده در وحشت خوارزمشاه آن بود که بهای ولد بر سر منبر به حکما و فلاسفه بد می گفت و آنان را مبتدع می‌خواند و بر فخر رازی که استاد خوارزمشاه و سرآمد و امام حکمای عهد بود، این معانی گران می‌آمد و خوارزمشاه را به دشمنی بهاء ولد بر‌می‌انگیخت تا میانه‌ی این دو، اسباب وحشت قائم گشت و بهاء ولد به مهاجرت از بلخ تن در داد و هنگام مهاجرت از عمر مولانا پنج سال می‌گذشت ( افلاکی ، ۱۳۶۲: ۱۲-۱۳ و سپهسالار ،۱۳۸۵: ۱۱-۱۲). امّا «با توجه به این که فخر رازی مدّت‌ها پیش از مهاجرت بها الدّین در گذشته است، برخلاف نوشته‌ی دو مؤلف مذکور، فخرالدّین سبب اصلی مهاجرت بهاءالدین نباید باشد»(گولپینارلی،۱۳۶۳ :۸۰). بیم هجوم تاتار که بسیاری از اهل فضل و دانش مشرق ایران را به کوچیدن از دیار خود وا داشته بود، در این میان تأثیر قطعی داشته است .
«‌ پس از آن که بهاء ولد با خاندان خود شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت و قصد حج کرد و به جانب بغداد رهسپار گردید و چون به نیشابور رسید، وی را با شیخ فرید الدّین عطّار اتفاق ملاقات افتاد و به گفته‌ی دولتشاه، شیخ عطّار خود به دیدن مولانا بها الدّین آمد و در آن وقت مولانا جلال الدّین کوچک بود، شیخ عطّار کتاب اسرارنامه را به هدیه به مولانا جلال الدّین داد و مولانا بها الدّین را گفت زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند» ( دولتشاه؛۱۳۸۵: ۳۳۵).
پس از سکونت در قونیه، بها ولد در سال ۶۲۸ از دنیا رفت و مولانا به مریدی برهان الدّین محقق ترمذی در می‌آید و پس از طی مقامات از خدمت برهان محقق اجازه‌ی ارشاد و دستگیری می‌یابد تا این که برهان الدّین نیز در سال ۶۳۸ از دنیا می‌رود. از آن پس مولانا روزها به شغل تدریس و قیل و قال مدرسه می‌گذرانید و طالب علمان و اهل بحث و نظر و خلاف بر وی گرد می‌آمدند و مولانا سرگرم تدریس و لم ولا نسلّم بود. فتوی می‌نوشت و از یجوز و لایجوز سخن می‌راند. او از خود غافل و با عمر و زید مشغول، ولی کاردانان غیب دل در کار وی نهاده بودند و آن گوهر بی چون را آلوده‌ی چون و چرا نمی پسندیدند و آن دریای آرام را در جوش و خروش می‌خواستند… آن آفتاب تیرگی سوز که این گوهر شب افروز را مستغرق نور و از دیده‌ی محجوبان مستور کرد و آن طوفان عظیم که این اقیانوس آرام را متلاطم و موج خیز گردانید، سرّ مبهم و سرفصل تاریخ زندگانی مولانا، شمس الدّین تبریزی بود. شمس الدّین محمد بن علی بن ملک داد از مردم تبریز بود و خاندان وی هم اهل تبریز بودند» (فروزانفر،۱۳۶۶: ۴۸- ۴۹).
