دانلود پایان نامه

ای به وسیله موقعیت‌های اجتماعی که آن‌ها انتخاب می‌کنند توضیح داده شود. در تحقیقات اولیه آرگایل(1994) ‌دریافت که افراد فاقد مهارت‌های اجتماعی از بسیاری از موقعیت‌های اجتماعی که دیگران از آن‌ها لذت می‌برند، اجتناب می کنند (آرگایل،2004).

کاستا و مک کرا(2005) بر این باورند که این برونگراها هستند که بیشترین عاطفه مثبت را تجربه می‌کنند و درون گراها غالباً کمترین عاطفه مثبت را دارند. از آنجا که برون‌گرایی جنبه‌های متفاوتی دارد، مثلاً مردم آمیزی و تکانشگری، آنها در صدد شناسایی جنبه ای که بیشترین رابطه را با عاطفه مثبت دارند برآمدند. معلوم شد که مردم آمیزی یا لذت حاصل از معاشرت با دیگران، به نحوه گسترده ای سبب سطح بالای عاطفه مثبت در برون گراهاست(گنجی، 1386).
دینر(2000) در آمریکا به طرز متقاعد کننده ای صحت این ادعا را که برون‌گراها درمقایسه با درون‌گراها از سلامت روانی بیشتری برخوردارند را نشان داده است؛ این امر عمدتاً ناشی از درگیری بسیار بیشتر آن‌ها در موقعیت‌های اجتماعی است. او از دانشجویان درون گرا و برون گرا خواست تا یک ساعت مچی دارای زنگ هشدار را که در فواصل نامنظم زنگ می زد به دست خود ببندد. آنها باید هر وقت صدای زنگ را می شنیدند موقعیتی را که در آن قرار داشتند یادداشت کرده و ذکر می‌کردند که در آن لحظه چه قدر عاطفه مثبت تجربه کرده‌اند. در وضعیت‌های اجتماعی، دانشجویان برون‌گرا، درمقایسه با دانشجویان درون‌گرا، عاطفه مثبت بسیار بیشتری را گزارش دادند. اما وقتی در حال کارکردن یا تنها بودند بین سطح عاطفه مثبت برون‌گراها و درون‌گراها اختلاف ناچیزی وجود داشت(غلامعلیان و احمدی، 1387).
طبق نظر گری(1982) برون‌گرایان به خاطر ساختمان مغزشان نسبت به پاداش بیشتر پاسخ می‌دهند،
بنابراین شادتر هستند و روان نژندان نسبت به تنبیه بیشتر پاسخ می‌دهند، بنابراین ناشادتر می باشند (نشاط دوست و همکاران،1388). آرگایل (2004) معتقد است که برون‌گرایان از درون‌گرایان خوشحال ترند و عاطفه مثبت بیشتری را تجربه می‌کنند. از آنجایی که این امر یک رابطه آماری است، تعجب آور نیست که افراد شاد درون‌گرا نیز وجود دارد. این‌ها کسانی هستند که در دیگر منابع سلامت روانی امتیاز می‌آورند. آن هایی که از لحاظ ثبات هیجانی در سطح بالا قرار دارند، در مقایسه با آن‌هایی که گرایشات روان نژدی زیاد و عواطف منفی بیشتری دارند، خوشحال ترند(گنجی، 1386).
2-1-4-2.کیفیت زندگی و سلامت روانی
یکی از عواملی که به طور مستقیم و ذاتی با سلامت روانی افراد ارتباط دارد کیفیت زندگی آن‌ها می‌باشد. معمولاً کیفیت زندگی به شکل آشکار یا ضمنی در نقطهی مقابل کمیت قرار میگیرد که منظور از آن سال‌های عمر میباشد که ممکن است عالی، رضایت آمیز یا لذت بخش بوده یا نباشد (فایرز و ماچین، 2000). کیفیت زندگی میتواند با زمان تغییر یابد، و در شرایط خاصی به طور قابل توجهی نوسان داشته باشد. کیفیت زندگی مستلزم سعی در کم کردن فاصله بین انتظارات و آرزوها و آن چیزی است که واقعاً اتفاق میافتد. یک زندگی کیفی و خوب، معمولاً به صورت خشنودی، رضایت، شادی، خرسندی و توانایی فایق آمدن بر مشکلات بروز میکند. در واقع کیفیت زندگی به وسیله فرد ارزیابی و توصیف میشود. هورنکویست (2004) کیفیت زندگی را بر اساس مطالعات خود و یافتههای سایرین به عنوان نیاز بیان شده و رضایت عملی در یک تعداد از ابعاد اصلی زندگی با تمرکز خاص بر احساس خوب بودن تعریف می کند (غلامعلیان و احمدی، 1387).
2-1-4-3. اهداف و سلامت روانی

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

جایگاه و اهمیت اهداف برای برخوردار بودن از یک زندگی روانی سالم، امری انکار ناپذیر و غیر قابل کتمان است (کینگ و همکاران، 2006). برخی مولفان با توجه به یافته های موجود، ادعا نموده اند که وجود و احساس هدفمندی در زندگی مانند کلیدی است که می‌تواند قفل و گره مشکلات زندگی را باز نماید و باعث شود تا افراد کنش‌های مثبتی انجام دهند. به همین لحاظ اغلب زندگی هدفمند را از عوامل مهم سلامت روانشناختی می‌دانند (فلدمن و اشنایدر،2005). به طور کلی نظریه پردازان دیگری وجود دارند که راه رسیدن به شادکامی و سلامت روانی را در پرتو توجه به ارزش‌ها و هدف‌ها، نیازهای بنیادی، معنادار بودن و هدفمندی زندگی می‌دانند‌(کاظمیان مقدم و مهرابی‌زاده هنرمند،1388).
اکثر مشکلات روانشناختی از اختلال در انگیزش نشات می‌گیرد؛ یعنی روش‌های ناکارآمدی که افراد بر اساس آن به تعقیب اهداف می‌پردازند. اهداف نقش کلیدی در رفتار بشر ایفا می‌کنند و انجام هر کاری در زندگی مستلزم انتخاب و تعقیب یک هدف است؛ بنابراین یک هدف مناسب برای رسیدن به سلامت روانی از اهمیت خاصی برخوردار است (ککس و کلینگر، 2011). در روانشناسی به فرایندهایی که تلاش برای رسیدن به هدف را میسر می سازند انگیزش می‌گویند. ککس و کلینگر (2011) انگیزش را اینگونه تعریف می کنند: انگیزش یعنی حالت‌های درونی موجود زنده که به برانگیختگی، تداوم و هدایت رفتار به سوی هدف منجر می‌شود. شیوه‌هایی که افراد برای تعقیب اهداف خود بکار می‌گیرند به عوامل مختلفی از جمله اجتنابی یا گرایشی بودن هدف، چارچوب زمانی عمل، پیش‌بینی جزئیات، مشکلات موجود بر سر راه تعقیب اهداف، تعهد و درجه تضاد یک هدف با هدف دیگر بستگی دارد که در مجموع ساختار انگیزشی فرد را می‌سازند. همچنین میزان عینی بودن اهداف و توجه به چگونگی رسیدن به اهداف عامل مهمی است که میزان دستیابی و رسیدن به اهداف را افزایش می‌دهد. این امر موجب می‌شود که افراد از موانعی که بر سر راه رسیدن به اهدافشان قرار دارد، آگاه شوند.