شمس الدّین در بیست و ششم جمادی الآخر سال ۶۴۲ به قونیه رسید و با مولانا دیدار کرد ( افلاکی ،۱۳۶۲: ۸۴). در مورد چگونگی ملاقات مولانا با شمس تبریزی، روایات و افسانه‌های زیادی پرداخته‌اند. افلاکی نقل می‌کند که روزی مولانا از مدرسه‌ی پنبه فروشان در‌آمده بر استری راهوار نشسته بود و طالب علمان و دانشمندان در رکابش حرکت می‌کردند. از ناگاه شمس الدّین تبریزی به وی بازخورد و از مولانا پرسید که بایزید بزرگ تر است یا حضرت محمد رسول الله؟ مولانا گفت: این چه سوال باشد؟! محمد (ص) سرور و سالار جمیع پیامبران است و بزرگواری از آن اوست به حقیقت. شمس الدّین گفت: پس چرا حضرت مصطفی می گوید: سبحانک ما عرفناک حق معرفتک و بایزید گفت: سبحانی ما اعظم شأنی و أنا سلطان السلاطین. مولانا از هیبت این سوال بیفتاد و از هوش برفت، چون به خود آمد دست مولانا شمس الدّین بگرفت و پیاده به مدرسه‌ی خود آورد و در حجره‌ای در‌آمدند و تا چهل روز به هیچ آفریده راه ندادند (همان: ۸۶-۸۷).
روایت محیی الدّین مولف جواهر المضیئه، طبع حیدرآباد ، جلد دوم (ص۱۲۴-۱۲۵) در این زمینه شنیدنی است: روزی وی (مولانا ) در خانه نشسته بود و کتابی چند گرد خود نهاده و طالب علمان بروی گرد آمده بودند. شمس الدّین تبریزی درآمد و سلام گفت و بنشست و اشارت به کتب کرد و پرسید این چیست؟ مولانا گفت: تو این ندانی، هنوز مولانا این سخن به انجام نرسانیده بود که آتش در کتب و کتب خانه افتاد . مولانا پرسید: این چه باشد، شمس الدّین گفت: تو نیز این ندانی. برخاست و برفت. مولانا جلال الدّین مجردوار برآمد و به ترک مدرسه و کسان و فرزندان گفت و در شهرها بگشت و اشعار بسیار به نظم آورد و به شمس تبریزی نرسید و شمس ناپدید شد ( به نقل از فروزانفر ،۱۳۶۶: ۵۷ ).
قریب بدین روایت (روایت محیی الدّین مولف جواهر المضیئه) است آن چه جامی و دیگران ، مثل امین احمد رازی مؤلف تذکره‌ی هفت اقلیم و آذر مؤلف آتشکده به تبع وی در کتب خود نوشته‌اند که «چون خدمت مولانا شمس الدین به قونیه رسید و به مجلس مولانا درآمد خدمت مولانا در کنار حوضی نشسته بود و کتابی چند پیش خود نهاده پرسید: این چه کتاب‌هاست؟ مولانا گفت: این را قیل و قال گویند ترا با این چه کار. خدمت مولانا شمس الدین دست دراز کرد و همه کتاب‌ها را در آب انداخت، خدمت مولانا به تأسف تمام گفت هی درویش چه کردی بعضی از آن ها فوائد والد بود که دیگر یافت نیست. شیخ شمس الدین دست در آب کرد و یکان یکان کتاب‌ها را بیرون آورد و آب در هیچ یک اثر نکرده، خدمت مولانا گفت این چه سرّ است، شیخ شمس الدین گفت: این ذوق و حال است ترا از این چه خبر. بعد از آن با یک دیگر بنیاد صحبت کردند»(ر.ک.آذر بیگدلی ،۱۳۷۸: ۲۷۳ -۲۷۴).
روایت دولتشاه: « روزی شیخ رکن الدّین شمس را گفت: که ترا می‌باید رفت به روم و آن جا سوخته‌ای است آتش درو می‌باید زد. شمس به اشارت پیر روی به روم نهاد در شهر قونیه دید که مولانا براستر برنشسته و جمعی موالی در رکاب او روان از مدرسه به خانه می‌رود و شمس از روی فراست مطلوب را دید بلکه محبوب را دریافت و در جلو مولانا روان شد و سوال کرد که غرض از مجاهدت و ریاضت و تکرار و دانستن علم چیست؟ مولانا گفت: روش سنّت و آداب شریعت. شمس گفت: اینها همه از روی ظاهر است. مولانا گفت: ورای این چیست، شمس گفت: علم آنست که به معلوم رسی و از دیوان سنایی این بیت برخواند:
علم کز تو ترا بنستاند جهل از آن علم بِه بود بسیار
مولانا از این سخن متحیّر شد و پیش آن بزرگ افتاد و از تکرار درس و افاده بازماند» (دولتشاه : ۱۳۸۵: ۳۴۲- ۳۴۳ و آذر بیگدلی ،۱۳۷۸: ۲۷۴).