ادبیات تحقیق نشان دهنده این است که سلامت روانی با ادراک افراد از داشتن اهداف مهم در زندگی و پیشرفت رضایت بخش در به دست آوردن آن‌ها رابطه دارد. برای مثال بیشتر مردم ارزش بسیار بالایی برای برقراری و حفظ روابط صمیمانه و نزدیک قائل هستند و به دست آوردن این اهداف بین فردی با سلامت روانی آن‌ها ارتباط بسیار قوی دارد (بامیستر و لری، 1995). مطالعات طولی هالیچ و جپرت (1998) و ککس و کلینگر(2011) نشان داد که احساس بهزیستی و سلامت روانی به داشتن اهداف قابل دست‌یابی بستگی دارد، بخصوص در افرادی که نسبت به اهداف خود تعهد بیشتری احساس می‌کنند. همچنین افرادی که اهداف قابل دست‌یابی و عینی بر می‌گزینند دارای سطح سلامت روانی بالایی می‌باشند، در روابط اجتماعی خود احساس رضایت و خشنودی می‌کنند و بیشتر منابع استرس‌زا را کنترل می‌کنند. از سوی دیگر دست‌یابی به همه اهداف به یک اندازه بر سلامت روانی و بهزیستی نقش ندارد. برای مثال پیشرفت در اهدافی که توسط دیگران یا تحت فشارهای اجتماعی به فرد تحمیل شده، کمتر از اهدافی که خود فرد آنها را انتخاب کرده است، موجب بهزیستی می‌شوند (شلدون، 2004). گیبسون، ایوانکویچ و دونللی(2004) وی‍ژگی‌های اهداف تاثیرگذار بر انگیزه افراد را این‌گونه بیان می‌کنند: اول، اهداف باید مورد پذیرش باشند و با ارزش‌های شخص در تضاد نباشند. اگر افراد در تعیین اهداف و مقاصد خویش اجازه دخالت و اظهار نظر داشته باشند، اغلب موجب گسترش اهداف و پذیرش و انجام آن توسط فرد می‌شود. دوم، اهداف مورد پذیرش در صورتی که چالش برانگیز اما دست یافتنی باشند، می‌توانند بر انگیختگی را ایجاد کنند. به عبارت دیگر اهداف سطح بالا نسبت به اهدافی که دستیابی به آن‌ها غیر ممکن است عملکرد بهتری را بر می‌انگیزند. سوم، اهداف باید مشخص، عینی و قابل اندازه‌گیری باشند. (گنجی، 1386).
سیتز، لاتام، تاسا و لاتام(2004) نیز اظهار می‌دارند که داشتن اهداف چالش برانگیز و معین نسبت به اهداف مبهم، میزان عملکرد بالاتری را به همراه خواهد داشت. به عقیده ککس و کلینگر(2011) ارتباط بین اهداف و شناخت، هیجان، تخیلات و رفتار از نقطه نظر مداخلات درمانی نیز حائز اهمیت هستند. آن‌ها معتقدند آسیب‌های شناختی، هیجانی و رفتاری ارتباط تنگاتنگی با مشکلات مربوط به تعقیب هدف دارند؛ یعنی هرچقدر مشکلات و آسیب‌های موجود بر سر راه تعقیب هدف بیشتر باشد، آسیب‌های شناختی، هیجانی و رفتاری نیز بیشتر بروز می‌کند. همچنین سلامت روانی افراد تا حد زیادی از باور آنها نسبت به دستیابی به اهداف مطلوبشان سرچشمه می‌گیرد (کاپلان و مادوکس، 2002).
آرگایل (2004) معتقد است که مقیاس هدف زندگی، به طور قوی با سلامت روانی همبستگی دارد. فقط داشتن طرحها و اهداف دراز مدت به افراد احساس معنا در زندگی میدهد. داشتن احساسی از معنا و هدفمندی ماهیتی مبهم و اسرار آمیز دارد. کانتور و ساندرسون (1999) معتقد هستند که شرکت در فعالیت‌های ارزشمند و کار در جهت رسیدن به اهداف شخصی برای سلامت روانی مهم است. آنها مفهوم اهداف را گسترده کردند تا شامل «فعالیت‌های ارزشمند» بشود. این اهداف و فعالیت‌ها، سلامت روانی را به شیوه‌های متعددی افزایش می‌دهد: 1- با ایجاد احساس هدفمندی شخصی که به وسیله فعالیت‌های ارزشمند و چالش برانگیز ایجاد می‌شود.2- دادن نظم و معنا به زندگی روزمره. 3- با کمک به مقابله با مشکلات و سختی‌ها در زندگی روزمره که ممکن است منجر به تجدید تعهد نسبت به زندگی گردد. 4- با تقویت ارتباطات اجتماعی و مشارکت اجتماعی بیشتر. هنگامی که این فعالیت‌ها آزادانه انتخاب شوند، اهداف واقع بینانه تر باشند، اهداف با یکدیگر هماهنگ باشند و هنگامی که افراد ترتیبی می‌دهند تا زمان زیادی را در فعالیت‌های مربوط به اهداف صرف کنند، اثر این اهداف بر خوشبختی و سلامت روانی بیشتر خواهد بود.
شلدون و الیوت (1999)با ارائه مدلی تحت عنوان «خودهمگامی» به این نکته می‌پردازند که «اهداف هماهنگ با خود» مهم هستند، بدین معنا که اعتقاد به اهمیت اهداف و انتخاب آن‌ها برای تفریح و لذت اثر دارد، نه این که اهداف از بیرون به فرد تحمیل شود و به منظور اجتناب از احساس گناه یا اضطراب، پیگیری شوند. این اهداف هماهنگ با خود نیازهای اساسی را برآورده ساخته و با خود واقعی فرد در یک ردیف قرار می‌گیرند. همچنین این هدف‌ها به خوبی درونی شده اند؛ یعنی از انگیزش درونی نشأت می‌گیرند و به صورت خود‌مختار رخ می‌نمایند. از نظر آنان هدف‌هایی که خود همگام نمی‌باشند، انگیزش بیرونی یا درون‌فکنی شده می‌باشند که با خود فرد به صورت یکپارچه درنیامده اند ونیازهای درونی اساسی را برآورده نمی‌سازند. آنها یک الگوی علّی را تأیید کرده‌اند که براساس آن اهداف هماهنگ با خود منجر به تلاش بیشتر، نیل به اهداف و افزایش سلامت روانی می‌شود.
تیکس و همکاران(1999) معتقدند که پیگیری موفقیت آمیز هدف‌ها منجر به سلامت روانی می‌گردد. اگر این پیگیری‌ها به صورت خودمختار باشند، دراین صورت سرزندگی وشادی را برای افراد به ارمغان می آورند. طبق نظر دینر و همکارانش(2004) افراد در روزهایی که به اهداف ارزشمند می‌رسند در مقایسه با روزهایی که به اهداف کم ارزش دست می‌یابند، سلامت روانی بیشتری را گزارش می‌کنند.دیدگاه دیگری که توسط ریان و همکاران(1996) ارائه گردیده است بیانگر آن است که بعضی از اهداف در خدمت نیازهای درونی است، در حالی که بعضی جزء هدف‌های بیرونی می‌باشد و برای نیازهای عمیق‌تر حالت وسیله‌ای یا جایگزینی دارد. هدف‌هایی که پاسخ نیازهای درونی مانند خودمختاری، وابستگی و شایستگی باشد، بیشتر تولید سلامت روانی و احساس خوشبختی می‌کند(ذکری، 1384).
2-1-4-4. ایمان به خداوند و سلامت روانی
پولنز(1989) معقتد است که حمایت اجتماعی ثابت، احساس نزدیک بودن به خداوند و داشتن تصویری دوستانه از خداوند با سلامت روانی مرتبط می باشد. عامل دیگری ممکن است وجود داشته باشد و آن عبارت است از ایمان استوار؛ طبق نظر الیسون (1991) بعد از تداوم حیات اجتماعی و عبادت‌های خصوصی، ایمان استوار موجب سلامت روانی می‌شود و همچنین حضور در کلیسا و عبادت خصوصی، از طریق تأثیر به باورها و ایمان، سلامتی را متأثر می‌سازد (ذاکری،1384).
اسکامن(2002) معتقد است مذهب یکی از عوامل تأثیرگذار به رفتار و شناخت است. وی می‌گوید بسیاری از جنبه های مذهب بر امید، خوش بینی، همدلی، پیوند جویی، عفو و بخشش تأکید می‌کنند و پیوسته از تجاوز و رفتارهای ضد اجتماعی مانند فساد، خودفروشی و دزدی نهی کرده است. هر دو جنبه مذهب، یعنی پرداختن به فعالیت‌های مثبت و دوری از فعالیت‌های منفی، باعث پدید آمدن احساس ارزش مثبت در پیروان ادیان می شود (علی محمدی و جان بزرگی،1387).
طبق نظر آرگایل (2004) مذهب تأثیر مثبت متوسطی بر سلامت روانی دارد، اما این تأثیر برای سالخوردگان و اعضاء کلیساهای جدی بیشتر است و بیشترین تأثیر را بر سلامت وجودی و با شدت نیایش و نزدیکی با خداوند دارد. اما حضور در کلیسا و باورها به طور آشکار بر سلامت روانی اثر دارند. فعالیت‌های مذهبی، هیجانات مثبت قوی ایجاد می‌کند، مراسم و مناسک مذهبی نیز احساسات جامعه پسند تولید می‌کنند و با حضور دیگران احساس وحدت ایجاد می‌شود. این یکی از شیوه‌هایی است که در آن مذهب یک پدیده اجتماعی است. مزایای مذهب برای سلامتی برای افرادی که دلبستگی مذهبی زیاد دارند، برای سالخوردگان و برای بنیادگرایان در بیشترین حد قرار دارد، زیرا آنان به باورهای خود اطمینان دارند و آنها را قطعی تلقی می‌کنند.
به نظر شواب و پترسون (1990) فرد با ایمان خداوند را حامی و مراقب خود می‌داند و احساس رهاشدگی، پوچی و تنهایی نمی‌کند. یافته‌های پولوما و پندلتون (1990) و برون (1994) نیز موید این امر هستند که دعا و نیایش، قوی ترین عامل تبیین کننده بخشایش در افراد بوده و به آن ها در کنار آمدن با مشکلات به ویژه مشکلاتی که شخصاً بر آن ها کنترل ندارد کمک نموده و موجب افزایش سلامت روانی آنها می‌شود (اعتماد زاده، جعفری، عابدی،1386).
2-1-4-5. هیجانات و سلامت روانی
آیزنک(1990) معتقد است اگر قرار باشد چگونگی سلامت روانی فرد را بفهمیم بهتر است به بررسی طیفی هیجانات انسان بپردازیم تا ببینیم احساسات سلامت‌بخش در کجای این طیف جای دارد. هیجانات انواع مختلف دارند؛ از سرخوشی تا تنفّر ، و از وحشت تا ملال. ویلهم وونت پدر روان شناسی آزمایشی ادعا کرد که تمامی احساسات یا هیجانات را می‌توان در چارچوب سه بعدی خوشایندی- ناخوشایندی، تحریک- بازداری و فشار- آرامش جا داد ( آرگایل،2004).
اخیراً جیمز راسل از دانشگاه بریتیش کلمبیا در ونکوور چشم اندازی نوین در مورد رابطه هیجانات مختلف با یکدیگر مطرح کرده است. او این دیدگاه سر راست را پیش کشید که ما می توانیم تمامی هیجانات را میان دو بعد لذتبخش- غیر لذتبخش و برانگیختگی جای دهیم. این دیدگاه را ممکن است یک نوع ساده انگاری فاحش تلقی نماییم، اما مشاهده دقیق نمودار نشان می دهد که ما قادریم انواع گوناگونی از اصلاحات هیجانی را از طریق ترکیب سطح با انگیختگی(که نشانگر شدت است) و نیز لذتبخش(که نشانگر کیفیت هیجانی


دیدگاهتان را بنویسید