روایت این بطوطه: «می‌گویند مولانا در آغاز کار مردی فقیه و مدرّس بود که طلّاب در یکی از مدارس قونیه بروی گرد می‌شدند. یک روز مردی حلوا فروش که طبقی حلوای بریده بر سر داشت و هر پاره‌ای به فلسی می‌فروخت به مدرسه درآمد. چون به مجلس تدریس رسید شیخ (مولانا) گفت: طبق خویش را بیار، حلوا فروش پاره‌ای حلوا برگرفت و به وی داد، شیخ بستاند و بخورد، حلوایی برفت و به هیچ کس از آن حلوا نداد. شیخ ترک تدریس گفت و از پی او برفت و دیری کشید که به مجلس درس باز‌نیامد و طلّاب مدتی دراز انتظار کشیدند. سپس به جستجوی او برخاستند و آرامگاه او نشناختند تا پس از چند سال برگشت و جز شعر پارسی نامفهوم سخنی نمی‌گفت. طلاب از پیش می‌رفتند و آنچه می‌گفت می‌نوشتند و از آن‌ ها کتابی به نام مثنوی جمع کردند» (ابن بطوطه ، ۱۳۶۱: ۳۲۵).
هرگاه به مأخذ قدیمی‌تر و صحیح‌تر یعنی ولدنامه بنگریم خواهیم دانست که این ها همه شاخ و برگ‌هایی است که ارباب مناقب و تذکره نویسان به این قصه داده‌اند و تا این حادثه را که از نظر نتیجه یعنی تغییرحال و تبدیل جمیع شؤون زندگی مولانا غیرعادی است با مقدمات خلاف عادت جلوه دهند روایاتی از خود ساخته و یا شنیده‌های خویش را بدون تحقیق در کتب نوشته‌اند ( فروزانفر،۱۳۶۶: ۶۱).
مطابق روایات سلطان ولد پسر مولانا در ولدنامه، عشق مولانا به شمس مانند جست و جوی موسی در پی خضر است که با مقام نبوّت و رسالت و رتبه‌ی کلیم الهی باز هم مردان خدا را طلب می‌کرد، مولانا نیز با وجود چندین فضایل و خصال و مقامات و کرامات و انوار و اسرار که در دور و طور خود بی‌نظیر بود و مثل نداشت، طالب شمس الدّین تبریزی گشته بود تا این که او را به دست آورد و مرید وی شد و سر در قدمش نهاد و یک باره در انوار او فانی گردید و او را به خانه‌ی خویش خواند ( سلطان ولد، ۱۳۱۵ :۴۱-۴۲).
«ساکنان قونیه، وقتی خداوندگار معزّز خود را که پس از دیدار با شمس حضور در مجالس رقص و سماع را بر مجالس درس و وعظ ترجیح می‌داد، مستغرق هم‌صحبتی این درویش آواره‌ی فارغ از وظایف اجتماعی خویش یافتند، از بیم و خشم برخود لرزیدند. به این علّت بود که پس از ماه‌های طولانی که از این عشق صوفیانه برآمد، شمس بیم‌ناک از خشم اطرافیان مولوی، ترجیح داد که قونیه را ترک کند» (شیمل،۳۹:۱۳۶۷). از این رو، روز پنج شنبه ۲۱ شوال ۶۴۳ از قونیه به دمشق سفر کرد و بنا براین تمام مدّت مصاحبت این دو تقریباً شانزده ماه بوده است. مولانا در طلب شمس به قدم جدّ ایستاد و آخر الامر خبر یافت که اینک مطلع شمس ، دمشق شام است، نامه و پیام متواتر کرد و پیک پیوست و به روایت افلاکی، این چهار غزل را با مطلع‌های

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *